دنیای کوچک یک چلچله


19 دیدگاه

نظر شما چيه؟

حالا نگيد چرا گير دادم به تبليغات.آخه آدم چي بگه وقتي بچهه تو تبليغ پوشك ميگه با پوشك ماي بيبي ميشه مثل يه مرد سرتو بالا بگيري.آدم فكر ميكنه يعني همه اين آقايوني كه سرشونو بالا ميگيرن پوشك ماي بيبي بستند؟بعله؟!!

Advertisements


5 دیدگاه

عجبا

تازگيها توي بزرگراه مدرس بوديد؟شايد اين بيلبورد جالب را ديده باشيد:بازگشايي پيروزمندانه مدارس شهر تهران را … با بقيه اش كاري نداريم كه مهم نيست ولي من كه هرچي فكر كردم نفهميدم اين فتح خيبر ،اين بازگشايي پيروزمندانه يعني چي!!مگه هرسال بازگشايي چطور بوده كه امسال پيروزمندانه شده. اگه شما منظور طرف را فهميديد مارو هم روشن كنيد ،لطفا».


5 دیدگاه

دلم گرفته برايت

به سينه ميزندم سر، دلي كه كرده هوايت
دلي كه كرده هواي كرشمه هاي صدايت
نه يوسفم،نه سياوش به نفس كشتن و پرهيز
كه آورد دلم اي دوست، تاب وسوسه هايت
ترا ز جرگه انبوه خاطرات قديمي
برون كشيده ام و دل نهاده ام به صفايت
تو سخت ودير به دست آمدي مرا و عجب نيست
نمي كنم اگر اي دوست سهل و زود رهايت
گره به كار من افتاده است از غم غربت
كجاست چابكي دستهاي عقده گشايت
دلم گرفته برايت ،زبان ساده عشق است
سليس و ساده بگويم:»دلم گرفته برايت!»

پ ن: عاشق حسين منزوي هستم با اين شعرهاش


۱ دیدگاه

ما و جنگ

هفته دفاع مقدسه. به نظر شما درسته الان كه همه روزنامه ها و تلويزيون و منابر و غيره و ذلك دارن خودشون رو ميكشن و از 8 سال دفاع مقدس حرف ميزنند وخاطره تعريف ميكنند ما هيچي نگيم.شايد ما بچه بوديم. شايد باباهامون شهيد نشدن.شايد خونمون رو سرمون آوار نشد ولي ماهم كشيديم به نوبه خودمون،به اندازه خودمون. اين خيلي زور داره كه تحمل كني سختي و رنج وهزار تا ناملايمات رو و بعد كساي ديگه داعيه دار همه چي بشن:
خونمون حوالي بلوار كشاورز بود.بار اول كه خواست بمب بندازه رو پادگان جمشيد آباد دستش تكون خورد بمب افتاد رو اتوبوسي پر آدم روبروي مركز كنسر بيمارستان. همه سوختند.مركر كنسر چهار پنج خيابون بالاتر از خونه مابود.بار دوم باز خواست پادگان رو بزنه بمب افتاد دو تا كوچه بالاتر سر خيابون روي خونه اي كه جشن تولد بود 17 تا بچه بيگناه سوختند.بار سوم اگه با همون مختصات دوبار قبل ميزد لابد ميوفتاد تو حياط خونه ما.ما نمونديم تا ببينيم بمب مياد يا نه.خونه رو تخليه كرديم.شب عيد بود.تمام شيشه ها رو سر مامان خورد شده بود ،بدون اينكه حتي خون از سرش بياد.بعد از اون به محض اينكه موشك ميومد مامان قبل از هر راداري تشخيصش ميداد .نور سبز را معلوم نبود از كجا ميديد.موج انفجار بار دوم حس ششمش را شكوفا كرده بود.به محض ديدن نور سبز زبونش بند ميومد و ديگه نميتونست حرف بزنه.ديگه همه فهميده بودند وقتي زبون مامان ميگيره پشت سرش يه موشك در راهه…

از دفتر خاطرات جنگ نوشته يك پرستوك سفيد


۱ دیدگاه

معذرت ميخوام بابت پست ناقص ديشب.خسته بودم ،ديروقت بود،غصه اون كوچولو حواسم را برده بود؛نميدونم.در هرصورت اين وبلاگ پدرشه.اگه دلش را نداريد نخونيد فقط دعا كنيد براش:goorban.blogfa.com
همين.


12 دیدگاه

دعاش كنيد

نميدونيد چقدر حرف داشتم بزنم .از برنامه قربونش برم (قابل توجه يه نقطه اي عزيز).آهنگ شكيلا و شهريار كه گرچه صداشون با هم خيلي نميخوند ولي به دل مي نشست. از سريال در چشم باد و اينكه پارسا پيروزفر را نه به خاطر زيباييش كه به خاطر غروري كه توي صورتشه چقدر دوست دارم .از وقتي كه» ش «داشت درباره شوهرش و همسر دومش حرف ميزد و دل من كه يهو لرزيد كه چطور ميشه مردت را با كسي قسمت كني ودردش كه تا ابد باهات ميمونه(درباره اش بايد يه بار مفصل بنويسم) و از هزارتا موضوع بيربط ديگه از تهران تا نيويورك ..ولي وقتي توي وبلاگها ديدم همه براي اون كوچولو دعا ميكنند قلبم لرزيد. وقتي نوشته هاي پدرش را خوندم كه واي.. صداي اميرعلي تو گوشم پيچيد كه رگش را براي خون گرفتن پيدا نميكردن و من پشت در ضجه ميزدم. ياد شبي افتادم كه بچه ام تا صبح روي تخت بيمارستان پر پر ميزد و پرستار برام پشت چشم نازك ميكرد كه چرا بيدارش كردم…خدايا مددي.براش دعا كنيد. يه لحظه شايد صداي يك كدوممون اون بالا برسه.اميدوار باشيم كه بار ديگه اي كه پدرش مينويسه از سلامتي فرشته كوچولوش بنويسه. آمين


10 دیدگاه

چند خاطره.

اين پست ظاهرا» بي ربطه ولي يه جايي بهم ميرسه. اون نقطه به عهده شما
1/الي 4 سالشه شايد هم پنج. داريم با مامان پياده برميگرديم خونه.الي يه دامن كوتاه قرمز پوشيده با جوراب كوتاه سفيد و يه بلوز. مثل هميشه پرجنب و جوش.شيطنت ميكنه و چشمهاي قشنگش برق ميزنه.من و مامان كنار هم راه مياييم .من هشت سالمه يا نه. يه بلوز و شلوار پوشيدم با موهاي كوتاه. كسي نميفهمه پسرم يا دختر.يك مرد از كنارمون رد ميشه. مسن قيافه اش را نميينم.با لحن خيلي زشتي به مامان ميگه:زن يه شلوار پاي بچه ات بكن…من كه دست مامان را گرفتم لرزشي در بدنش حس ميكنم. حتي الي هم خودشو به مامان ميچسبونه. تا خونه از كنار مامان دور نميشيم.حال خوش هرسه مون گرفته شده.لحن كثيف صداي مرد تا مدتها كابوس شبهام ميشه.مامان باز هم دامن كوتاه پاي الي ميكنه.
2/از دبيرستان برميگردم خونه. با روپوش جلو بسته و يه مقنعه ،خسته و كوفته. بدون آينه ميدونم چقدر قيافه ام داغونه.سر خيابون زني از كنارم رد ميشه سياه با چادر ،روبنده،دستكش.در لحظه اي كه از كنارم رد ميشه چشمهاش نفرت را به طرفم شليك ميكنند.از من ميگذره. پام توان رفتن نداره برميگردم و چند لحظه به اون كه دور ميشه نگاه ميكنم.جواب چرام را پيدا نميكنم.
3/شش ماهه حامله هستم.بد ويار و بيحال. پدرشوهرم مرده و سياهپوشم. با مامان و خاله و مادر بزرگم به خونه ميريم.خاله پشت فرمونه. سر چهارراه جهان كودك پشت چراغ قرمز چند نفر زنها را از ماشين پياده ميكنند و در سمت مقابل خيابون به زور سوار ميني بوسي ميكنند. از ماشين ما من انتخاب ميشم. بدون آرايش با لباسي معمولي و شكمي كه كاملا» گوياي احوالمه.بدون توجه به وضعم به طرف ديگر خيابون هدايت ميشم. فرياد هاي مادرم كه مثل شير ماده آماده نجات كودكش است قبل از سوار شدنم به ماشين چشم نامردها را به ظاهرم باز ميكنه.با تني لرزان حركت ميكنيم.آخرين چيزي كه ميبينيم مشتيه كه بر دهن مرد جواني مينشينه كه در ماشين كناري ماست و به بردن همسرش اعتراض ميكنه.

ما خس و خاشاكيم كه اگه نبوديم مادرم بايد دهان كثيف اون مرد را پر از خون ميكرد.من بايد سيلي به صورت اون زن ميزدم .وهمسرم بايد دستي را كه همسر باردارش را از ماشين پياده كرده بود قطع ميكرد.در اون صورت طوفان ميناميدنمان.