دنیای کوچک یک چلچله


بیان دیدگاه

15 August, 2016 01:32

فکر میکنم کم کم باید اسم اینجا رو عوض کنم و سردرش بنویسم مترو نوشت .چندوقته تمام پستهایی که اینجا میگذارم را توی مترو نوشتم .کلن نمیدونم متروچی داره که قلم من شروع میکنه به حرکت.درواقع کم کاری از دانشمنداست که معلوم نیست چه غلطی میکنند اگه یه دستگاهی اختراع میکردن تاهرچی تو فکرت بود تبدیل به نوشته میشد همون لحظه بزرگترین اختراع جهان رو کرده بودند.خود من تا حالا چندتا خاطره و نوشته مهم رو که از اول تا آخرش تو مغزم نوشته و حتا ویراستاری شده بود از دست دادم چون اون لحظه امکان نوشتنش نبود و بعد هم حس نوشتنش به خوبی لحظه اتفاق افتادنش جذاب نبود برام.از همشونم مهمتر که خیلی دوستش داشتم نهاری بود که تنهایی تو سلف سرویس موبی دیک خوردم .اون نوشته میتونست و قابلیت داشت از بهترین هام باشه.
درهرصورت فکر کنم اگه بخوام تینجا خیلی خاک نخوره باید سفرهای شهریم با مترو رو زیادتر کنم .اینم ارتباط وبلاگ نویسی با مترو سواری .
در هرحال الان تو مترو نیستم .ساعت یک نصفه شبه .من روی مبل ولو شدم تلویزیون بازیهای المپیک رو نشون میده .روی تصویر خیابانی محسن یگانه داره یه آهنگ ملو میخونه و انصافن همین که صدای خیابانی نمیاد خودش نشون از ارامش محیط داره.من(با کسره ) این روزها کار پتینه میکنه، تدریس تکنیک های پتینه داره، با دستمالها و کاغذها و چوب های خام کارهای دوست داشتنی میسازه،کیکهای خیلی خوشمزه میپزه و گاهی هم درگیر مغازه روسری فروشی هست و اینها جدا از کارهای روتین خونه و نهار و شام و خرید وبچه ها و سهیل و دوستان مجازی و حقیقی و خانواده است و برای رسیدن به همه این کارها شب دیر میخوابه صبح با چشمهای پف کرده بلند میشه و وسط روز یهو مثل آدمک بازی سیمز انرژیش تموم میشه و هرجا هست میفته زمین.برای من این روزها ساعت های شبانه روز بیست و چهار ساعت،کمی بیشتره.


بیان دیدگاه

شیرجه

استخر ،این روزها برام بهتریم گزینه است.لیالی رو به مربی میسپارم و خودم با شیرجه شروع میکنم .یه شیرجه به دل آب .بعد روی آب دراز میکشم و بدون هیچ حرکتی فقط فکر میکنم .درواقع اگه سرعت فکر کردن میتونست تاثیری در حرکت بدن داشته باشه حتمن مثل یک قایق موتوری سردرگم دور خودم میچرخیدم .روزهای اول این تابستون نگاهم به سقف بود و خودم یک غریق سرگشته .احساس آدمی که وسط یک هزارتو ایستاده و همه درهای روبروش بسته هستند و سرگردان و بدون امید فقط اطرافش رو نگاه میکنه .گاهی وسط آب دستهام رو در طول شونه باز میکردم و با پاهای کشیده و سر کمی خم روی آب کپی مسیح باز مصلوب میشدم با این فرق که صلیب در ذهنم بود و فقط من درد جای میخها رو حس میکردم.همینطور میموندم تا خدا بهم نگاه کنه و دلش برام بسوزه و دری رو بهم نشون بده.کم کم از وضعیت صلیب خسته شدم دستهام کنارم بود و منتطر غرق شدن میموندم اما وقتی آب دهن و بینیم رو پر میکرد زندگی خیلی مهمتر از جلب توجه خدا میشد این بود که یک روز وسط اون بی حسی برگشتم و شروع کردم به شنا دوبار پنج بار ده بار طول استخر رو رفتم و حتا چندبار شد که از استخر بیرون می اومدم و خودم رو پرت میکردم وسط آب وسعی میکردم تا انتهای استخر برسم و با یه فشار خودمو بکشم بیرون.روزهای خوبی نگذشت ولی حداقلش این بود که شروع کردم به امتحان درهای روبه رو و متوجه شدم میشه لای یکی از درها رو با فشار و زور باز کرد و از هزار تو بیرون اومد.گرچه هنوز پشت در موانع زیادی هست ولی الان روی آب که دراز میکشم بدنم رو به خنکی و لطافت آب میسپرم و فکرم در حال چرخش، برنامه ریزی و پیدا کردن راههای مختلف برای ردشدن از موانعه.راستش این روزها از خودم بیشتر از کپی ناقص مسیح مصلوب خوشم میاد.احساس یه هویت و شخصیت مستقل میکنم که مختص به خودمه و دوستش دارم.یه جورهایی حتا عاشق خودم در چهل سالگی شدم . این روزها وقتی دراز کشیدم زیاد به سقف نگاه نمیکنم .منتظر دلسوزی و ترحم خدا هم نیستم ولی فکر کنم اگه نگاهم بهش بیفته اون هم این من رو بیشتر دوست داره که داره عرق میریزه تا از همه موانعی که جلوشه با چنگ و دندون رد شه .دیگه زمین خوردن هم برام خیلی مهم نیست.مهم اون در اول بود که باز شد.مهم اون شیرجه ایه که تو آب سرد میزنی و با تمام وجودت به جنگش میری .


بیان دیدگاه

در ادامه

کلن بی خیال پروژه نامه نویسی شدم .یعنی اینقدر این مدت برنامه های جورواجور داشتم که نامه نویسی که هیچ گاهی حرف زدن هم یادم میرفت.مریضی مامان که پوستمون رو کند بعد رفتن مامانی و پشت بندش دل دردای عجیب غریب سهیل مثل این بود که گوشت بدون پوست و زخم رو بذاری و روش نمک و آبلیمو بریزی.یعنی خواستم کلن بااین تشبیه اوج درد و سوز دلمو توضیح بدم .
جالب !اینجا بود که فکر بیماری سهیل خیلی سنگینتر بود برام .انگار تو تمام مدت بیماری مامان پشتم گرم بود که سهیل هست که تنها نیستم ولی فکر اینکه سهیل…نه سهیل نه.و وقتی تو گیرو دار ازمایش و دکتر رفتنای سهیل قلب امیرعلی شروع به بدقلقی کرد من فقط حس میکردم یه مجسمه هستم که نگاه میکنه و دیگه هیچ.
در هرصورت فعلن مشغول کیسه صفرای عزیز سهیل هستم که بد روزایی رو برای بازی کردن انتخاب کرده غافل از اینکه من تازه فهمیدم چه پوست کلفتی دارم .و فعلن البته توجه های مدام لیالی که مرتب نگاهش به منه و بوسه های وقت و بی وقتش مرهم روح و روان بهم ریختمه.خدا این فرشته رو برای چه کار خوبم به من هدیه کرد؟
پ ن:و باید از بازیگوشی قلب امیرعلی ممنون باشم که یه راهی برای نزدیک شدن من و اون به هم پیش پامون گذاشت هرچند که خیلی سخت بود وارد این راه شدن.


۱ دیدگاه

و عزیزی که دیگه نیست

مامانی رو دوازده فروردین از دست دادیم .سیزده به در امسال هممون بعد سالها درکنارش جمع شدیم و سیزدهمون رو همه با هم به در کردیم مثل اون سیزده به در تلخ و نحسی که مهدی رو جا گذاشتیم و برگشتیم .
مامانی بعد سالها در کناربابابزرگ آروم گرفت.بعد سالها دوباره با هم تنها شدند مثل اون عکس سالهای دور.مثل عکس عروسیشون .مامانی با لباس سفید و بابابزرگ با کت و شلوار و قدکشیده و صورت نجیبش با پس زمینه پرده عکاسخونه .عکسی که یکسال بعد عروسیشون گرفته شده .حکمن یه روز بابابزرگ اومده خونه و گفته نصیب پاشو بریم عکس بندازیم بعدم شاید تو همون عکاسخونه مامانی یه لباس عروسی پوشیده و درحالیکه به مردش تکیه داده با اون طرح لبخند روی لبهاش منتظر عکاس مونده و اصلن شاید اون حالت عجیب چشمهاش و لبخند محوش به خاطر زندگی بوده که تو بدنش شکل گرفته بوده .
دلم برای همه لحظاتی که در کنارش بودم تنگ خواهدشد.برای صبحهایی که با بوی نون تافتونی که صبح زود خریده بود و صدای قاشقی که برام چایی شیرین میکردبیدار میشدم .برای خوابیدنهای بعد نهار کنارش وقتی یه بالش روی فرش میگذاشت و یه چادر گلدار تا نیمه بدنش میکشید روش دستش رو میگذاشت زیر سرش و میخوابید.برای وقتایی که غذاهایی رو دوست نداشتم و مجبور بودم بخورم چون مامانی زنی نبود که بچه ها رو لوس بار بیاره و بچه باید میدونست زندگی بالا و پایین و دوست داشتن و نداشتن رو با هم داره.برای سالهای بعد که دوباره باهاش یه جورایی هم خونه شده بودم و جمعه ها که از صدای بلند رادیو عصبانی بیدار میشدم غر میزدم خب من خوابم چرا صدای رادیو رو اینقدر بلند میکنی و یه روز متوجه شدم برای بیدارکردن منه که صدای رادیو رو میبره عرش اعلا بس که از تنبلی و دیر بلندشدن بدش می اومد.برای سفره های مهمونیای شب یلدا و افطاری های ماه رمضونش.برای اون روزی که از پله ها دویدم بالا که بپرسم نطرش درباره آقایی که چندشب پیش تو مهمونی دیده بودیم چیه و بهم گفت چقدر دوست داشته من با اون آقا ازدواج کنم و انگار همین جمله مهرتاییدی شد به بله ای که به سهیل گفتم.
برای تک تک دقایق زندگیم که رو قلبم حک شده از اون خونه ته کوچه بن بست تا اون روزمادری که شب آخر تو شد.از اون عکس پولارویدی که روی سه چرخه کناراون دیوارآجری باهم گرفتیم تا این عکس سلفی مبایل که گفتم بخند میخوام این عکسو به مامانم نشون بدم و تو خندیدی.خنده ای که پراز عشق بود و مهرمادری و زندگی که به هممون دادی.خوب بخوابی مامانی گرچه میدونم ما که از سرمزارت دورشدیم دستت رو گذاشتی زیر سرت -همونجور که عادت داشتی -و یه آه عمیق از سر خستگی سالهای پربار زندگیت کشیدی و آروم چشمهاتو بستی.فقط خداکنه بابابزرگ طاقت بیاره و سیگارشو آتیش نکنه تا از بوی سیگار از خواب بپری و بد خواب بشی عزیزم.


بیان دیدگاه

نامه دوم

سلام مامانم
قبلنا نامه نوشتن راحت تر بود.سالهاست که نامه ننوشته ام .تازه نامه نوشتن حال و هوای خودشو میخواد.پشت در آی سی یو وقتی تو تو اون اتاق لعنتی سه روزه چشماتو بازنکردی انتظار داری چی بنویسم .ذهنم خالیه هیچ دعا و ذکری به لبم نمیاد فقط ته دلم یه صدایی تکرار میکنه میشه باز رنگ چشاتو ببینم و پشت بندش فکر نمیکنم میشه آره یا … .دیدن پریسا و الی فقط دردم رو بیشتر میکنه .میدونی خواهر بزرگ بودن خراست .میدونم که باهام موافقی.اون زخمای توی روده ات تک تکشون غصه هایی بود که برای خواهر بودنت همسر بودنت و قلب مهربونت پیدا شد .دقت کردی خودمونو استثنا کردم ینی مثلن بابت من و خواهرهام هیچ غصه ای نداشتی .آخ چشماتو باز کن تا بهت بگم حاضرم هزار بار اون بلوز سفید آبی نامزدی حوری رو بپوشم و تورو غصه ندم اینهمه سال بابتش .به قول زری سووشون آدم گاهی وقتا یاد چه چیزایی می افته …


بیان دیدگاه

نامه اول

مامان شروع کردم برات نامه بنویسم .این نامه اوله.میخوام حالت که خوب شدو اومدی بیرون این نامه ها رو بدم بخونی. فقط نمیدونم از کجا شروع کنم .کلن تو نوشتن استارت زدنش خیلی سخته بعدش انگار میفتی تو سرازیری بدون ترمز دیگه وایسادنت با خداست.از شنبه هفته پیش شروع کنیم صبح بعد انتخابات که چقدر حال هممون خوب بود با هم قرار دوشنبه رو گذاشتیم برای رفتن پیش دکتر.چقدر بی تاب بودی دکتر بیاد و از شر این کیسه خلاص بشی.چقدر پشت سرت ما سه تا جلسه داشتیم که رایت رو بزنیم و عملتو عقب بندازبم .پس چی شد.چرا وقتی دکتر گفت یکشنبه بیا برای عمل لال شدم مگه بهت نگفته بودم پونزدهم گذشت دیگه عمل نمیکنیم .چرا به شونزدهم رضایت دادم.عذاب وجدان سفر رفتن عیدم بود یا حرف دکتر که گفت داری اذیت میشی یا فسمت یا تقدیر.دام میخواد به خدا بگم خب که چی .چیش خوبه آدمها رو گذاستی تو یه تونل تاریک که جلوی پاشونم نمیبینن .خب اینهمه آزار برای چیه دلم میخواد تند بشم باهاش داد بزنم امیرعلی اینجا بود میگفت داری دعا میکنی کفرنگو.خیلی خب حالا من بلند نگم خودش از دلم نمیفهمه شاکیم.بگذریم.برای نامه اول خیلی طولانی شد .منم پشت در اتاق آی سی یو هستم و منتظر دکتر.برمیگردم کلی حرف دارم باهات