دنیای کوچک یک چلچله


6 دیدگاه

فصیح عزیز

این پست ادای دینی است به نویسنده عزیزی که در برهه ای از زندگیم عاشق خودش و نوشته هاش بودم. به اسماعیل فصیح که با نوشته هایش از قاجاریه منزجر تر شدم،با جاوید برای یافتن خواهرش همراه شدم،با رسول تاوان صداقت را دادم. با منصور در گور دیگری دفن شدم،با سیاووش چند باره بی گناه کشته شدم،با ثریا به اغما رفتم،…،با فروهر تاریخ ایران را مرور کردم و با جلال آریان آریایی و ایرانی ماندم.
روحش شاد.


5 دیدگاه

کمک.به یک قفل ساز نیازمندیم

یکی پیدا میشه به من بگه چرا از آخرین پستی که نوشتم تا حالا با وجود داشتن کلید مثل دزدها باید از در و دیوار وارد وبلاگ بشم؟
توضیح واضحات: از پریروز تا حالا بدون فیلتر شکن نمیتونم وبلاگم را باز کنم. جالبه وبلاگ تمام دوستان وردپرسیم به راحتی باز میشه به جز من!
پ ن:نخندید ها ولی یه حسی بهم میگه از پریروز که نوشتم خواهرم در گوش بچه اش اسم میر ح س ی ن !!!خونده یه بلایی سر وبلاگم نازل شده. بابا شوهرش سیده دوست داشته اسم و لقب جدش را بگذاره روی بچه اش چه ربطی داره که در وبلاگ من را گل گرفتید. ای بابا.


16 دیدگاه

به کودکی که زاده شد.

فرشته جلو آمد. نوزادی را که میان تکه ای ابر پیچیده بود در آغوش خدا گذاشت. خدا با مهربانی به کودک نگریست و بعد پرسید:اسمش چیست؟فرشته جواب داد:در گوشش نام جدش را خواهند خواند. احسن مخلوقات. حسین.
لبخند خدا نرمتر شد. سر در گوش نوزاد نهاد:میر حسین.
نوزاد لحظه ای انگشت خدا را فشار داد و در خواب خندید.خدا بوسه ای بر پیشانی نوزاد نهاد و او را را به آغوش فرشته برگرداند: احتیاط کن.آینده اش انسانی شایسته را رقم زده است.فرشته کودک را به سینه چسباند و به سوی زمین پرواز کرد.
مادر نوزاد را در آغوش کشید.حس عجیبی داشت.کودکش بوی خدا می داد…

این پست تقدیم به کودک دلبند خواهرم،شوان که خدا او را میر حسین صدا خواهد زد.


7 دیدگاه

حافظ شاملوی من

حدود چهارده سال پیش بود. همین روزها،که در اولین سفر مشترکمون با همسر گرامی رفتیم انزلی.گذشته از اینکه من اصولا با آب و هوای انزلی میونه ندارم ولی سفر خوبی بود. اون طرف ها که بودیم تصمیم گرفتیم یه سری هم بزنیم ماسوله.همسر گرامی عاشق ماسوله است.همیشه وقتی ماسوله را جایی نشون میده با حسرت آه میکشه که کاش میتونستیم اونجا زندگی کنیم(و من هم معمولا یه نفس راحت میکشم که خدا را شکر که نمی تونیم.آخه زمستوناش آدم دق میکنه)جاتون خالی داشتیم تو بازارش میگشتیم که ناگهان دیدم بو میاد؛یه بوی آشنا که مشامت را نوازش میده. کمی که رفتیم جلو دیدم بعععله.حدسم درست بوده. لابه لای مغازه هایی که صنایع دستی و جوراب و عروسک های بافتنی می فروختند یه کتاب فروشی بود. من که یک هفته بود کتاب فروشی ندیده بودم دست همسر گرامی را کشیدم و رفتیم داخل.این بار واقعا جاتون خالی. یک کتابفروشی کوچک با کتاب های دست دومی که توی تهران هم به راحتی پیدا نمیشد و همه هم چاپهای اول تا سوم و البته با قیمت های خیلی زیبا!!آقای کتابفروش اون کتاب ها را از مجموعه دارهای شخصی خریده بود و انصافا»کتابها عالی بودند.من گشتی توی کتابها زدم و کلی لذت بردم. چون با اون قیمتها فقط میشد از اون کتاب ها لذت برد.و بعد ناگهان کسی منو صدا کرد. رفتم جلو و دیدم یه کتاب جیبی با جلد قهوه ای داره بهم چشمک میزنه که بیا منو بخر.کتاب حافظ شاملو بود در قطع جیبی چاپ سوم که اون روزها در تهران هم پیدا نمیشد.قیمتش هم سه هزار تومن بود که اون زمان برای یک کتاب اون هم دست دوم قیمت خیلی بالایی بود.نمیشد ازش دل کند ؛بنابراین خریدمش و شد مونس روزها و شبهام.من که همینجوری مرید حافظ بودم و حالا شاملو هم در کنارمون بود.
این گذشت تا یه شب یلدا که اقوام منزلمون بودند و طبق یه رسم ننوشته من باید برای همه فال می گرفتم.توی مهمون ها یه زن و شوهر بودند به اسم های مهری و مهدی. کتاب را که باز کردم تا برای خانومه فال بگیرم یه کاغذ به باریکی یه نوار ازش افتاد.تعجی کردم. توی اون چند ماهی که کتاب را خریده بودم هیچ چیز داخلش ندیده بودم. روی کاغذ با خط خوشی شخصی به نام مهدی نوشته بود که در تاریخ…با مهری تفالی زدیم به حافظ که این شعر اومد.و در دنباله شعر را نوشته بود با تاریخ و ساعت دقیق اون روز. دوباره کتاب را ورق زدم و باز هم یه کاغذ به اندازه اولی را پیدا کردم که اینبار خطی زنونه نوشته بود که در تاریخ…با مهدی فالی گرفتیم از حافظ و چه زیبا اومد و در دنباله شعر مورد نظر را نوشته بود.پیدا کردن اون دو کاغذ ،یکسان بودن اسم اون دو نفر با مهمون های ما حال و هوای عجیبی بهمون داد.به خصوص که شعر های گفته شده دقیقا جوابی به نیت های اون ها بود. فکر میکردیم اون دو غریبه بینمون هستند.من که یه حس عجیب و جادویی داشتم.به نظرم میومد حافظ داره بهم لبخند میزنه.هنوز بعد اینهمه سال با دقت اون دو کاغذ را لای صفحات حافظم نگه داشتم. خیلی دلم میخواد صاحبشون را یه روزی پیدا کنم و فال هاشون رو بهشون برگردونم.بیشتر از اون دلم میخواد یه بار دیگه برم ماسوله. سراغ اون کتابفروشی و یه کتاب دیگه ازش بگیرم که باز هم یه حس جادویی با خودش داشته باشه.


6 دیدگاه

و اینک آخر الزمان.

دیشب فیلم knowingرا دیدم از نیکلاس کیج.فیلم شباهت های زیادی به نشانه ها از شالامان داشت. با انکه یه جاهایی خیلی تخیلی میشد ولی ایده اش برام جذاب بود.ظاهرا» الان همه دنیا زدند تو کار مذهب.
پ ن: به من میگن مادر نمونه. لیالی پای ثابت فیلم دیدن ماست؛دیشب از ترس مچاله شده بود و با پررویی نمی گذاشت خاموشش کنیم. فکر نمی کردم یه بچه سه ساله بتونه وحشت نهفته را درک کنه.مجبور شدیم پیش خودمون خوابوندیمش.از امشب لابد باید فیلمهای رمانتیک ببینیم!


5 دیدگاه

چند سوال

چند سوال اومده توی سرم که ول نمیکنه. جوابش را هم پیدا نمیکنم.بپرسم؟:
1/به نظر شما آیا هرچی از طرف غرب به شرق بریم درجه مسلمانی مسلمانان بیشتر میشه یا کمتر؟
2/به نظر شما اگه یه زن غیر مسلمان در یک دادگاه در ایران روسریشو برداره کی زودتر واکنش نشون میده؟ مردم یا مسئولین دادگاه؟(این را خودم جوابشو پیدا کردم؛غلط کرده تو مملکت اسلامی روسریش را برداشته.اینجا آزادیه .اگه کسی تو مملکت غیر مسلمون روسری گذاشت و بهش اعتراض کردند برای اینه که اونجا آزادی نیست.ما تشخیص میدیم کجا آزادی هست ،کجا نیست!)
3/به نظر شما مسلمون های چین هم به همون اندازه فلسطینی ها مسلمونند یا نه؟
4/یه نظر شما با توجه به اینکه اگه الان مسلمون های چین توسط اسراییلی ها قلع و قمع میشدند ما اینجا گریبان چاک کرده بودیم؛استفاده ابزاری از دین یعنی چی؟
جواب هم ندادید مهم نیست. ما که نمی فهمیم .لابد اونهایی که باید، از ما بهتر میفهمند.اصلا به ما چه؟


34 دیدگاه

آقای داوود آبادی اینجا حرمت داره.

این پست را اینجا مینویسم تا همه بخونند. جواب کامنت آقای حمید داوود آبادیه که مبتونید در پست دیروز و امروز بخونیدش. تاییدش کردم تا بخونید.جناب آقای محترم:(شاید خیلی هم محترم نباشی ولی من به خاطر شخصیت خودم با تو ابنطور صحبت میکنم)من دیروز کامنتی برای آقای کاکایی گذاشته بودم. خدا را شکر که تو اینقدر بیکار هستی که کامنت من را به کس دیگه بخونی و بیایی در خونه خودم هرچی دلت خواست بهم بگی. این بار اجازه دادم تا همه حرف های تو و امثال تو رو بشنوند.بار آخره پس زحمت بیهوده نکش. نمی دونم تو خانواده داری یا نه. ولی من یه پسر دوازده ساله دارم. پسری که با جونم بزرگش کردم . پسری که تمام زندگی منه و میشکنم دستی را که بخواد بهش سیلی بزنه. به خاطر هرکس و هرچی که میخواد باشه. این اول از همه. دوم اینکه تو هنوز نفهمیدی که این مردم نه به خاطر موسوی یا هاشمی یا خاتمی و دیگرانی که ظاهرا دلت خیلی ازشون پره نمیان تو خیابون چماق بخورند. معلوم نیست چی توی سرت فرو کردند که اینطور فکر میکنی. موسوی هم یکی مثل بقیه. خاتمی . کروبی هم همینطور. این مردم نمیان توی خیابون چون دلشون برای رضا پهلوی و دیگران تنگ شده. اون دختر ها که دیدی دستبند سبز بستند برخلاف نظر شما نمی خوان تو خیابون های تهران مینی ژوپ بپوشند و برقصند. چشمهات را باز کن. این مردم تحمل شنیدن دروغ را ندارند. خسته شدند اینقدر باهاشون بازی شده.دیگه نمی خوان بازیچه باشند. اینها همون مردم نجیبه دو ماه پیشند . فکر کردید چی شده که الان جفتک(با معذرت از بقیه. نقل قول همفکرای شماست) میاندازند؟اگه بگی کار آمریکا و انگلیسه معلومه خیلی روزنامه کیهان و ایران میخونی!انقلاب مخملین! این مزخرفات دهن پر کن چیه که خودتون هم معنیش را نمی دونید.بحث کردن با شما بی فایده است.شما فکر میکنید اگه تو روز عاشورا بودید حتما پشت امام حسین ایستاده بودید و با یزید می جنگیدید. نه. اینطور نیست .زیادی روی خودتون حساب باز کردید. فکر نکن با یه آدم بی دین طرفی. من عاشق علی هستم که شما ها فقط نوشتن اسمش را بلدید. من رنج کشیدن حضرت محمد را به خاطر اون چه شما از دینش ساختید حس میکنم. من باور دارم دستی که به ناحق روی صورت پسر کاکایی یا من یا هرکدوم از بچه های این خاک بلند بشه در همین دنیا تقاص پس خواهد داد حالا هر بهانه ای داشته باشه. بستن دست بند سبز یا گفتن نظری که با شما یکی نیست.و یه چیز دیگه اگه امثال شهید همت و شهید آوینی و باقی کسایی که به خاطر من و خاکم جنگیدند و براشون ارزش فوق العاده ای قایل هستم الان زنده بودند روزگاری بهتر از بقیه نداشتند. چون در کنار ما بودند. حالا که نیستند برای شما عزیز شدند.
و در آخر اینجا خونه منه. اجازه نمیدم امثال تو مثل دو هفته پیش که توی خونه واقعیمون ریختید و ساعت دو تا چهار صبح تمام عقده هاتون را برون ریختید و با شکستن شیشه ها و خورد کردن ماشینها خوی حیوونیتون را نشون دادید حرمت اینجا را هم از بین ببری.حتی اگه اینجا را ببندم و دیگه ننویسم اجازه نمیدم به حریم زندگی و فکرم تجاوز کنی.خدا را شکر جا برای حرف زدن شما زیاده ونیازی به این چهاردیواری کوچیک من نداری. همون خدایی که شبها اسمش و بزرگیش در آسمون میپیچه بین ما قضاوت خواهد کرد.

از همه دوستان معذرت میخوام. اول صبح تولدم ایشون کادوی قشنگی بهم داد.