دنیای کوچک یک چلچله


بیان دیدگاه

جورج مایکل

دوتا نیمکت بودیم، ته کلاس ردیف وسط. دوتا نیمکت و یه گروه هفت نفره از کلاسی که کابوس خانم سرمدی بودیم و اونم کابوس ما بود.هرکدوممون رو میتونم با یه مشخصه تعریف کنم :هنوز مهدی احمدی مریم رو یادم میاره ،امین تارخ ساناز رو، یاسمن با اون پوست خوشرنگ وته لهجه جنوبیش، هاله که صدای خنده های قشنگش هنوز تو گوشمه، شادی با ساندویچ های معروفش و شبی که عاشق و دیوونه جورج مایکل بود.اصلن بار اول شبنم منو با جورج مایکل آشنا کرد.اینقدر دوسش داشت که موهاشو مدل جورج مایکل میزد و گاهی مثل اون یه گوشواره آویزون میکرد.حتا یه بار یه داستان نوشته بود و شخصیت اول داستانش جورج مایکل بود، خود خودش.
سالها گذشته.تو این سالها به لطف فیس بوک و دنیای مجازی دورادور از بچه ها خبر دارم ؛هرکدوم یک طرف دنیا ،گاهی یک یا چند عکس با لبخند روی صورتی که هنوز همون دخترهای پرشرو شور پونزده شونزده ساله رو به خاطرم میاره بدون اینکه چین های ریز گوشه چشمها و شیار کنار لبهارو ببینم.دیشب شنیدن خبر مرگ جورج مایکل فقط یه خبر نبود؛ انگار سفری به گذشته بود با تمام خاطرات اون روزها و بعدانگار در صندوقچه ای پر از خاطرات دوست داشتنی قدیمی رو باز کرده باشی یه سنگینی روی قلبم حس میکردم.در صندوقچه خاطراتم رو میبندم ،میگذارم تمامی روزهای خوب همونجا بمونند و با این سنگینی که امروز باهامه روزم رو شروع میکنم.

Advertisements


بیان دیدگاه

هفت سال بعد

هفت سال شد .هفت ساله که تو این خونه ایم و حالا به روزهای آخرش نزدیک شدیم .انگار همین دیروز بود ولی دیروزی که هفت سال پیش بود.دی هشتاد و هشت اسباب کشیدیم به این خونه.بعد همه شلوغی ها و تو سرو صداهای بعد انتخابات.تو سبحان که بودیم شبها هنوز الله اکبر میگفتیم بعد اومدیم چهارتا خیابون بالاتر و یهو یه دنیای دیگه بود .شبها صدا از کسی در نمی اومد انگار شهر مرده ها.فقط اگه با دقت گوش میدادی باد صدای الله اکبرهای سبحان رو به گوشت میرسوند که اونهم ضعیف و ضعیف تر شد . خونه ای که همون ماه اول اینقدر تو ذوقمون زد که تصمیم گرفتیم ازش بگذریم و تا به خودمون بیاییم ریشه دووندیم برای هفت سال و تو تموم این سالها دوستش نداشتیم.
تو این هفت سال روزهای خوب بود، روزهای بد بود. روزهای بدش اینقدر بود که جلوی چشمم باشه مامان سهیل رفت .محمود خان رفت .حوری رفت .آخ که رفتن حوری داغونمون کرد و بعد مامانی هم رفت.برای هفت سال و یه خونه زیاد بوداینهمه رفتن، نه تعدادش، که حجم نبودنها سنگین بود. بعد آوار شدن خونه مامان اینا، بعد مریضیش ،بعد دست و پا زدنمون تو برزخ موندن و رفتنش و هزارتا بعد دیگه …
برای روزهای خوبش باید فکر کنم .مدرسه رفتن لیالی، دانشگاه رفتن امیرعلی و برگشتمون به کیش که غیرمنتظره ترین اتفاق همه این سالها بود .و پیدا کردن کارگاه و سی سی و دوستهایی که شیرینی چهل سالگی شدند.چیز دیگه ای یادم نمیاد. حتمن بودند روزهایی که از ته دل خندیدیم ، گپ زدیم، احساس خوشبختی کردیم ولی اینقدر کمرنگ بودند که گم شدند تو گذر زمان.
حالا این روزها از این خونه به اون خونه ،از این بنگاه به اون بنگاه .شماره های ناشناسی که زنگ میخورند و تو جواب میدی که نکنه یه خونه خوب در انتظارت باشه و هنوز هیچ.
حتمن یه جایی تو یه کوچه یا سر یه خیابون پنجره های خونه ای منتظره تا من پرده هامو آویزون کنم ،تو آشپزخونه اش غذا درست کنم و عصر که میشه روی مبل لم بدم و چایی تلخم رو مزه مزه کنم. فقط امیدوارم تو این خونه اومدنها و خنده ها اینقدر باشه که هفت سال بعدش دنبال روزهای بد بگردم و برای پیداکردنشون نیاز به فکر کردن داشته باشم.


بیان دیدگاه

ترسها

دست من نیست .تنم رو به آب میدم و شنا کنان به دریا میزنم؛ بعد ناگهان می ایستم ،هراسی تمام وجودم رو پر میکنه که اگه کوسه ای با ارتعاش موجهایی که من ایجاد کرده ام به طرفم بیاد چه باید بکنم .از اینجا به بعد فلج میشم فقط میخوام برگردم طرف ساحل اونهم درحالی که نیم نگاهی به پشت سرم دارم که شاید اون باله وحشتناک زیر نور خورشید برق بزنه و من ببینمش.حالا هزار نفر هم بیان و توضیح بدهند که کوسه سفید تو آبهای خلیج فارس وجود نداره،اصلن محل زندگیش نیست ،کوسه های جنوب هم تدمخوار نیستند پس این چه ترسیه؟
من به این فکر میکنم که شاید یه روزی یه جای دنیا یه کوسه سفید دلش خواست از محیط زندگیش بزنه بیرون و دور دنیا بگرده.حتا احساس کرد از آبهای گرم و نقره ای اینجا خوشش میاد و خواست تو خلیجمون زندگی کنه .والا کوسه است دیگه .آدمها به دلایل خیلی ساده تری زندگیهاشون روترک میکنند وهمه چیز رو تغییر میدن؛ چرا باید از یه کوسه سفید بزرگ انتظار بیشتری داشته باشیم؟


بیان دیدگاه

15 August, 2016 01:32

فکر میکنم کم کم باید اسم اینجا رو عوض کنم و سردرش بنویسم مترو نوشت .چندوقته تمام پستهایی که اینجا میگذارم را توی مترو نوشتم .کلن نمیدونم متروچی داره که قلم من شروع میکنه به حرکت.درواقع کم کاری از دانشمنداست که معلوم نیست چه غلطی میکنند اگه یه دستگاهی اختراع میکردن تاهرچی تو فکرت بود تبدیل به نوشته میشد همون لحظه بزرگترین اختراع جهان رو کرده بودند.خود من تا حالا چندتا خاطره و نوشته مهم رو که از اول تا آخرش تو مغزم نوشته و حتا ویراستاری شده بود از دست دادم چون اون لحظه امکان نوشتنش نبود و بعد هم حس نوشتنش به خوبی لحظه اتفاق افتادنش جذاب نبود برام.از همشونم مهمتر که خیلی دوستش داشتم نهاری بود که تنهایی تو سلف سرویس موبی دیک خوردم .اون نوشته میتونست و قابلیت داشت از بهترین هام باشه.
درهرصورت فکر کنم اگه بخوام تینجا خیلی خاک نخوره باید سفرهای شهریم با مترو رو زیادتر کنم .اینم ارتباط وبلاگ نویسی با مترو سواری .
در هرحال الان تو مترو نیستم .ساعت یک نصفه شبه .من روی مبل ولو شدم تلویزیون بازیهای المپیک رو نشون میده .روی تصویر خیابانی محسن یگانه داره یه آهنگ ملو میخونه و انصافن همین که صدای خیابانی نمیاد خودش نشون از ارامش محیط داره.من(با کسره ) این روزها کار پتینه میکنه، تدریس تکنیک های پتینه داره، با دستمالها و کاغذها و چوب های خام کارهای دوست داشتنی میسازه،کیکهای خیلی خوشمزه میپزه و گاهی هم درگیر مغازه روسری فروشی هست و اینها جدا از کارهای روتین خونه و نهار و شام و خرید وبچه ها و سهیل و دوستان مجازی و حقیقی و خانواده است و برای رسیدن به همه این کارها شب دیر میخوابه صبح با چشمهای پف کرده بلند میشه و وسط روز یهو مثل آدمک بازی سیمز انرژیش تموم میشه و هرجا هست میفته زمین.برای من این روزها ساعت های شبانه روز بیست و چهار ساعت،کمی بیشتره.


بیان دیدگاه

شیرجه

استخر ،این روزها برام بهتریم گزینه است.لیالی رو به مربی میسپارم و خودم با شیرجه شروع میکنم .یه شیرجه به دل آب .بعد روی آب دراز میکشم و بدون هیچ حرکتی فقط فکر میکنم .درواقع اگه سرعت فکر کردن میتونست تاثیری در حرکت بدن داشته باشه حتمن مثل یک قایق موتوری سردرگم دور خودم میچرخیدم .روزهای اول این تابستون نگاهم به سقف بود و خودم یک غریق سرگشته .احساس آدمی که وسط یک هزارتو ایستاده و همه درهای روبروش بسته هستند و سرگردان و بدون امید فقط اطرافش رو نگاه میکنه .گاهی وسط آب دستهام رو در طول شونه باز میکردم و با پاهای کشیده و سر کمی خم روی آب کپی مسیح باز مصلوب میشدم با این فرق که صلیب در ذهنم بود و فقط من درد جای میخها رو حس میکردم.همینطور میموندم تا خدا بهم نگاه کنه و دلش برام بسوزه و دری رو بهم نشون بده.کم کم از وضعیت صلیب خسته شدم دستهام کنارم بود و منتطر غرق شدن میموندم اما وقتی آب دهن و بینیم رو پر میکرد زندگی خیلی مهمتر از جلب توجه خدا میشد این بود که یک روز وسط اون بی حسی برگشتم و شروع کردم به شنا دوبار پنج بار ده بار طول استخر رو رفتم و حتا چندبار شد که از استخر بیرون می اومدم و خودم رو پرت میکردم وسط آب وسعی میکردم تا انتهای استخر برسم و با یه فشار خودمو بکشم بیرون.روزهای خوبی نگذشت ولی حداقلش این بود که شروع کردم به امتحان درهای روبه رو و متوجه شدم میشه لای یکی از درها رو با فشار و زور باز کرد و از هزار تو بیرون اومد.گرچه هنوز پشت در موانع زیادی هست ولی الان روی آب که دراز میکشم بدنم رو به خنکی و لطافت آب میسپرم و فکرم در حال چرخش، برنامه ریزی و پیدا کردن راههای مختلف برای ردشدن از موانعه.راستش این روزها از خودم بیشتر از کپی ناقص مسیح مصلوب خوشم میاد.احساس یه هویت و شخصیت مستقل میکنم که مختص به خودمه و دوستش دارم.یه جورهایی حتا عاشق خودم در چهل سالگی شدم . این روزها وقتی دراز کشیدم زیاد به سقف نگاه نمیکنم .منتظر دلسوزی و ترحم خدا هم نیستم ولی فکر کنم اگه نگاهم بهش بیفته اون هم این من رو بیشتر دوست داره که داره عرق میریزه تا از همه موانعی که جلوشه با چنگ و دندون رد شه .دیگه زمین خوردن هم برام خیلی مهم نیست.مهم اون در اول بود که باز شد.مهم اون شیرجه ایه که تو آب سرد میزنی و با تمام وجودت به جنگش میری .


بیان دیدگاه

در ادامه

کلن بی خیال پروژه نامه نویسی شدم .یعنی اینقدر این مدت برنامه های جورواجور داشتم که نامه نویسی که هیچ گاهی حرف زدن هم یادم میرفت.مریضی مامان که پوستمون رو کند بعد رفتن مامانی و پشت بندش دل دردای عجیب غریب سهیل مثل این بود که گوشت بدون پوست و زخم رو بذاری و روش نمک و آبلیمو بریزی.یعنی خواستم کلن بااین تشبیه اوج درد و سوز دلمو توضیح بدم .
جالب !اینجا بود که فکر بیماری سهیل خیلی سنگینتر بود برام .انگار تو تمام مدت بیماری مامان پشتم گرم بود که سهیل هست که تنها نیستم ولی فکر اینکه سهیل…نه سهیل نه.و وقتی تو گیرو دار ازمایش و دکتر رفتنای سهیل قلب امیرعلی شروع به بدقلقی کرد من فقط حس میکردم یه مجسمه هستم که نگاه میکنه و دیگه هیچ.
در هرصورت فعلن مشغول کیسه صفرای عزیز سهیل هستم که بد روزایی رو برای بازی کردن انتخاب کرده غافل از اینکه من تازه فهمیدم چه پوست کلفتی دارم .و فعلن البته توجه های مدام لیالی که مرتب نگاهش به منه و بوسه های وقت و بی وقتش مرهم روح و روان بهم ریختمه.خدا این فرشته رو برای چه کار خوبم به من هدیه کرد؟
پ ن:و باید از بازیگوشی قلب امیرعلی ممنون باشم که یه راهی برای نزدیک شدن من و اون به هم پیش پامون گذاشت هرچند که خیلی سخت بود وارد این راه شدن.


۱ دیدگاه

و عزیزی که دیگه نیست

مامانی رو دوازده فروردین از دست دادیم .سیزده به در امسال هممون بعد سالها درکنارش جمع شدیم و سیزدهمون رو همه با هم به در کردیم مثل اون سیزده به در تلخ و نحسی که مهدی رو جا گذاشتیم و برگشتیم .
مامانی بعد سالها در کناربابابزرگ آروم گرفت.بعد سالها دوباره با هم تنها شدند مثل اون عکس سالهای دور.مثل عکس عروسیشون .مامانی با لباس سفید و بابابزرگ با کت و شلوار و قدکشیده و صورت نجیبش با پس زمینه پرده عکاسخونه .عکسی که یکسال بعد عروسیشون گرفته شده .حکمن یه روز بابابزرگ اومده خونه و گفته نصیب پاشو بریم عکس بندازیم بعدم شاید تو همون عکاسخونه مامانی یه لباس عروسی پوشیده و درحالیکه به مردش تکیه داده با اون طرح لبخند روی لبهاش منتظر عکاس مونده و اصلن شاید اون حالت عجیب چشمهاش و لبخند محوش به خاطر زندگی بوده که تو بدنش شکل گرفته بوده .
دلم برای همه لحظاتی که در کنارش بودم تنگ خواهدشد.برای صبحهایی که با بوی نون تافتونی که صبح زود خریده بود و صدای قاشقی که برام چایی شیرین میکردبیدار میشدم .برای خوابیدنهای بعد نهار کنارش وقتی یه بالش روی فرش میگذاشت و یه چادر گلدار تا نیمه بدنش میکشید روش دستش رو میگذاشت زیر سرش و میخوابید.برای وقتایی که غذاهایی رو دوست نداشتم و مجبور بودم بخورم چون مامانی زنی نبود که بچه ها رو لوس بار بیاره و بچه باید میدونست زندگی بالا و پایین و دوست داشتن و نداشتن رو با هم داره.برای سالهای بعد که دوباره باهاش یه جورایی هم خونه شده بودم و جمعه ها که از صدای بلند رادیو عصبانی بیدار میشدم غر میزدم خب من خوابم چرا صدای رادیو رو اینقدر بلند میکنی و یه روز متوجه شدم برای بیدارکردن منه که صدای رادیو رو میبره عرش اعلا بس که از تنبلی و دیر بلندشدن بدش می اومد.برای سفره های مهمونیای شب یلدا و افطاری های ماه رمضونش.برای اون روزی که از پله ها دویدم بالا که بپرسم نطرش درباره آقایی که چندشب پیش تو مهمونی دیده بودیم چیه و بهم گفت چقدر دوست داشته من با اون آقا ازدواج کنم و انگار همین جمله مهرتاییدی شد به بله ای که به سهیل گفتم.
برای تک تک دقایق زندگیم که رو قلبم حک شده از اون خونه ته کوچه بن بست تا اون روزمادری که شب آخر تو شد.از اون عکس پولارویدی که روی سه چرخه کناراون دیوارآجری باهم گرفتیم تا این عکس سلفی مبایل که گفتم بخند میخوام این عکسو به مامانم نشون بدم و تو خندیدی.خنده ای که پراز عشق بود و مهرمادری و زندگی که به هممون دادی.خوب بخوابی مامانی گرچه میدونم ما که از سرمزارت دورشدیم دستت رو گذاشتی زیر سرت -همونجور که عادت داشتی -و یه آه عمیق از سر خستگی سالهای پربار زندگیت کشیدی و آروم چشمهاتو بستی.فقط خداکنه بابابزرگ طاقت بیاره و سیگارشو آتیش نکنه تا از بوی سیگار از خواب بپری و بد خواب بشی عزیزم.