دنیای کوچک یک چلچله


13 دیدگاه

دارالشفا

ليديز اند جنتلمن؛خانمها،آقايان:
الان كه داريم تابلوي دنياي كوچيك يك چلچله را مياريم پايين و جاش تابلوي دارالشفاي يك چلچله رو ميبريم بالا ،به اطلاع همگان ميرسانيم كه اگه زبونم لال مريض شديد غصه نخوريد ها!ما اينجا هم تخت اضافه داريم و هم كادر مجرب. با خيال راحت بياييد ازتون مراقبت ميكنيم. ظاهرا» اين سرنوشت محتوم اين چلچله بخت برگشته است تا پايان اين پاييز نكبت.
نسخه بدل ف.نايتينگل
پ ن:نميخوام غر بزنم ولي دور تسلسل از ديشب دوباره شروع شد. ليالي تا صبح تب 40 درجه داشت. يكي به من بگه اين ويروس ديگه چه كوفتيه.

Advertisements


8 دیدگاه

بدون شرح

نمي دونم سريال دل نوازان رو ميبينيد يانه.در هر صورت از ديشب تا حالا يهو زده تو گوش اين رمان هاي درپيت ايروني.فكر كنم يه قسمت هاييشو دادن ر-اعتمادي نوشته. آدم رو ياد كتاي كفشهاي غمگين عشق ميندازه!!


4 دیدگاه

عروسك سنگ صبور

ميرم يه سر به ليالي بزنم. سر شب كه داشت مي خوابيد مثل هرشب ازم پرسيده بود»خواباي خوب ببينم؟»ومن جواب داده بودم» آره خواباي خوب ببين».ميخوام پتوش را روش بكشم ميبينم عروسكش را سفت بغل كرده.عروسكي با دوتا لپ گلي و موهاي بسته شده ،دست و پاي پارچه اي با يه صورت مهربون.اينقدر مهربون كه همين اسم روش موند.يه عروسك ارزون كه توي يكي از گشت و گذار هام از بازار براش خريدم تا بدونه يادش بودم.از كي اين عروسك مونسش شده؟از همون شبي كه ديگه پيشش نخوابيدم،ماچش كردم و توي اتاق تاريك تنهاش گذاشتم تا بخوابه؟ياد اولدوز ميوفتم و عروسك سخنگوش.ياد همه عروسك هاي سنگ صبور.ما زنها از همون بچگي يه سنگ صبور ميخواهيم يه عروسك، يه گوش تا وقتي حرفامون رو زديم بهش بپرسيم عروسك سنگ صبور تو ميتركي يا من بتركم؟بعد ها هرچي بزرگ تر ميشيم عروسك هامون كوچيكتر و كوچيكتر ميشن. اونوقته كه حرفامون ،غصه هامون يه جايي توي دلمون تلمبار ميشه و ميشه تا وقتي خيلي بزرگ شديم دلمون طاقت نياره و بتركه.اولش ترس از تاريكيه و تنهايي و مادري كه درو ميبنده تا توي تاريكي خواباي خوب ببيني.بعدش شكل غصه هامون عوض ميشه.هركدوممون يه شكل با اين شباهت كه ديگه عروسكي نيست تا بهش بگي تو ميتركي يا من بتركم.
طفلكم توي خواب داره لبخند ميزنه.حتما» داره خواباي خوب ميبينه. شايد مثل اولدوز با عروسكش رفته گردش. شايد توي جنگل داره به رقص عروسكا نگاه ميكنه.مهربون رو از بغلش در ميارم و كنارش ميگذارم.پتو رو روش ميكشم. روي اون و مهربون.دلم يه عروسك ميخواد. يه سنگ صبور،تا بغلش كنم و خواباي خوب ببينم.تا حرفامو در گوشش بگم و قلبم سبك بشه.تا…
خواباي خوب ببين مامان. تا ميتوني خواباي خوب ببين.


9 دیدگاه

اين بيماري بي همه چيز

بيست و چهار ساعت گذشته بدترين لحظات زندگيم در تمام عمرم بود. اصولا» من زياد مريض نميشم. يا اگر هم بشم وقت نميكنم بخوابم و ناله كنم.بايد سرپا باشم ومشغول رتق وفتق امور.در چهار سال گذشته يكبار سخت مريض شدم كه كار به سرم و درمانگاه كشيد.اما ديروز با احساس ضعف و گلو درد و خارش گوش ترجيح دادم برم دكتر تا كار بالا نگرفته،غافل از اينكه كار از كار گذشته بود.ديشب تا صبح از لرز و سرما به خودم پيچيدم. فقط تا صبح سه بار بلند شدم و هربار چند تا لباس روي هم پوشيدم كه فايده اي هم نداشت صبح هم سر ميز صبحانه بي دليل زدم زير گريه و يه دل سير گريه كردم.» س «كه انگشت به دهن مونده بود يهو چي شده.(بس كه من خانمم شب بيدارش نكرده بودم تا بگم حالم بده.البته يكي دو بار سعي كردم ولي ايشون بيدار نشدند!)خلاصه تا يك بعد از ظهر از تخت پايين نيومدم و خدا پدر پريسا و خاله ام را كه خونمون بودند بيامرزه كه با يه سوپ جانانه زنده ام كردند.به شدت دلم ميخواست بهم توجه بشه كسي ازم توقع شام ونهار نداشته باشه،برام آبميوه بيارن توي تخت،قربون صدقه ام برن و دلشون برام بسوزه كه خدا را شكر همه آرزوهام به حقيقت پيوست.مخصوصا» اون ليوان آب ليموشيريني كه مادر همسر گرامي با اون پاي ناراحتش رفته بود و برام گرفته بود.خلاصه امروز دلم ميخواست همون دختر كوچولوي خونمون باشم كه وقتي مريض ميشدم مامان بهم ميرسيد.از بازي كردن نقش مادر خسته بودم.گاهي تنوع تو زندگي لازمه حتي اگه لازم باشه يه مريضي سخت را تجربه كني.
پ ن:اين روزها كه مامان زياد حال نداره ونمي خوام ازش توقعي داشته باشم دلم براي محبت هاش،رسيدگي هاش و نوازش هاش خيلي تنگ شده.ديشب دلم ميخواست پيشم بود ،پتو رو روم ميكشيد و برام كيسه آب گرم مياورد. هر قدر هم كه بزرگ بشيم نيازمون به نوازش هاي مادرنه اشون كم نميشه.هميشه همون بچه كوچيكي هستيم كه دست محبتشون آروممون ميكنه.صبح كه اشك ميريختم هيچ كس نفهميد فقط دلم آغوش اون رو ميخواست.


18 دیدگاه

خنديديم

اين روزها راحت ميشه خنديد.كلي چيز هست كه با شنيدنش فقط خنده روي لبات نمياد،قهقهه ميزني .مثلا» همين شكايت نماينده ها از موسوي.ما كه روده بر شديم از خنده.شما چي؟
پ ن: تصميم دارم از شنبه هرروز نيم ساعت به راديو مجلس گوش بدم.ميگن خنده براي سلامتي خوبه!


6 دیدگاه

يك كتاب ديگه

اون سالها كه تنها مجله جذابي كه ميشد بخوني دانستنيها بود با كاغذهايي كه هر كدوم به كلفتي مقواي جعبه شيريني هاي امروزي بود،همسايمون مجله اي ميگرفت به اسم زن يه جهاد يا جهاد وزن يا ..نميدونم واقعا» اسمش چي بود. در هرصورت حيف كاغذ كه حرومش كرده بودند و پر بود از نوشته هايي كه خداييش خود نويسنده و سردبير مجله هم چيزي ازش سر در نمي آورد.(حالا اون همسايه ما كه اصولا» اهل كتاب و مجله و به كل مطالعه نبود همچين چيزي را براي چي ميگرفت خدا ميدونست)يه روز خيلي اتفاقي داشتم مجله رو ورق ميزدم كه چشمم به داستاني افتاد،من هم كه شهوت خوندن داشتم(اين اصطلاح مال يكي از عزيزانه!)خوندم و اينطور شد كه به هواي اون داستاني كه از نيمه شروع كرده بودم شدم مشتري ثابت اون مجله.بعد مدتي همسايه ديگه اون مجله رو نگرفت و شايد هم اساسا» انتشارش قطع شد و من موندم و حسرت خوندن داستاني كه اسمش در ذهنم حك شده بود:»خديو زاده جادو شده.»
چنديدن سال بعد طي شبيخوني كه به كتابخونه پر بار يكي از اقوام كه مهاجرت كرده بود و كتابخونه اش را جا گذاشته بود،زدم با كتابي روبرو شدم كه با خوندن اسمش متوجه شدم بعد سالها گمشده ام را پيدا كردم.كتاب خديو زاده جادو شده اثر لئونيد سالاويف نويسنده روسي كه به نوشته كتاب در يك بنگاه كتاب(منظور همون انتشارات بود)در روسيه و به زبان فارسي منتشر شده بود.
كتاب داستانيه از ملانصرالدين در يكي از سفرهاش. نه ملانصرالديني كه ما به عنوان يك شخص ساده لوح ميشناسيم كه شخصيتي زيرك ،باهوش و همراه با رگه هايي از طنز به جا و جذاب.ملا را در اين كتاب خر موشي معروفش و دزد يك چشم همراهي ميكنند.داستان جذابي داره و شما رو همراه خودش در كوچه باغها و بازارهاي سمرقند و بخارا و ..ميبره با يك حس واقعي از بودن در زمان و مكاني ناشناخته و دوست داشتني.
نميدونم اين كتاب بعد انقلاب در ايران چاپ شده يا نه ولي اگه بهش دسترسي پيدا كرديد بخونيدش كه از دست دادنش حيفه.