دنیای کوچک یک چلچله


6 دیدگاه

كارتون ميبينيم.

كارتون سفيد برفي رو براش ميگذارم و ميام سركارم.كمي بعد ميبينم قايم شده پشت ستون. ميگم اگه نگاه نميكني خاموشش كنم.جواب نميده. رفتارش مشكوكه. ميرم جلو ميبينم پشتش رو كرده به تلويزيون و سرش رو گرم كرده به يه نقطه اي روي ديوار. ميپرسم پس چرا نگاه نميكني سرش بلند ميكنه وبا همون زبون شيرينش ميگه آخه آقاهه ميخواد سفيد برفي رو تيكه تيكه كنه با چاقو. اون خانومه بهش گفته.ترس رو ميشه از توي چشاش ديد. به تلويزيون نگاه ميكنم. شكارچي به دستور ملكه ميخواد سفيد برفي رو بكشه.دختركم ترسيده.بغلش ميكنم و ميگم نگاه كن آقاهه سفيد برفي رو نميكشه. حاضر نميشه سرشو برگردونه.روزهاي بعد سي دي سفيد برفي رو كنار ميگذاره.قلب كوچيكش تحمل ديدن گربه نا خواهري هاي سيندرلا رو هم نداره كه دنبال اون موشها ميكنه. بنابراين…اين روزها از صبح تا شب گارفيلد رو ميبينيم كه يه ظرف پر لازانيا ميخوره و بعد هم تو همون ظرف يه چرت ميزنه!اين روح لطيف اين بچه كشته منو.

Advertisements


6 دیدگاه

چي ميشه گفت

پيرمرد نشسته صندلي جلو.من خواب آلود عقب نشستم و هر از گاهي خميازه ام را مهار ميكنم.روزنامه تهران امروز رو ورق ميزنم تا خوابم نبره.پيرمرد قيافه اش آشناست.يهو بحث رو از قيمت اجاره و وضع مسكن ميكشه به مسايل اخير.با لحن فيلسوفانه اي بي مقدمه ميگه: آقا(خطابش «س «هست)اينا!! ايراني نيستند(منظورش از اينا همون هاييه كه مردم رو زدند در چند ماهه گذشته). عربند . لبنانيند.ايراني نميتونه كسي رو بزنه. ايراني نميتونه كسي رو بكشه. اينا اجنبيند.
ميخوام قهقهه بزنم به صداي بلند. جلوي خودم رو ميگيرم. سرم رو بيشتر تو روزنامه فرو ميكنم تا يه چيزي تو سرش خورد نكنم.»س» ميگه: آره آقا زمان شاه هم اسراييليها مردم رو زدند و كشتند.پيرمرد نكته رو نميگيره.خوشحال از اينكه حرفش با موافقت روبرو شده تكرار ميكنه: آره آقا هيكلاشون رو ديدي. اينا از لبنان اومدن. ايراني دل زدن و كشتن نداره.
روزنامه جلوي چشممه ولي نميبينمش. پسركي رو ميبينم كه دستاش محافظ سرش بود زير مشت و لگد اون غول بي شاخ و دم كه به زعم پيرمرد ايراني نبود كه لابد ايراني با نون مفت هيكل گاو پيدا نميكنه.صداش رو نميشنوم.فرياد هايي رو ميشنوم كه ساعت دو نصفه شب تو مجتمع به زبان سليس فارسي فحش هاي ناب ميدادند و نعره ميكشيدند كه اگه مرديد بياييد پايين.كه لابد اول عربها رو ميفرستند كلاس زبان فارسي بعد ميارنشون تا رعب و وحشت بندازن تو دل مردم.
پيرمرد جلوي بنگاه پياده ميشه.ناگهان ميفهمم چرا قيافه اش آشناست. شبيه رضا كرم رضاييه ولي بلاهت صورتش بيشتره.
پ ن:به قول ناپلئون چيزي كه انتها نداره حماقته.(از كتاب دايي جان ناپلئون)
پ ن2: به رضا كرم رضايي بي احترامي نشه. منظور بلاهتي بود كه توي نقش هاش استادانه بازي ميكرد.


6 دیدگاه

قلبك بازيگوشم

اين نمايش آمارهاي بازديدكه صفحه اول مياد شده شبيه نوار قلب اين روزهاي من. رفته بالا و اومده پايين نامنظم و بهم ريخته.مثل قلبم كه اين روزها گاهي براي خودش بازي در مياره و هردم جفتك چاركش مي اندازه.حس بديه وقتي چنان ميزنه كه فكر ميكني الان از دهنت ميادبيرون.
قلبم اين روزها بازيگوش شده.عزيزم من ميگم تو بيست و پنج سالگي موندم تو چرا باور ميكني .اين حركات مناسب حال تو نيست كه داري سي وشش را هم تموم ميكني.يك كاري نكن يهو از كار بيفتي دو تايي باهم بريم اون دنيا. من دوتا بچه كوچيك دارم كه هنوز مادر ميخوان حالا هرچي هم مادرشون مادر نباشه.
پ ن: اين اسباب كشي تموم بشه قول ميدم برم دكتر قلب.شوخي شوخي داره جدي ميشه.تازه زياد هم از مردن با حمله قلبي خوشم نمياد. يه مرگ رمانتيك رو ترجيح ميدم مثلا» يه كوسه منو بخوره.اين جذاب تره.


18 دیدگاه

ترك عادت

من يك عادتي دارم. بد يا خوبش رو نميدونم.اونم اين كه كافيه چيزي چشمم رو بگيره ديگه هيچ چيزي رو نميبينم.مثلا» وقتي ميريم خريد اگه از چيزي خوشم بياد ديگه عمرا» بگردم شايد بهتر هم پيدا كنم.سر خريد حلقه عروسي هم همون مغازه اول چشمم كه به حلقه ام افتاد ازش خوشم اومد.جناب همسر كه اون موقع به اخلاق گند من وارد نبود اصرار كه مغازه هاي ديگرم ببينيم. خلاصه اگه فكر ميكنيد در مدت يكساعت بعدش من اصلا» به ويتريني نگاه كردم سخت در اشتباهيد و اين شد كه بالاخره برگشتيم سراغ همون مغازه اوليه.حالا هم پريروز ها يه خونه ديديم كه ازش خوشم اومد.حالا شايد خيلي هم آنچناني نبود ولي به دل من نشست .خلاصه خوشحال كه بالاخره خونه مورد علاقم پيداشده اومديم از در بريم بيرون ديدم يه قسمتي از لابي رو بستن از سرايدار پرسيدم گفت اونجا سالن اجتماعاته.فقط محض كنجكاوي(خداي نكرده فكر نكنيد فضولم ها)رفتم يه سركي كشيدم ديدم كل اون قسمت رو فرش انداختن و دور تا دور صندلي گذاشتن.زير زبون سرايدار رو كه كشيديم فهميديم تو اين ساختمون جمعه ها صبح دعاي ندبه اجرا ميشه.بعد كه بيشتر زير پا كشي كرديم فهميديم كه شبهاي جمعه هم دعاي كميل دارن . وقتي فهميديم ده روز محرم هم برنامه هست عطاي خونه رو به لقاش بخشيديم.من با برنامه هاي مذهبي مخالف نيستم ولي آخه يكي نيست بگه آقا جان اينجا خونه است يا حسينيه.اونهم تو مملكتي كه 365 روز سال 350 روزش مناسبت و عزاداري و جمعه و شب جمعه است كي ميتونه تو اين خونه زندگي كنه.
خلاصه اينكه از اون روز تا حالا هيچ خونه اي به چشمم نيومده.فكر ميكنم آدم بايد يه وقتايي با عادتهاش مبارزه كنه.نه؟


4 دیدگاه

سهم من

اين سه چهارسالي كه تو اين خونه بوديم پنجره هاي اتاق خوابامون باز ميشد رو به كوه.صبحها كه ميرفتم تو بالكن تا ببينم اميرعلي سوار سرويس ميشه تو اون هواي سرد زمستوني نگام به كوه بود كه روش برف زده بود.تو گرگ و ميش صبح كه هنوز آسمون كاملا» روشن نشده بود گاهي چراغي توي يكي از دره ها سوسو ميزد. اونوقت بود كه دلم پر ميكشيد كه اونجا باشم.وقتي سوز سرما به صورتم ميخورد حس ميكردم مثل روزهاي قديم با ساغر نشستيم توي بالكن يكي از اون قهوه خونه ها.كنارمون دوتا چاي داغه كه بخارشون تو هوا گم ميشه.با هم حرف نميزنيم. ساعتها نشستيم و خيره شديم به درختهاي برف گرفته زير پامون.دنياي اطرافمون پر از صداست. صداي آبي كه داره يخ ميزنه. صداي برفي كه از روي يه شاخه سنگيني ميكنه و ميريزه پايين.صداي گنجشكي كه توي برفا دنبال دونه ميگرده.لذت بخش ترين پنج شنبه هاي تموم عمرم.گاهي دلم ميخواست خيلي چيزها رو ميدادم و برميگشتم به اون روزهاي بيخيالي به اون بالكن.حسرتش گاهي قلبم را به درد مي آورد.
اين روزها كه دنبال خونه هستيم با ديدن خونه هايي تنگ در كنار هم بدون ذره اي سبزي بدون درخت بدون منظره اي به كوه دلم خيلي ميگيره. براي صبح هايي كه نميتونم توي برفا دنبال يه سو سوي چراغ بگردم. نميتونم تو خيال برم تو اون قهوه خونه وبه صداهاي طبيعت گوش بدم.
اين روزها اين شعر فروغ مدام در ذهنم تكرار ميشه:سهم من آسماني است كه آويختن پرده اي آن را از من ميگيرد.
اين روزها با اين خونه ها، آسموني، كوهي، چيزي سهم من نيست كه پرده اي اون رو از من بگيره يانه.دلم براي اين خونه تنگ ميشه.


6 دیدگاه

عطر زمستوني من

بو كنين.آره وبلاگم امشب بوي خوبي ميده.بوي گل نرگس مياد.امشب اولين گل نرگس امسالم رو خريدم .نتونستم منتظر بمونم تا آخر هفته «س» بياد و برام گل بخره.الان تموم خونم بوي نرگس گرفته.يكي از دلايلي كه من عاشق زمستونم همين بودن گل نرگس تو اين فصله.براي همين بود كه وقتي ليالي به دنيا اومد درگوشش نرگس صداش كردم تا بوي گل محبوبم هميشه تو خونه باشه.و حالا باز زمستونه وباز من گلدون صنايع دستي را كه مخصوصشه در آوردم. گلدوني كه هرسال با اولين گلهاي نرگس از كمد مياد بيرون و بعد از تموم شدن فصلشون باز ميره تو كمد تا سال ذيگه.گلدوني كه با هيچ گلدون كريستال چك چند صد هزار تومني كه وقتي با انگشت بهش تلنگر ميزني تا چند لحظه صداي دلنوازش تو گوشت ميپيچه عوض نميكنم.
من عاشق گل نرگسم همونقدر كه از گل مريم بدم مياد،همونقدر كه گل رز برام معموليه.همونقدر كه گل نيلوفر مرداب رو دوست دارم.امشب سرشار از انرژي مثبتم. بوي نرگس هميشه برام نشاط به همراه داره.خوب بو كنين.امشب وبلاگم هم بوي نرگس ميده.
پ ن:دلم مي خواست الان شيراز بودم.وسط يكي از اون باغهايي كه پر از نرگسه.


3 دیدگاه

يك خاطره دوست داشتني

بابا كتاب رو كه آورد خونه و برد تو اتاق و درو بست ،شستم خبردار شد كه يه چيزيه كه نميخواد من بخونمش .اين بود كه در اولين فرصت رفتم سراغش .قبل از اون هم يكبار ديگه يه كتابي رو قايم كرده بود بي نتيجه.اين بار هم فايده اي نداشت .من استاد پيدا كردن سوراخ سنبه هاي خونه بودم. سال هاي آخر دبيرستان بودم و بابا فكر كرده بود كتاب جنجالي زنا .ن بدون. مرد.ان لابد مناسب من نيست.ولي من نوشته هاي شهرنوش پارسي پور رو خيلي دوست داشتم به خصوص طوبا و معناي شب رو. اون روزها با خوندن كتاب نميفهميدم چرا بايد يه زن يه نويسنده به جرم نوشتن يك كتاب بره زندان. امروز هم نميفهمم. مهم نيست.پريروز تكه هايي از فيلمش را همراه با مصاحبه با ش. پارسي پور ديدم. و بعد لينك دانلودش رو در وبلاگ سايه عزيز ديدم.بعد اون همه سال ياد آوري خاطرات گذشته دلچسب بود.كتاب رو بخونيد.زندگي چند زن در دوره كودتاي بيست و هشت مرداد و شرايط زندگي زنان اون دوره است(گرچه ظاهرا» خيلي هم فرق نكرده).حالا چرا داستاني كه در دوره پهلوي ميگذره در دوره جمهوري اسلامي بايد باعث ايجاد مشكلاتي براي نويسنده و جمع شدن نسخه هاي كتاب و ممنوع چاپ شدنش بشه ،خدا عالمه.
پ ن:راستي فيلم جايزه بهترين كارگرداني را از 66 جشنواره فيلم ونيز برده.