دنیای کوچک یک چلچله


8 دیدگاه

آرامش

این روزها که میگذرد تنها خواندن نام توست که اندکی آرامش به ما هدیه میکندخدای بزرگ من.این را هم از ما خواهند گرفت.

Advertisements


4 دیدگاه

دلم میخواد…

این روزها تنفر تک تک سلولهای بدنم را پر کرده. حتی به جای اکسیژن نفرت را تنفس میکنم.احساس میکنم ذره ای عشق در وجودم نیست. دیشب که دخترکم با تب 40 درجه هذیون میگفت ناگهان احساس کردم فقط وظیفه مادرانه من را شب تا صبح بیدار نگه داشته و نه عشق و ترسیدم. از این احساس ترسیدم.دلم میخواد بخندم بی خیال قهقهه بزنم با همسرم سر مسایل بچه گانه شوخی کنیم وسربه سر هم بگذاریم .دلم میخواد جوک بگم. دست دخترکم را بگیرم و ببرمش پارک. دلم میخواد وقتی شبها التماس میکنه فقط یه قصه کوچیک برام بگو خیلی کوچیک،قصه نخودی را براش بگم یا قصه ملک محمد و دیو سفید را نه اینکه بگم یکی بود یکی نبود فیل اومد آب بخوره افتاد و دندونش شکست. قصه ما به سر رسید کلاغه به خونش نرسید.و حداقل بتونم به قیافه بهت زده اش بخندم.دلم میخواد روزی چندبار سراغ قرص های سردرد و آرام بخش نرم. دلم میخواد مثل پیرزنها کس و کار باعث و بانی همه این وقایع را نفرین نکنم و منتظر شنیدن نزول بلا و صاعقه بهشون نباشم.دلم میخواد عصر به عصر تنم نلرزه تا خواهرم و بقیه بچه های فامیل به خونه برسند.دلم میخواد صبر خدا یک کمی کمتر بود. دلم میخواد کمی عشق در هوا بود فقط کمی.افسوس.


2 دیدگاه

یادش به خیر.

سالهای اولا نقلاب دو تا کانال تلویزیونی بیشتر نداشتیم. یادتون که هست. شبکه یک و شبکه دو. که شبکه دو هم مخصوص برنامه های علمی فرهنگی بود. ساعت هشت و نه هم که تلویزیون عملا» جیش،بوس،لالا بود. دلمون خوش بود به فیلم های سینمایی جمعه که نود ونه درصد ژاپنی بود؛نه ،نه فکر نکنید از این فیلمهای شاد و سرخوشی که این روزها از چشم بادومی ها میبینید.نه.سامورایی های خشن سیاه و سفید. فکر میکنید خودم من جند بار فیلم ریش آبی(شک کردم شاید هم اسمش ریش قرمز بود. بالاخره بیست و خورده ای سال گذشته چه توقعاتی از من دارید) را سیاه و سفید دیدم ویکی از آرزوهام این بود که کاش فیلم رنگی بود و من میدیدم آدم با ریش آبی(یا قرمز!!) چه شکلی میشه. یا خدا میدونه چند بار صحنه هاراکیری را توی یکی از همین فبلمها دیدم بس که تکراری نشون میدادند.و یک درصد هم هندی که پس زمینه این فیلمها قرمز بود.تازه همین فیلمها هم مال مواقع معمولی بود والا در زمان عزاداری ها و دو ماه رمضان و محرم که ..بماند.یادش به خیر یکی از بزرگترین لذت هامون دیدن یک مسابقه سی سوال بود که سوالهای علمی داشت و یک سوال سینمایی. و ما همه اون مسابقه را میدیدیم تا یک قسمت دو سه دقیقه ای از یک فیلم سیاه و سفید ببینیم که با همه بچه بودنمون خوش ساختیش را می فهمیدیم و عاشق هنرپیشه هایی میشدیم که بعدها فهمیدیم گریگوری پک هستند یا گاری کوپر.
این روزها که تلویزیون هم وغمش شده نشون دادن سریالها و فیلمهای سینمایی؛پشت سر هم و بدون وقفه؛ و یرنامه های شاد برای خنداندن مردم عجیب دلم برای تلویزیون اون روزها تنگ شده.یادش به خیر.


۱ دیدگاه

می خواستم یه چیز دیگه بنویسم ولی پشیمون شدم. نمی دونید خوندن کامنت های کسایی که سیاسی مینویسند چقدر آدم را داغون می کنه. امتحان کنید.همه مثل سگ و گربه به هم میپرند. کافیه نفر اولی که پست را خونده یه کامنت بگذاره. نفر دوم دیگه پست را نمی خونه. بلکه جواب اولی را میده حالا اگه مخالف باشه که دیگه جنگ علنی میشه. فقط فحش و ناسزا. همش به لجن کشیدن طرف مقابل . به سر مردممون چی اومده. ممکنه صبح همسایمون را تو آسانسور ببینیم و با لبخند(اگه لبخندی مونده باشه)به هم سلام کنیم و شب تو وبلاگش خانواده اش را جلوی چشمش بیاریم.باهامون چه کردند. توی اون جمعه نحس و روزهای قبلش چی به سرمون اومد که خودمون هم نفهمیدیم. این همون ملتیه که پشت هم جلوی عراقیها ایستاد؟همون ملتی که خرمشهر را ازاد کرد با دست خالی؟ همون ملتی که …خدا بهمون رحم کرده. این روزهاکه جوونها و پیر هامون جلوی هم ایستادند،اگه دیوونه ای مثل صدام همسایمون بود کارمون به کجا میرسید.
لعنت خدا بر همه کسانی که باعث شدند فرزندان ایران روبروی هم قرار بگیرند .


4 دیدگاه

بچه های ما

برای دخترکم سی دی عمو پورنگ را خریده ام. صندلی کوچکش را جلوی تلویزیون می گذاره و محو آهنگ های عمو پورنگ میشه. به آشپز خانه میرم و مشغول کار میشم. کمی بعد صدام میکنه: مامان عمو پورنگ پلیس شده.فکرم به قدری مشغوله که فقط جواب میدم آره مامان.کمی که میگذره حالت غیر عادیش توجهم را جلب مبکنه.صداش میکنم بر میگرده. ترس را در چشمهاش میبینم با بغض میگه مامان من مینرسم.تعجب میکنم واژه ترس برای دخترک سه ساله ام چندان آشنا نیست. دختری که با عشق و لبخند بزرگ شده و تا به حال ترس را نمی شناخته. ته ذهنم کمی روشن میشه.میپرسم از چی میترسی مامان؟تکرار میکنه عمو پورنگ پلیس شده. به تلویزیون زیر چشمی نگاه میکنه،با اکراه.(خاطرات کودکی بهم هجوم میارند گم شدن؛ترس از پلیس،پناه بردن به آقایی در خیابون که از شانس من آدم خوبی بود.بچه های من از پلیس نترسیدند. هیچ وقت نگذاشتم کسی برای وادار کردنشون به کاری پای پلیس را وسط بکشه)به طرفش میرم. روبروش زانو میزنم وتوی چشماش نگاه میکنم. باید بهم اطمینان کنه:مامان جان پلیس ترس نداره. پلیس ها بچه ها را دوست دارند و مواظبشونند.پلیس ها آدم های بد را که بچه ها را دوست ندارند دعوا میکنند.پلیس ها دوست بچه ها هستند.لحنم قانع کننده بوده .بر میگرده و دوباره مشغول دیدن عمو پورنگ و امیر محمد در لباس پلیس میشود؛ اینبار بدون بغض بدون ترس.دخترکم نمیدونه به کسایی که لباس هاشون کلاههاشون ،سپر های شیشه ای و باطوم هاشون وحشت در دل آدم میاندازند پلیس نمیگند.

این روزها چشم های کودکانمون شاهد دیدن صحنه هایی هستند که برای آدم بزرگ هم تحملش سخته.و چه خوب می فهمند همه چیز را. این بچه ها بزرگ خواهند شد…


2 دیدگاه

چشمهایش

دو روزه که تمام مدت فکرم مشغولشه. دو شبه که خواب به چشمهام نمیاد. تا میام چشمهام را ببندم چشم های بازش به من خیره میشن.چشم هایی پر از سوال.خواهرمن،خواهر تو،خواهر همه ما؛به راستی به کدامین گناه؟ آیا کسی که اون گلوله را شلیک کرد بازهم خواهد خوابید؟

تقاص سختی داره خون تو،خیلی سخت،خیلی