دنیای کوچک یک چلچله

چند خاطره.

10 دیدگاه

اين پست ظاهرا» بي ربطه ولي يه جايي بهم ميرسه. اون نقطه به عهده شما
1/الي 4 سالشه شايد هم پنج. داريم با مامان پياده برميگرديم خونه.الي يه دامن كوتاه قرمز پوشيده با جوراب كوتاه سفيد و يه بلوز. مثل هميشه پرجنب و جوش.شيطنت ميكنه و چشمهاي قشنگش برق ميزنه.من و مامان كنار هم راه مياييم .من هشت سالمه يا نه. يه بلوز و شلوار پوشيدم با موهاي كوتاه. كسي نميفهمه پسرم يا دختر.يك مرد از كنارمون رد ميشه. مسن قيافه اش را نميينم.با لحن خيلي زشتي به مامان ميگه:زن يه شلوار پاي بچه ات بكن…من كه دست مامان را گرفتم لرزشي در بدنش حس ميكنم. حتي الي هم خودشو به مامان ميچسبونه. تا خونه از كنار مامان دور نميشيم.حال خوش هرسه مون گرفته شده.لحن كثيف صداي مرد تا مدتها كابوس شبهام ميشه.مامان باز هم دامن كوتاه پاي الي ميكنه.
2/از دبيرستان برميگردم خونه. با روپوش جلو بسته و يه مقنعه ،خسته و كوفته. بدون آينه ميدونم چقدر قيافه ام داغونه.سر خيابون زني از كنارم رد ميشه سياه با چادر ،روبنده،دستكش.در لحظه اي كه از كنارم رد ميشه چشمهاش نفرت را به طرفم شليك ميكنند.از من ميگذره. پام توان رفتن نداره برميگردم و چند لحظه به اون كه دور ميشه نگاه ميكنم.جواب چرام را پيدا نميكنم.
3/شش ماهه حامله هستم.بد ويار و بيحال. پدرشوهرم مرده و سياهپوشم. با مامان و خاله و مادر بزرگم به خونه ميريم.خاله پشت فرمونه. سر چهارراه جهان كودك پشت چراغ قرمز چند نفر زنها را از ماشين پياده ميكنند و در سمت مقابل خيابون به زور سوار ميني بوسي ميكنند. از ماشين ما من انتخاب ميشم. بدون آرايش با لباسي معمولي و شكمي كه كاملا» گوياي احوالمه.بدون توجه به وضعم به طرف ديگر خيابون هدايت ميشم. فرياد هاي مادرم كه مثل شير ماده آماده نجات كودكش است قبل از سوار شدنم به ماشين چشم نامردها را به ظاهرم باز ميكنه.با تني لرزان حركت ميكنيم.آخرين چيزي كه ميبينيم مشتيه كه بر دهن مرد جواني مينشينه كه در ماشين كناري ماست و به بردن همسرش اعتراض ميكنه.

ما خس و خاشاكيم كه اگه نبوديم مادرم بايد دهان كثيف اون مرد را پر از خون ميكرد.من بايد سيلي به صورت اون زن ميزدم .وهمسرم بايد دستي را كه همسر باردارش را از ماشين پياده كرده بود قطع ميكرد.در اون صورت طوفان ميناميدنمان.

نویسنده: parastookesefid

لونه من قبلا" اينجا بود:parastookesefid.blogfa.com

یک دیدگاه برای ”چند خاطره.

  1. اون نقطه مشترک که 3 خاطره به هم میرسن چشمهای کور و ذهن های بسته ایه که داره مارو به نابودی میکشه. مگه نه؟!

  2. نقطه مشترکش دردیه که با خوندن همه شون توی یه گوشه از قلب آدم تیر می کشه و نفسی که با حرص فرو می ره…

    اما من هنوز امید دارم…

  3. چه کسی میخواهد جواب اون نگاه و خاطره های پریشونی که تا ابد همراه ماست رو بده ؟

  4. نقطه مشترکش نفرته از یه گله خوک که این خاک رو به گند و کثافت کشیدن.

  5. گریه‌ام دراودمد ! واقعا اشکام داره می‌ریزه ! واقــــعـــا !
    یکی رو می‌شناختم که پول نداشت مانتو بخره . دخترش کلاس چهارم بود و قدش یه کم بلند بود . توی خیابون راه می‌رفتن و یه زن وقیح بهشون گفت : این خرس گنده اندازه‌ی منه ! چرا مانتو نمی‌پوشه بیاد بیرون ؟
    می‌دونی از چی حرص می‌خورم ؟ از این‌که می‌گن ما باید دموکراسی رو به دنیا یاد بدیم .

  6. واقعا آخ پرستو.. چه روزایی رو گذروندیم… چه سکوت هایی که نکردیم… و چه بی احترامی هایی به هممون نشد!! خدا آخرمون رو خیر کنه و عزتمون رو ازمون نگیره.

  7. منم مشابه این خاطره رو دارم. سال 63 خواهر کوچیکم هنوز 2 سالش نشده بود کمیته تازه اون موقع باب شده بود یکی از زنا که تو اون پاترولا میشستن میره سمت مامانم میگه میخای تن بچه تو با سیگار بسوزونیم که دیگه ایمجوری بیرون نیاریش؟ فک کن…

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصاتِ خود را پر کنید یا برایِ ورود رویِ نقشک‌ها کلیک کنید:

نشان‌وارهٔ WordPress.com

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر )

درحال اتصال به %s