دنیای کوچک یک چلچله


7 دیدگاه

حافظ شاملوی من

حدود چهارده سال پیش بود. همین روزها،که در اولین سفر مشترکمون با همسر گرامی رفتیم انزلی.گذشته از اینکه من اصولا با آب و هوای انزلی میونه ندارم ولی سفر خوبی بود. اون طرف ها که بودیم تصمیم گرفتیم یه سری هم بزنیم ماسوله.همسر گرامی عاشق ماسوله است.همیشه وقتی ماسوله را جایی نشون میده با حسرت آه میکشه که کاش میتونستیم اونجا زندگی کنیم(و من هم معمولا یه نفس راحت میکشم که خدا را شکر که نمی تونیم.آخه زمستوناش آدم دق میکنه)جاتون خالی داشتیم تو بازارش میگشتیم که ناگهان دیدم بو میاد؛یه بوی آشنا که مشامت را نوازش میده. کمی که رفتیم جلو دیدم بعععله.حدسم درست بوده. لابه لای مغازه هایی که صنایع دستی و جوراب و عروسک های بافتنی می فروختند یه کتاب فروشی بود. من که یک هفته بود کتاب فروشی ندیده بودم دست همسر گرامی را کشیدم و رفتیم داخل.این بار واقعا جاتون خالی. یک کتابفروشی کوچک با کتاب های دست دومی که توی تهران هم به راحتی پیدا نمیشد و همه هم چاپهای اول تا سوم و البته با قیمت های خیلی زیبا!!آقای کتابفروش اون کتاب ها را از مجموعه دارهای شخصی خریده بود و انصافا»کتابها عالی بودند.من گشتی توی کتابها زدم و کلی لذت بردم. چون با اون قیمتها فقط میشد از اون کتاب ها لذت برد.و بعد ناگهان کسی منو صدا کرد. رفتم جلو و دیدم یه کتاب جیبی با جلد قهوه ای داره بهم چشمک میزنه که بیا منو بخر.کتاب حافظ شاملو بود در قطع جیبی چاپ سوم که اون روزها در تهران هم پیدا نمیشد.قیمتش هم سه هزار تومن بود که اون زمان برای یک کتاب اون هم دست دوم قیمت خیلی بالایی بود.نمیشد ازش دل کند ؛بنابراین خریدمش و شد مونس روزها و شبهام.من که همینجوری مرید حافظ بودم و حالا شاملو هم در کنارمون بود.
این گذشت تا یه شب یلدا که اقوام منزلمون بودند و طبق یه رسم ننوشته من باید برای همه فال می گرفتم.توی مهمون ها یه زن و شوهر بودند به اسم های مهری و مهدی. کتاب را که باز کردم تا برای خانومه فال بگیرم یه کاغذ به باریکی یه نوار ازش افتاد.تعجی کردم. توی اون چند ماهی که کتاب را خریده بودم هیچ چیز داخلش ندیده بودم. روی کاغذ با خط خوشی شخصی به نام مهدی نوشته بود که در تاریخ…با مهری تفالی زدیم به حافظ که این شعر اومد.و در دنباله شعر را نوشته بود با تاریخ و ساعت دقیق اون روز. دوباره کتاب را ورق زدم و باز هم یه کاغذ به اندازه اولی را پیدا کردم که اینبار خطی زنونه نوشته بود که در تاریخ…با مهدی فالی گرفتیم از حافظ و چه زیبا اومد و در دنباله شعر مورد نظر را نوشته بود.پیدا کردن اون دو کاغذ ،یکسان بودن اسم اون دو نفر با مهمون های ما حال و هوای عجیبی بهمون داد.به خصوص که شعر های گفته شده دقیقا جوابی به نیت های اون ها بود. فکر میکردیم اون دو غریبه بینمون هستند.من که یه حس عجیب و جادویی داشتم.به نظرم میومد حافظ داره بهم لبخند میزنه.هنوز بعد اینهمه سال با دقت اون دو کاغذ را لای صفحات حافظم نگه داشتم. خیلی دلم میخواد صاحبشون را یه روزی پیدا کنم و فال هاشون رو بهشون برگردونم.بیشتر از اون دلم میخواد یه بار دیگه برم ماسوله. سراغ اون کتابفروشی و یه کتاب دیگه ازش بگیرم که باز هم یه حس جادویی با خودش داشته باشه.


6 دیدگاه

و اینک آخر الزمان.

دیشب فیلم knowingرا دیدم از نیکلاس کیج.فیلم شباهت های زیادی به نشانه ها از شالامان داشت. با انکه یه جاهایی خیلی تخیلی میشد ولی ایده اش برام جذاب بود.ظاهرا» الان همه دنیا زدند تو کار مذهب.
پ ن: به من میگن مادر نمونه. لیالی پای ثابت فیلم دیدن ماست؛دیشب از ترس مچاله شده بود و با پررویی نمی گذاشت خاموشش کنیم. فکر نمی کردم یه بچه سه ساله بتونه وحشت نهفته را درک کنه.مجبور شدیم پیش خودمون خوابوندیمش.از امشب لابد باید فیلمهای رمانتیک ببینیم!


5 دیدگاه

چند سوال

چند سوال اومده توی سرم که ول نمیکنه. جوابش را هم پیدا نمیکنم.بپرسم؟:
1/به نظر شما آیا هرچی از طرف غرب به شرق بریم درجه مسلمانی مسلمانان بیشتر میشه یا کمتر؟
2/به نظر شما اگه یه زن غیر مسلمان در یک دادگاه در ایران روسریشو برداره کی زودتر واکنش نشون میده؟ مردم یا مسئولین دادگاه؟(این را خودم جوابشو پیدا کردم؛غلط کرده تو مملکت اسلامی روسریش را برداشته.اینجا آزادیه .اگه کسی تو مملکت غیر مسلمون روسری گذاشت و بهش اعتراض کردند برای اینه که اونجا آزادی نیست.ما تشخیص میدیم کجا آزادی هست ،کجا نیست!)
3/به نظر شما مسلمون های چین هم به همون اندازه فلسطینی ها مسلمونند یا نه؟
4/یه نظر شما با توجه به اینکه اگه الان مسلمون های چین توسط اسراییلی ها قلع و قمع میشدند ما اینجا گریبان چاک کرده بودیم؛استفاده ابزاری از دین یعنی چی؟
جواب هم ندادید مهم نیست. ما که نمی فهمیم .لابد اونهایی که باید، از ما بهتر میفهمند.اصلا به ما چه؟


34 دیدگاه

آقای داوود آبادی اینجا حرمت داره.

این پست را اینجا مینویسم تا همه بخونند. جواب کامنت آقای حمید داوود آبادیه که مبتونید در پست دیروز و امروز بخونیدش. تاییدش کردم تا بخونید.جناب آقای محترم:(شاید خیلی هم محترم نباشی ولی من به خاطر شخصیت خودم با تو ابنطور صحبت میکنم)من دیروز کامنتی برای آقای کاکایی گذاشته بودم. خدا را شکر که تو اینقدر بیکار هستی که کامنت من را به کس دیگه بخونی و بیایی در خونه خودم هرچی دلت خواست بهم بگی. این بار اجازه دادم تا همه حرف های تو و امثال تو رو بشنوند.بار آخره پس زحمت بیهوده نکش. نمی دونم تو خانواده داری یا نه. ولی من یه پسر دوازده ساله دارم. پسری که با جونم بزرگش کردم . پسری که تمام زندگی منه و میشکنم دستی را که بخواد بهش سیلی بزنه. به خاطر هرکس و هرچی که میخواد باشه. این اول از همه. دوم اینکه تو هنوز نفهمیدی که این مردم نه به خاطر موسوی یا هاشمی یا خاتمی و دیگرانی که ظاهرا دلت خیلی ازشون پره نمیان تو خیابون چماق بخورند. معلوم نیست چی توی سرت فرو کردند که اینطور فکر میکنی. موسوی هم یکی مثل بقیه. خاتمی . کروبی هم همینطور. این مردم نمیان توی خیابون چون دلشون برای رضا پهلوی و دیگران تنگ شده. اون دختر ها که دیدی دستبند سبز بستند برخلاف نظر شما نمی خوان تو خیابون های تهران مینی ژوپ بپوشند و برقصند. چشمهات را باز کن. این مردم تحمل شنیدن دروغ را ندارند. خسته شدند اینقدر باهاشون بازی شده.دیگه نمی خوان بازیچه باشند. اینها همون مردم نجیبه دو ماه پیشند . فکر کردید چی شده که الان جفتک(با معذرت از بقیه. نقل قول همفکرای شماست) میاندازند؟اگه بگی کار آمریکا و انگلیسه معلومه خیلی روزنامه کیهان و ایران میخونی!انقلاب مخملین! این مزخرفات دهن پر کن چیه که خودتون هم معنیش را نمی دونید.بحث کردن با شما بی فایده است.شما فکر میکنید اگه تو روز عاشورا بودید حتما پشت امام حسین ایستاده بودید و با یزید می جنگیدید. نه. اینطور نیست .زیادی روی خودتون حساب باز کردید. فکر نکن با یه آدم بی دین طرفی. من عاشق علی هستم که شما ها فقط نوشتن اسمش را بلدید. من رنج کشیدن حضرت محمد را به خاطر اون چه شما از دینش ساختید حس میکنم. من باور دارم دستی که به ناحق روی صورت پسر کاکایی یا من یا هرکدوم از بچه های این خاک بلند بشه در همین دنیا تقاص پس خواهد داد حالا هر بهانه ای داشته باشه. بستن دست بند سبز یا گفتن نظری که با شما یکی نیست.و یه چیز دیگه اگه امثال شهید همت و شهید آوینی و باقی کسایی که به خاطر من و خاکم جنگیدند و براشون ارزش فوق العاده ای قایل هستم الان زنده بودند روزگاری بهتر از بقیه نداشتند. چون در کنار ما بودند. حالا که نیستند برای شما عزیز شدند.
و در آخر اینجا خونه منه. اجازه نمیدم امثال تو مثل دو هفته پیش که توی خونه واقعیمون ریختید و ساعت دو تا چهار صبح تمام عقده هاتون را برون ریختید و با شکستن شیشه ها و خورد کردن ماشینها خوی حیوونیتون را نشون دادید حرمت اینجا را هم از بین ببری.حتی اگه اینجا را ببندم و دیگه ننویسم اجازه نمیدم به حریم زندگی و فکرم تجاوز کنی.خدا را شکر جا برای حرف زدن شما زیاده ونیازی به این چهاردیواری کوچیک من نداری. همون خدایی که شبها اسمش و بزرگیش در آسمون میپیچه بین ما قضاوت خواهد کرد.

از همه دوستان معذرت میخوام. اول صبح تولدم ایشون کادوی قشنگی بهم داد.


12 دیدگاه

سی و شش سال،سی و شش نما

سال اول،نمای اول:اولین عکس آلبوم.مادر روی تخت دراز کشیده.نوزادی را در بغل گرفته. پدر ایستاده با کت و شلوار.دستش را به طرف طفل برده.هردو با عشق به نوزاد نگاه میکنند. نوزاد داخل عکس منم!
.
.
سال چهارم،نمای چهارم:روی تخت نشسته ام.کودکی قنداق شده کنارم خوابیده.خدا خواهری را که می خواستم به من داد.
.
.
سال ششم،نمای ششم:تولد در خونه مامانیه. کیک عروسک زیبایی است که دامنش خامه و تور و روبانه.دوچرخه سبزرنگی در کنار حیاط منتظرمه.
.
.
سال نهم،نمای نهم:یک عالمه کتاب از داخل بسته های کادویی بیرون میان. دنیای تن تن جادویی است.
.
.
سال پانزدهم،نمای پانزدهم: وعشق آتش به همه عالم می زنه!!
.
.
سال هجدهم:کیک تولد را خودم می پزم.پرستویی با بالهای گشوده.آماده پروازم.
.
.
سال نوزدهم:دچار ناامیدی و پوچی عجیبی هستم. از قبل اعلام میکنم حتی تحمل شنیدن تبریک را هم ندارم. هیچ کس تبریک هم نمی گه. نوزده سالگیم گم میشه.
.
سال بیستم،نمای بیستم:دانشگاه.درهای دنیا به رویم گشوده شده.گرچه همه چیز بیشتر سرابه تا رویا.
.
سال بیست و یکم،نمای بیست و یکم:یک روز گرم تابستان در یک بعد از ظهر داغ مرداد نیمه گمشده ام را پیدا میکنم.(در واقع اون من را پیدا میکنه!)
.
سال بیست و دوم،نمای بیست و دوم:روزهای زیبایی را با سهیل در کنار آبهای آبی خلیج فارس میگذرونیم.
.
.
سال بیست و چهارم:مهمون کوچکی داریم. .تمام وجود امیرعلی را از عشق لبریز میکنیم.
.
.
سالهای بیست و هفت تا سی،نماهای بیست و هفت تا سی:زندگی روی دیگرش را کم کم نشان میده.سختی ها ،مشکلات ،بیماری و… جلومون صف میکشند. سلاح ما عشقه. نبرد نا برابر را پیروز میشیم.
.
.
سال سی و دوم ،نمای سی و دوم:چشم انتظار دختری هستیم که شادی و خنده را در خانه جاری کنه.
.
.
سال سی و ششم، نمای سی و ششم:همه رو به دوربین لبخند میزنیم. روزهای بدی را پشت سر گذاشته ایم . چه در خانه،چه در شهر. لبخندمون تنها روی لبه ،از ته دل نیومده. شمع ها را فوت میکنم. ساعت دهه. صدای الله اکبر میاد.باد گرد و غبار ها را با خود میبره. فردا آسمون آبیه.


8 دیدگاه

دیروز،امروز!

سال 57 بود.من 5 ساله بودم و الی شاید تازه یک سالش شده بودبا بابا و مامان سوار بر پیکان سبز رنگمون راهی خونه بابا بزرگ بودیم. هوا سنگین بود. همه جا رعب و وحشت را در هوا حس میکردی. همه جا میتونستی سرباز ها را با لباسهای سربازی خاکی رنگ و پوتین های سیاهشون ببینی .جا به جا راهها بسته بود.در مسیر خونه پدربزرگ چندین بار مجبور شدیم راه را عوض کنیم. انتخاب مسیر در دست ما نبود. ناگهان سر از خیابانی در آوردیم که تا به حال ازش نگذشته بودیم. مامان و بابا حرفی نمی زدند ولی حالتشون نشون میداد که از مسیر جدید راضی نیستند.خیابون باریکی بود با خونه های کوچک. زنها دم در خونه ها ایستاده بودند. همه چیز جور دیگری بود.حتی آدم های اون خیابون با دیگرانی که تا اون روز دیده بودیم فرق میکردند و این حتی برای کودک 5 ساله ای به سن اون روز من کاملا واضح بود.بعدها، سالها بعد ،با دیدن فیلم کندو خیابون را شناختم. خیابونی که امروز به جای اون خونه ها میتونید فرهنگسرای رازی را ببینید ولی اون روزها شهری دیگر بود.ناگهان همه جا شلوغ شد.سربازی لوله تفنگش را به سمت ماشین ما نشونه گرفت. مامان با وحشت سر من و المیرا را زیر صندلی برد.همه جا سیاه بود. فقط صدای مامان را میشنیدم که التماس میکرد به بچه هام رحم کن.زنها به قهقهه می خندیدند.لحظه ای سرم را بالا آوردم وسرباز دیگری را دیدم که به نفر کناریش اشاره کرد و داد زد برو.بابا گاز داد تا ما را دور کنه. از شیشه عقب ماشین به سرباز که همچنان لوله تفنگش را به ما نشونه گرفته بود خیره شده بودم.در خونه پدربزرگ ساعتی طول کشید تا تونستند مامان را که انرژیش را از دست داده بود به حال بیارند. واون تمام مدت میگفت اگه اتفاقی برای ما میافتاد چه بر سر بچه هام میومد تو اون محله و با اون آدمها. تلخی اون روز سی ساله که باهام همراهه.
دیروز با بچه ها توی ماشین بودیم.ساعت 6 بعد از ظهر تقاطع ویلا و انقلاب. مردی با هیکل درشت با لباس سیاه وریش توپی شکل با صورتی که از یاد نمیرفت، چماقی در دست مشغول زدن جوونی بیست و چند ساله بود که بر زمین افتاده بود و دستها را روی سرش حفاظ کرده بود.نیروهای ویژه نگاه میکردند. چند نفر سعی در دور کردن مرد داشتند. که هربار مثل حیوانی افسار گسیخته با نیرویی مضاعف خودش را از دست آنها رها کرده و به سمت جوون هجوم میبرد.سر بچه ها را زیر صندلی نبردم. گذاشتم نگاه کنند. گذاشتم در خاطرشون حک بشه.شاید که هیچ گاه فراموش نکنند که قیمت آزادی بسیار گران است.


2 دیدگاه

متشکرم.

دوستان عزیزی که برامون دعا کردید ،نگران بودید و بهم تلفن زدید ،از همتون ممنونم. به لطف دعاهای شما حال مامان بهتره و خدا را شکر عملش با وجود همه نگرانیها و درصد بالای خطر(80%)به خوبی انجام شد.امید واریم هرچه زودتر به خونه و پیشمون برگرده.ازتون ممنونم که غرغرها و ناامیدی های من را تحمل میکنید و بهم روحیه میدید.امیدوارم همتون شاد باشید.دوستتون دارم.


6 دیدگاه

چند روزه که ننوشتم. حسابش از دستم در رفته.میدونم بار آخر قول دادم مثبت فکر کنم و مثبت بنویسم. ولی نشد. از جمعه تا حالا همه تو خونه داغونیم. فرشته نگهبانمون،برکت خونمون بر اثر یه اتفاق روی تخت بیمارستانه.مامان(فرقی نمی کنه کدوم مامان ولی الان منظورم مادر شوهر خیلی خیلی عزیزمه)روز جمعه خیلی تصادفی پاش شکست.و حالا چند روزه روی تخت بیمارستانه. منتظر اجازه دکتر ها برای عمل. که به خاطر داشتن قند،و تبعاتش یعنی ناراحتی قلبی و کلیه هنوز بهش اجازه عمل ندادند.از جمعه تا حالا خونمون سکوته. چراغ خونمون کم نور شده.حتی بچه ها هم با هم کل کل نمی کنند.دلم براش خیلی تنگ شده. شبها که از جلوی اتاق تاریکش رد میشم دلم خیلی میگیره.امروز اتاقش را مرتب کردم. جارو زدم و ملافه هاشو عوض کردم به امید اینکه زودتر برگرده پیشمون.میدونم دوام و آرامش زندگیمون و خوشبختی که در کنار هم داریم به خاطر وجود اون در کنارمونه.حتی به مغزم هم خطور نمی کنه اگه نباشه زندگیمون چه جوری میشه.خلاصه اگه نیستم اگه انرژی مثبت ندارم بهم حق بدین.

پ ن:من الان 12 ساله با مامان همسرم زندگی میکنم .همه اینهایی که گفتم از ته ته دلم بود.ترو خدا برامون دعا کنید.


7 دیدگاه

خدای بزرگ من

دیشب خیلی داغون بودم و ناامید. همه چیز سیاه بود و زشت. امروز همه چیز عوض شده. از اولش اگه بخوام بگم از ساعت 1 بعد از ظهر شروع شد که بابا زنگ زد و من با یه سردرد وحشتناک بی حوصله جواب دادم. و فهمیدم خواهرکم را بردند بیمارستان. نفهمیدم چی شد.سردرد کجا رفت .بچه چیه. بچه ها را سپردم دست مادر همسر عزیز و لباس پوشیده نپوشیده پریدم بیرون. از صبح پریسا بهم زنگ نزده بود و فکر کرده بودم سرش شلوغه،نگو طفلکم حالش بد بوده. توی راه تا برسم بیمارستان فهمیدم هنوز عشق هست توی وجودم. فهمیدم عشقه که من را برد پشت در اتاق عمل. فهمیدم غشق بود که شب قبلش لیالی را پاشویه کرد.وقتی آوردنش بیرون فهمیدم خدا بهم خیلی نزدیکه چون بدون اینکه صداش کنم خواهرم را بهم برگردوند. وقتی پریسای عزیزم تحت تاثیر داروی بیهوشی حرف های عجیب و غریب میزد و من والمیرا دستش انداخته بودیم به قهقهه افتادم و فهمیدم هنوز میتونم اونقدر بخندم که خندهام به گریه برسه.اون موقع بود که شرمنده شدم. از خدای بزرگم که بهم نشون داد همه چی سیاه نیست .هنوز آسمون آبیه. هنوز دنیا پر از امید و زیباییه.واین بی ایمانی ماست که همه چیز را سیاه کرده. حالا میدونم احتیاجی نیست شبها فریاد الله اکبر بزنم. که فکر کنم هرچی صدام بلند تر باشه خدا زودتر میشنوه.(فکر نکنید جا زدم)فقط به یک باور تازه رسیدم .به ایمان به خدا و امید..خدا تمامی صداهای ما را پاسخ میده. چه داد بزنیم یا اسمش و بزرگیش را زمزمه کنیم. از امشب تلخکامی باز هم با من خواهد بود ولی باور به خدا و ایمان به او از زهرش کم میکنه. خواهیم دید روزهایی را که میخواهیم فقط باید صبرمون را با خدا یکی کنیم.و ایمانمون را بهش از دست ندیم.از امروز سعی میکنم با امید بیشتر و یاس کمتری بنویسم. اینطور بیشتر میتونم به هدفم نزدیک بشم وکسانی که تمامی هدفشون یاس و ناامیدی ما بودنا کام خواهند شد.