امسال سال تحویل منو سهیل و مامانش تو راه بیمارستان بودیم. سال که تحویل شد توی مدرس مامان رو بوسیدم ولی حالش بد بود اصلا نفهمید. ئست سهیل روگرفتم و گفتم عیدت مبارک. با بغض.سال بدی پشت سر بود و سال بدی جلوی رو.من و تو بدون مامان .امروز که اومد خونه و گفت سینه ام درد میکنه پریدم.رفتیم دکتر. چیز خاصی نبود. تا شب درد ادامه داشت. شبی گفتیم بریم بیمارستان خیالمون راحت بشه.با خنده و مسخره بازی. گفت نیا.گفتم میام ولی برگشتن باید برام بستنی بخری. خندید که باشه بستنی هم میخرم برات. خیلی بدی سهیل. نامرد. موندی نیومدی برام بستنی بخری. نیومدی دنباله فیلم دیشب رو با هم ببینیم. نیومدی برات شعر بخونم .رفیق نیمه راه نبودی تا حالا بعد از این هم نباش.من بدون تو هیچی نیستم. هیچی. فقط باش
نسیم گفت،
ژانویه 8, 2012 در 5:23 ق.ظ.
پرستو جان زودِ زود برمی گرده خونه وَرِ دلت. این مردا هر چند وقت یکبار باید ماهارو به حالِ سکته بندازن وگرنه خوب پس زن و شوهری به چه درد می خوره؟! وقتی برگشت باید این بار باید خانوادگی مهمونتون کنه یه رستورانی که شماها انتخاب کردین تا یادش بمونه که دیگه به خاطر یه بستنیِ ناقابل به بیمارستان پناهنده نشه.
از شوخی گذشته دل قوی دار دختر! امیدوارم همیشه تندرست و شاد کنار هم از زندگی و بچه ها و فیلم و شعر و … لذت ببرین
روی ماهت رو می بوسم
Lady HoDa گفت،
ژانویه 8, 2012 در 8:10 ب.ظ.
هاه؟!!!!!!!
چی شد؟
درست بگو من قلبم ضعیفه!!