دنیای کوچک یک چلچله


5 دیدگاه

اميد

آن ها عشق را كشته اند
و مرداني را كه عشق مي باختند.
آن ها ترانه را كشته اند
و كساني را كه ترانه مي خواندند.
آري،آن ها هرچه را كه در زمين محبوب، لازم بوده است
كشته اند؛
اما،نه گل كوچكي را كه هنوز
نشكفته بود.


13 دیدگاه

دسته گل هاي من

گفتم حالا كه داريم خودزني ميكنيم يكباره كار را تموم كنيم. تا حالا شده كاري كنيد يا حرفي بزنيد كه بعد سالها هروقت يادتون ميوفته لب و لوچه اتون كج و كوله بشه و عرق شرم بشينه رو پيشونيتون.حالا روم رو سفت ميكنم و دو تا از اون كارها و حرفهاي خنده دارم را ميگم. ببينيم نفر بعدي كي خود زني ميكنه.
روزي كه همسر گرامي و خانواده اش براي بار اول به اسم خواستگاري اومدن خونه ما(البته ما و خانواده ها قبلا»خونه آشنايي كه معرفمون بود همديگر را ديده بوديم و چند بار هم دو تايي بيرون رفته بوديم)من نشسته بودم جلوي مهمون ها. پريسا كه اون موقع راهنمايي بود توي اتاق خودش نشسته بود. در اتاقش هم باز بود و من از جايي كه نشسته بودم ميديدمش. همه سر گرم حرف زدن بودند. خواهركم اون موقع يه عادت بدي داشت كه انگشتهاشو ميشكست و من به صداي اون ترق و توروق ها خيلي حساس.فيلم لورل هاردي را ديديد كه وقتي صداي بوق ميشنيد ديوونه ميشد؟ يه چيز تو همون مايه ها.خلاصه پريسا شروع كرد به شكستن مفاصل كه من از ته اتاق بي توجه به مهمون ها داد زدم. نشكن!!!همه ساكت شدند و بر گشتند طرف من.باورتون نميشه دلم مي خواست ميرفتم تو زمين. خدا رحم كرد كه همسر گرامي فكر نكرد ميخواستم ازش زهر چشم بگيرم والا ميرفت و پشت سرش را هم نگاه نميكرد.
توضيح:راستي پريسا از همون شب اون عادت زشتش را ترك كرد!!
اين يكي بدتره:ترم آخر دانشگاه من (هنوز هم نمي دونم درست و قشنگترش چيه)به هر صورت حامله!!بودم.توي واحد هاي باقيمانده ترييت بدني 2 مونده بود.من هم تقريبا 5 ماهي داشتم. رفتم سراغ مدير گروه مربوطه كه آقاي دادكان بود كه حتما همه ديدينش و چند وقتي رييس فدراسيون بود. كه تقاضاي كلاس تئوري كنم. جناب پرسيد براي چي كلاس تئوري ميخوام. من هم كه خداي صحبت. خواستم كلاس بگذارم كلي بالا و پايين كردم تا قشنگ ترين لغت را پيدا كنم و (واي خدا هنوز هم فكر ميكنم حالم بد ميشه)سرمو بالا گرفتم و گفتم آخه من ..آبستنم!!!!خاك بر سرم يارو چشاش زد بيرون. يه دانشجو كه خبرش داره ادبيات (حالا چه فرقي ميكنه آلماني)ميخونه لغتي بهتر از لغت زنهاي بيسواد پيدا نكرده بود. خلاصه حالش كه جا اومد گفت. اشكالي نداره ولي به نظرم بهتره بگيد باردار هستيد.مي دونيد چه حسي داره يه پارچ آب يخ بريزند روتون؟من كه لال شده بودم. فقط تصور كنيد چه حالي شدم وقتي جلسه اول كه در كلاس باز شد ديدم خود جناب دادكان اومد سر كلاس.سه ماه تموم سرم را سر كلاس از روي دفترم بلند نكردم…
خب حالا كي از دسته گلاش تعريف ميكنه؟ بفرماييد .شركت براي عموم آزاده.


10 دیدگاه

عادت هاي عجيب من

در راستاي فراخوان يك نقطه اي و هدي عزيزدر رابطه با ريختن پته خودمون روي آب قرار شد عادت هاي نا متعارفم را بنويسم. از حالا بگم اگه خنديديد،نخنديديدهااا:
يك عادت عجيب كه البته الان ترك شده و فقط مخصوص دورانيه كه زندگي اون روي سگش را بهم نشون ميده اينه كه براي خودم يه دنياي خيالي (كه البته نقش اولش خودم هستم)ميسازم و با آدم هايي كه دوست دارم و گاهي اختراعي هستند توش زندگي ميكنم.اين دنيا را خيلي سال قبل از اين كه بازي سيمز ساخته بشه توسط من ساخته شده بود.و مخصوص مواقعيه كه به شدت احتياج دارم به مغزم و خودم براي فرار از مشكلات تنفس بدم.آخرين باري كه اين دنيا را ساختم وقتي بود كه امير علي به دنيا اومده بود و من به مدت 4 سال توي اون دنيا با يكسري آدم هاي ديگه (تنها آدم مشترك اين دو دنيام امير علي بود!!حس مادريه ديگه)زندگي ميكردم.و همه چيز عالي بود تا اينكه يك روز ديگه مرض واقعيت و خيال به هم ريخت و حس كردم دلم نمي خواد برگردم بنابراين با كمك يك دكتر روانپزشك برگشتم سر خونه زندگي.اما عاشق اين عادت عجيب و غريبم هستم هنوز.
ديگه اينكه وقتي از ديدن يك خواب خوشم بياد شبهاي ديگه ادامه اش ميدم و تا وقتي كه داستان خوابم كشش داشته باشه من هر شب سريال دارم. آخ نمي دونيد چه حالي داره كه بخوابي تا دنباله خوابت را ببيني.
واما يك عادت خيلي بد و نا متعارفي كه دارم اينه كه عاشق خوندن نامه ها و دفترچه خاطرات ديگران هستم مهم هم نيست كه بشناسمشون يا نه. خيلي خجالت كشيدم بابت اين اعتراف ولي بازهم پاش بيوفته پايه ام!!
و آخريش(فكر كنم كافي باشه) اين كه اصلا باورم نمبشه 35 سالمه بنابراين رفتار هام خيلي منطبق با سنم نيست. بس نيست ديگه ابرو برام نموند.(شكلك يك پرستوي شرمنده آبرو ريخته.)


7 دیدگاه

قالب عزيز من

دوستان عزيز .ممنون بابت تبريك قالب جديد.چشماتون قشنگ ميبينه. راستش عجيب هواي سفر كردم .اون هم به يك جزيره به همين زيبايي عكس بالا. بدون و
تلويزيون،اخبار،مبايل،ديدن قيافه هايي كه كفاره ميخوان و هزار تا چيز ديگه.با يك سري كتاب هاي عالي خودم.فعلا» هم كه متاسفانه به دليل شرايط به هيچ وجه تا همين چالوس هم امكان رفتنش نيست. خلاصه وصف العيش ،نصف العيش. شما هم لذت ببريد


6 دیدگاه

توضيحات

سلام .با تاخير فراوون.نمي دونم چند روزه كه اصلا» نتونستم بيام اينجا.كامپيوتر اتاق امير علي كه شخم زده شده و نوت بوك خودم هم كه فكر كنم بمب اتم توش افتاده بود.البته تقصير از خودم بود كه از يكسري وسايل ناشايست كه مخصوص شكستن به خصوص براي قفل!!!بود استفاده كردم. چشمم كور دندم نرم.وقتي در يه جا رو مي بندند و ميگن نگاه نكن و تو فضولي تقصير اونا چيه؟تو بهتر صلاحت را مي فهمي يا بزرگان؟بده مي خوان تو شاد و شنگول زندگيت را بكني و بي غم و قصه شب سر راحت رو بالش بگذاري؟و تازه عصرها هم چرا نشستي برو با بچه ها فيلم خروس جنگي نگاه كن!!!(اين يكي بد جوري حالم را به هم ميزنه. امشب دو سه باري كه اين تبليغ را نشون داد هردفعه دلم مي خواست بالا بيارم.)خلاصه هركي خربزه مي خوره و اين حرف ها. فعلا»تا مدتي كه جاي سوزش پولي كه بابت اين عزيز دل برادر*دادم خنك بشه مثل بچه ادم سرمون را ميندازيم پايين و آسه ميريم آسه مياييم كه گربه….راستش از دم قفل و كليد سازي هم رد شيم رومون را ميكنيم اونور تا دوباره گول نخوريم

يك پرستوي متنبه شده سر به زير!!
پ ن:تبليغ جديد فيلم خروس جنگي را ببينيد. بيچاره عطاران. چي داره ميكشه بابت اكرانش اونهم اين زمان. پارادوكس را داريد؟
*منظور از اين جمله همين عزيزيه كه الان دارم باهاش مي نويسم.عزييييزمه
توضيح:اعتياد بد چيزيه. حالا مي خواد به شيشه و هرويين باشه يا به يه دنياي كوچيك توي يك وبلاگ


6 دیدگاه

فصیح عزیز

این پست ادای دینی است به نویسنده عزیزی که در برهه ای از زندگیم عاشق خودش و نوشته هاش بودم. به اسماعیل فصیح که با نوشته هایش از قاجاریه منزجر تر شدم،با جاوید برای یافتن خواهرش همراه شدم،با رسول تاوان صداقت را دادم. با منصور در گور دیگری دفن شدم،با سیاووش چند باره بی گناه کشته شدم،با ثریا به اغما رفتم،…،با فروهر تاریخ ایران را مرور کردم و با جلال آریان آریایی و ایرانی ماندم.
روحش شاد.


5 دیدگاه

کمک.به یک قفل ساز نیازمندیم

یکی پیدا میشه به من بگه چرا از آخرین پستی که نوشتم تا حالا با وجود داشتن کلید مثل دزدها باید از در و دیوار وارد وبلاگ بشم؟
توضیح واضحات: از پریروز تا حالا بدون فیلتر شکن نمیتونم وبلاگم را باز کنم. جالبه وبلاگ تمام دوستان وردپرسیم به راحتی باز میشه به جز من!
پ ن:نخندید ها ولی یه حسی بهم میگه از پریروز که نوشتم خواهرم در گوش بچه اش اسم میر ح س ی ن !!!خونده یه بلایی سر وبلاگم نازل شده. بابا شوهرش سیده دوست داشته اسم و لقب جدش را بگذاره روی بچه اش چه ربطی داره که در وبلاگ من را گل گرفتید. ای بابا.


16 دیدگاه

به کودکی که زاده شد.

فرشته جلو آمد. نوزادی را که میان تکه ای ابر پیچیده بود در آغوش خدا گذاشت. خدا با مهربانی به کودک نگریست و بعد پرسید:اسمش چیست؟فرشته جواب داد:در گوشش نام جدش را خواهند خواند. احسن مخلوقات. حسین.
لبخند خدا نرمتر شد. سر در گوش نوزاد نهاد:میر حسین.
نوزاد لحظه ای انگشت خدا را فشار داد و در خواب خندید.خدا بوسه ای بر پیشانی نوزاد نهاد و او را را به آغوش فرشته برگرداند: احتیاط کن.آینده اش انسانی شایسته را رقم زده است.فرشته کودک را به سینه چسباند و به سوی زمین پرواز کرد.
مادر نوزاد را در آغوش کشید.حس عجیبی داشت.کودکش بوی خدا می داد…

این پست تقدیم به کودک دلبند خواهرم،شوان که خدا او را میر حسین صدا خواهد زد.