يك خاطره دوست داشتني

بابا كتاب رو كه آورد خونه و برد تو اتاق و درو بست ،شستم خبردار شد كه يه چيزيه كه نميخواد من بخونمش .اين بود كه در اولين فرصت رفتم سراغش .قبل از اون هم يكبار ديگه يه كتابي رو قايم كرده بود بي نتيجه.اين بار هم فايده اي نداشت .من استاد پيدا كردن سوراخ سنبه هاي خونه بودم. سال هاي آخر دبيرستان بودم و بابا فكر كرده بود كتاب جنجالي زنا .ن بدون. مرد.ان لابد مناسب من نيست.ولي من نوشته هاي شهرنوش پارسي پور رو خيلي دوست داشتم به خصوص طوبا و معناي شب رو. اون روزها با خوندن كتاب نميفهميدم چرا بايد يه زن يه نويسنده به جرم نوشتن يك كتاب بره زندان. امروز هم نميفهمم. مهم نيست.پريروز تكه هايي از فيلمش را همراه با مصاحبه با ش. پارسي پور ديدم. و بعد لينك دانلودش رو در وبلاگ سايه عزيز ديدم.بعد اون همه سال ياد آوري خاطرات گذشته دلچسب بود.كتاب رو بخونيد.زندگي چند زن در دوره كودتاي بيست و هشت مرداد و شرايط زندگي زنان اون دوره است(گرچه ظاهرا” خيلي هم فرق نكرده).حالا چرا داستاني كه در دوره پهلوي ميگذره در دوره جمهوري اسلامي بايد باعث ايجاد مشكلاتي براي نويسنده و جمع شدن نسخه هاي كتاب و ممنوع چاپ شدنش بشه ،خدا عالمه.
پ ن:راستي فيلم جايزه بهترين كارگرداني را از 66 جشنواره فيلم ونيز برده.

برادر خاطرت هست؟

آهنگ كيو كيو بنگ بنگ گوگوش رو ريختم روي لپ تاپم با يكي دوتا از آهنگاي فرهاد.وقتي آهنگ گوگوش رو گوش ميدم مثل اين ميمونه كه دارم تاريخ معاصر ايران رو ميشنوم. همه چيز از جلوي چشمم رژه ميره.راستي كاش ميشد بهش يه بخش ديگه اي اضافه كنه تا تكميل بشه.يه بزنگاه ديگه .بازم كيو كيو بنگ بنگ…

اصول دين

خدا رحمت كنه پدر بزرگ پدري من خيلي مومن بود. يعني نه اينكه به روسري و لباس پوشيدن بچه ها و عروساش كار داشته باشه نه.ولي نماز و روزه و خمس و زكاتش ترك نميشد.نماز شب و مستحبات هم كه جاي خودش رو داشت. حافظه عجيبي هم داشت يعني تا سه چهار سال قبل فوتش هنوز شعرهاي دوران مكتب رفتنش را يادش بود و هميشه هروقت ما رو ميديد شروع ميكرد به مشاعره.يكي ديگه از عادت هاش اين بود كه تا ميرفتيم پيشش شروع ميكرد به خوندن شعري كه توش اصول دين گفته شده بود. حالا چند سال اين شعر براي من والي تكرار شده باشه خدا ميدونه ولي از اونجايي كه هرچيزي استعداد ميخواد من فقط يكي يا دو تاش رو بلدم اونهم نه به شكل اون شعره.الان جون هم بدم بقيه اش يادم نمياد.حالا اينا رو گفتم كه چي؟پريروز  توي نياوران يه تابلو ديدم نوشته بود دانشكده اصول دين!!دلم سوخت كه اگه پدر بزرگم زنده بود لابد يا رييس دانشكده بود يا رييس گروهي چيزي. بس كه علاقه داشت بهش.ولي هرچي فكر كرديم نفهميديم يه شعر دو خطي از اصول دين كه ميگفت پنج تاست چه جوري قابليت دانشكده شدن رو پيدا كرده.تازه فكر كنيد چند صباح ديگه از يه وكيلي ،وزيري رييس جمهوري مي پرسند شما تحصيلاتت چيه ميگه من دكتراي اصول دين دارم. حالا شما بشين حساب كن براي هريك از اين پنج تا چند تا واحد گذرونده كه دكترا گرفته.

 

فوبيا

هميشه يه لحظه توي آرايشگاه هست كه برام به شدت دلهره آوره.اول فكر ميكردم كه صحنه سر بريدن اون بازپرسه توسط شعبون استخوني توي هزار دستان دليل اين ترسه ولي بعد يادم افتاد كه بچه تر هم بودم اون موقع كه موهام رو پسرونه ميزدم وقتي آرايشگره تيغ را بر ميداشت تا اطراف موهام را تيغ بزنه من حالم بد ميشد.عرق سرد ميكردم و سعي ميكردم تا نفس نكشم.الان هم كه ديگه موهام بلنده وقتي آخر تميز كردن ابروها خانمه با تيغ دور و بر ابروم رو تميز ميكنه همون حال ميشم. هميشه فكر ميكنم اگه زير دست يه آدم رواني نشسته باشم و يا طرفم يهو ديوونه بشه با اون تيغ ميتونه چشمامو از حدقه بيرون بياره و يا صورتم رو لت و پاركنه.چند بار هم خواستم از اين ترسم با آرايشگرم حرف بزنم ولي ساكت موندم چون فكر كردم ممكنه اگه تا حالا هم به اين فكر نيوفتاده با گفتن من هميشه اين مسئله تو ذهنش بمونه.امروز توي آرايشگاه باز حالم خراب شد. يعني آدم بايد چقدر ديوونه باشه كه همچين فكر هايي چند سال راحتش نگذارند.

پ ن:ترو خدا شما تا حالا مثل من به اين مسئله فكر كرده بوديد يا اين مرض مختص منه؟

پ ن:الان فهميدم كه به هر ترسي فوبيا نميگن. فوبيا يعني ترس غير عقلاني از يك شي‌‌ء يا يك موقعيت بي خطر يا كم خطر. بنابراين فكر كنم اينجا براي من كاربردش خيلي درسته.

آقامون

نمي دونم چرا اينقدر نسبت به اين كلمه “ آقاتون” حساسم. نه اينكه خيلي فمينيست باشم(خب يك كميش كه هستم) يا زن سالار ولي كلا” با اين كلمه مشكل دارم. جوري كه ممكن نيست يه جايي ،يه كسي بهم بگم آقاتون چطوره و من يه متلك گنده بارش نكنم. دست خودم نيست،با اينكه كلا” آدم سر به زير و ساكتي هستم كه حوصله جواب دادن رو ندارم ولي اين كلمه ييهو آمپرم را به شدت بالا ميبره.حالا اينو داشته باشيد چند وقت پيش يكي از دوستاي مامان را ديدم كه خيلي باهاش رودربايستي(عجب املاي مزخرفي داره اين كلمه.محاوره ايش راحت تره)داريم و كلا” فكر ميكنه من خيلي خانومم و ..خلاصه سلام و حال و احوال كرديم و يك دفعه پرسيد سرورتون_!!!_چطوره؟ من اول فكر كردم داره شوخي ميكنه .خواستم يه چيزي بگم كه اونم بخنده ظرف 10 ثانيه يادم افتاد ما اصلا” با هم شوخي نداريم وچند باري كه همو ديديم خيلي رسمي و قربونتون بشم و فداتون بشم بوده و كلا” قيافه اش هم اصلا” در حالت شوخي نبود.خلاصه ناگهان دوزاريم اقتاد كه ايشون جدي داشتند حال همسر گرامي رو ميپرسيدند. من كه به شدت در شوك بودم و سروته قضيه رو با يه لبخند هم آوردم و خداحافظي كردم چون اگه مونده بودم يه بلايي چيزي سرش آورده بودم.

حالا بماند كه من “س” را دوست دارم ولي اصولا” هيچ وقت فكر نكردم ايشون سرور منه.بعدا” كاشف به عمل اومد كه اين خانم چون در شرايط ويژه با همسرشون ازدواج كردند و چون آقا واقعا” ويژه بودند فكر كردند همه آقايون سرورند بدون كم و كاست.خلاصه خدا پدر همون هايي رو بيامرزه كه حال آقامون رو ميپرسيدند. حداقل احساس كنيز زنگي بودن بهم دست نميداد.

پ ن: حالا كه فكرش را ميكنم ميبينم ما زنها هميشه موقع معرفي خودمون ميگيم خانم فلاني هستيم يا همه از آقايون ميپرسند خانمتون چطوره.حالا چرا ما خانمها به اين كلمه آقاتون اينقدر حساسيم خدا ميدونه.

يه پست درهم برهم

1- اين روزها احساس ميكنم خيلي راحت ميتونم آدم بكشم حالا ميخواد اين خاله شادونه باشه كه صبحها ميره رو اعصابم يا اين مردك معاملات ملكي كه روزي ده دفعه زنگ ميزنه به همسر گرامي كه خانمتون عاشق خونه دربند شده و غيره وذلك.آخه مرد حسابي اگه پينوكيو بودي كه الان دماغت شده بود به قاعده درختاي چنار خيابون وليعصر. مردك من به هفت پشتم خنديدم از اون آشغالدوني خوشم اومده باشه. فكر كردي من قبلا” تو طويله زندگي كردم .خلاصه الان سطح آدم كشي خونم به خصوص از نوع دلالش به شدت رفته بالا.

2-فكر كنيد يه سگ خوشگل گنده از اون سگا كه تو فيلما سورتمه اسكيمو ها رو ميكشن گذاشتن توي يه خونه 150 متري بعد يه بلوك بتني گذاشتن وسط تي وي روم!!و سگه بدبخت رو با يه طناب بستن به بلوكه. دلم ميخواست بكشمشون. طفلك دلم براي سگه اينقدر سوخت. مثلا” كه چي؟ تازه همه اينا به كنار عمرا” من بچه هام رو تو اون حموم بشورم. حرف نجس و پاكيش هم نيست. هرچيزي حسابي داره. طفلك سگه با اون چشاش.

3-متنفرم از اينكه منو ببرن تو خونهاي كه مستأجر داره تا خونه رو ببينم. اينقدر خجالت ميكشم كه اصلا” نگاه نميكنم زود سرم را مي اندازم ميام بيرون.احساس ميكنم بي اجازه وارد حريم مردم شدم.براي همينه كه سعي ميكنم برم خونه هايي رو ببينم كه تخليه است. اينجوري بهتره.

4-خدايا ميشه زودتر اين پروسه پيدا كردن خونه به نتيجه برسه.اصلا” حوصله ندارم.

5-امروز بين سر زدن به دوتا آژانس يه گريزي زدم و يه سر رفتم شهر كتاب نياوران.روحم زنده شد.الان كلي شارژ شدم.فقط حيف كه لذت فقط بصري بود. كتاب دلخواهي پيدا نكردم. بيشتر گشت زدم و از محيط لذت بردم. بالاخره روح هم يه نياز هايي داره.

6-امشب صداي آمريكا يه برنامه داشت درباره شهرقصه كه عالي بود. با همسر بيژن مفيد مصاحبه كرد. به من كه خيلي چسبيد. شهرقصه يه نمايش افسانه ايه كه توي تئاتر ايران بي نظيره. من از ده سالگي كلش رو حفظم.برا جالب بود اين ايام (پريروز ها كه خيلي تصادفي يه پست ازش گذاشتم)مصادف شد با چهل و يكمين سال اجراش. و بهد اينهمه سال هنوز تازه و جالب مونده.

7-فكر ميكنيد اين ايرج نوذري اين يكي دو سالي كه كلانتر پخش نميشد چيكار كرده كه اينقدر چاق شده.

8-خيلي پست بي ربطي بود.شب به خير.

يعني اگه من بفهمم كي اين دختره جيغ جيغوي لوس ننر را آورده توي تلويزيون كه براي بچه هاي طفلك ما برنامه اجرا كنه.حالم ازش بهم ميخوره بس كه با اون صداش ميره روي اعصابم.خاله شادونه رو ميگم. دلم ميخواد با اون چوبدستي جادووييش بزنم تو سرش تبديل بشه به وزغ!

نتيجه ميگيريم

وما ديشب با ديدن سريال در چشم باد فهميديم كه:در تاريخ اين مملكت هميشه لمپن ها و چماق بدستايي بودند كه حكومت با اتكا به رعب و وحشتي كه در دل مردم ايجاد ميكنندسعي در مستحكم كردن پايگاه خود دارد ،تنها فرقشون اسمشونه كه عوض ميشه يه وقتي شعبون بي مخه و غلام عمه،يه وقتي ده نمكي و باباكرم و گروه انصار،يه زماني گروه فشار و حالا هم چاق بدستها.
ايضا” به اين نتيجه رسيديم كه تازگيها تاريخ مصرف اين گروهها تموم شده و .. و ديگر اثر ندارد!

يك ضرب المثل

درسته كه از قديم گفتند عربها را بايد سير نگه داشت و ايراني ها را گرسنه. ولي نگفتند كه ايراني ها را بكشيد از گرسنگي تا خفه شن و صداشون در نياد.
راسته كه قراره نون بشه هزار و خورده اي؟فكر ميكنم آقايون ضرب المثل بالا را زيادي جدي گرفتند.

ترافيك

وقت دكتر چشممون ساعت 6 و ما ساعت 5 سوار آژانس ميشيم.خوشحال از اينكه يكساعت زودتر راه افتادم و به موقع به مطب ميرسيم. ده دقيقه بعد تازه وارد صدر ميشيم.يكربع بعد هنوز دويست متر هم جلوتر نرفتيم.نيمساعت بعد تازه سر مدرسيم. بس كه با اضطراب به ساعت نگاه كردم سرم گيج ميره.راننده آژانس حس ميكنه حالم مساعد نيست ميپرسه شما تازه اومدين ايران؟سرم را تكون ميدم:نه ولي عادت ندارم اين ساعت روز از خونه بيام بيرون.باورم نميشه بعد نيم ساعت هنوز نرسيديم.لبخندي ميزنه كه نشوندهنده اينه كه من چقدر شوتم.همت را كه رد ميكنيم موفق ميشيم دنده يك را با دو عوض كنيم. نفس راحتي ميكشم و براي هزارمين بار به ساعتم نگاه ميكنم.خوشيم طولاني نيست.سر تقاطع وزرا توي يه كلاف سردر گمي گير ميكنيم.5 تا چراغ قرمز ميشه و ما هنوز نيم متر تكون نخورديم.صداي بوق و بوق و بوق توي سرم تكرار ميشه. حالت تهوع دارم.بالاخره ميرسيم دكتر. بالاي پارك ساعي.نيم ساعت طول ميكشه تا دكتر بعد ما ميرسه مطب. كلافه و عصبي.
الان چند ساعت گذشته ولي هنوز صداي بوق ها توي گوشم زنگ ميزنه.دلم براي راننده آژانس ميسوزه كه بعد از پياده شدن ما بايد ميرفت مهر آباد جنوبي.نميدونم وقتي برسه خونه حوصله داره به زنش لبخند بزنه يا بچه اش را ببوسه يانه؟

« مطلب‌های قدیمی‌تر