دنیای کوچک یک چلچله


10 دیدگاه

چرا؟

اول بعد دو سه روز كه اصلا» نميتونستم بيام داخل اينو بگم تا بعد برم سر پست هاي بعدي.
فقط فكر كن همه چي رو روبراه كني كه بتوني يه ساعت بتمرگي(ببخشيد من اصلا» الان اعصاب ندارم)پاي كامپيوترت. بعد كلي تو سر و كله خودت و كامپيوتر زدن موفق شي بلاگت رو باز كني اونوقت تا مياي يه مطلبي رو بخوني وبنويسي دقيقه اي يكبار(اغراق نيست واقعا» دقيقه اي يكبار)ليالي دستشويي داره. گرسنشه. ميخواد براش كارتون بگذارم. كورن فلكس و شير ميخواد. نارنگي ميخوادو و دوباره دستشويي داره و…
چرا اين بچه نميفهمه مادرش امروز سگه.عصبيه. حوصله نداره و الان ميتونه يه نفرو بكشه.چرا بچه ها گاهي خر ميشوند؟چرا؟
من برم يه كارتون ديگه بگذارم و برگردم تا خرده فرمايش بعدي.

Advertisements


13 دیدگاه

دروغ حناقه؟نه ،نيست!

هيچ خبري نبود. اتفاقي هم نيفتاد.فقط دو سه نفر آسيب ديدندكه يكيشون خودش خودش رو از پل انداخت پايين. (تحقيق كرديم فهميديم مشكل خانوادگي داشته خودكشي كرده)يكي كه باردار بوده تو ترافيك گير كرده سر زا رفته. يكي هم كه از صداي تركيدن بادكنك ترسيده سكته كرده. نفر چهارم هم چاي داغ ريخته روش جيز شده!اسلحه؟ تفنگ؟ چي هست؟

همينجوري نويس:مرد،آدم،آقا هرچي كه هستي.مرد باش پاي كارت وايسا. نه اينكه زل بزني تو چشم مردم دروغ بگي.تو نمي خواي انشا الله بميري؟

1:بچه بوديم همه اش تو سرمون ميكردند دروغ گو دشمن خداست.به تو نمي گفتند؟شايد يادت رفته. شايد  نه،حتما»خداي تو با مال ما فرق داره.

2:خوب ميخوابي امشب؟كاش ميدونستم چقدر خر غلت ميزني .بچه دوازده ساله من امشب نتونست بخوابه. بغض داشت. ميترسيد. تو خوب ميخوابي امشب؟

3:قلبم درد داره.دوتا بچه هاي اون مرد،مادر پدر هاي بقيه اشون.همسراشون همه امشب توي وجودم ضجه ميزنند.


5 دیدگاه

اين روزها خستگي اسباب كشي،غربت خونه جديد،دلتنگي خونه قديم كم بود كه بيماري مامان هم بهش اضافه شده.داريم داغون ميشيم.خيلي سخته ببيني مادرت جلوي چشات ذره ذره آب ميشه و تو براي اينكه بهش روحيه بدي بگي و بخندي.برام دعا كنيد.براش دعا كنيد.تا پس فردا كه جواب آزمايشهاشو بگيريم بدترين روزها رو ميگذرونيم.


11 دیدگاه

من و پري دريايي

ديشب كه داشتيم كتابها رو جمع ميكرديم چشمم به يك پوشه آبي افتاد .ورقش كه زدم ديدم يكي از داستانهامه كه سال اول دانشگاه نوشته بودم يه داستان كوتاه در دنباله داستان دخترك درياي آندرسن.يه روايت جديد از عاقبت پري دريايي عزيزم كه هميشه دوست داشتني ترين و غمگين ترين شخصيت دوران كودكيم بود.يه مدتي ويري افتاده بود به جونم كه آخر داستانها رو تغيير بدم. مثلا» تا حالا فكر كرديد كه اگه سيندرلا لنگه كفشش رو تو قصر شاهزاده جا نمي گذاشت چه آخر و عاقبتي داشت. اين كوچكترين داستاني بود كه نوشته بودم.كلي ياد خاطرات گذشته كردم.بعد اين همه سال دخترك سرگردان دريام هنوز داشت دنبال يه عشق واقعي ميگشت.

پ ن:من از صميم قلب همينجا از آندرسن عزيز معذرت خواهي ميكنم كه مدتي بدن ايشون را در قبر ميلرزوندم.و يكي هم نبود بهم بگه وقتي خودت عرضه نوشتن نداري كار بقيه رو دستكاري نكن.

پ ن2:سالها پيش كتابي داشتم به نام دخترك دريا كه داستان بالا بود با عكسهايي نقاشي شده .روي جلد با حروف طلايي نوشته شده بود نقاشي از شهبانو فرح پهلوي واول كتاب نوشته اي بود به خط فرح درباره اينكه اين كتاب را براي وليعهد ميخوندم و دلم نيامد كودكان سرزمينم از اين قصه زيبا بي بهره بمانند و كتاب را به همه بچه هاي ايران تقديم كرده بود.صورت پري دريايي زيبا و غمگين بود .بعدها هميشه با شنيدن شعر:من پري كوچك غمگيني را ميشناسم …نقاشي هاي اون كتاب به يادم مياد.


5 دیدگاه

وي در ادامه افزود:باتوجه به اينكه خواب كافي باعث سلامتي و شادابي خواهد شد به كليه هيئات! محترم ابلاغ شد كه ختم مراسم عزاداري رأس ساعت 9 برچيده شود تا مراسم جيش،بوس،لالا تا قبل از ساعت ده به انجام برسد. خواب خوشي را در اين ايام براي امت شهيد پرور و حاضر در صحنه از خداي بزرگ آرزومنديم.
ستاد برگزاري مراسم دهه محرم


7 دیدگاه

دارم كتاب «خواهر كوچيكه» ريموند چندلر را ميخونم با ترجمه اسماعيل فصيح.يك داستان جنايي كار آگاهي كه نقش اولش را يك كار آگاه به نام فيليپ مارلو بازي ميكنه.يه جورايي حس ميكني داري ورژن(نسخه ببخشيد فارسي رو پاس داشتم!)فرنگي جلال آريان رو ميبيني.حرف زدن هاش ؛تكيه كلام هاش و حتي شخصيتش خيلي نزديكه به آريان عزيز من.حالا اينكه چندلر از فصيح تأثير گرفته يا برعكس!را به قضاوت خودتون واگذار ميكنم.
پ ن:جدا» تو اين اوضاع و احوال فقط من كتاب خوندنم كم بود(خطاب به خودم):روتو برم.
پ ن2: يعني فكرش رو بكنيد چهارشنبه شب يلدا و جمعه اول محرم و جمع و جور و تولد بابا و …برم بميرم؟(شرمنده يادم رفته بود قراره غر نزنم)
پ ن3:نه بابا اين كمر درد و پا درد حاصل از عروسي خوب نميشه.اصلا» سن كه ميره بالا فسق و فجور به آدم نمياد(باز هم خطاب به خودم):چشمت كور.وقتي يارو ميخونه:» خداي آسمونها ..برس به داد دل عاشق ما جوونها «احتمالا» رده سني تو منظورش نيست كه با كفش پاشنه هفت سانت بالا پايين بپري و جيغ بزني. فكر كردي هرچي بلندتر دادبزني خدا بهتر ميشنوه؟نه عزيز سي ساله هرچي بلندتر داد ميزنيم خدا در گوشش رو محكم تر ميگيره.حالا برو شب تا صبح پا درد بنال. حقته.
پ ن آخر: خداييش شما ميتونيد براي اين پست عنوان بگذاريد؟ من كه نتونستم.


8 دیدگاه

از همه جا

چه دوستايي دارم .قول ميدم ديگه غر نزنم يا اگه هم زدم كمتر بزنم.وقتي اينهمه انرژي مثبت برام فرستاديد بي انصافيه كه بازهم نق نق كنم.از همتون ممنون. الان ميتونم كاخ سعد آباد رو هم اسباب بكشم چه برسه به منزل محقرمون رو.
پ ن: شما رو نميدونم ولي خودمو كه ميشناسم اگه بياييد همه اش هر و كر و خنده و خلاصه اسباب كشي ميمونه روي زمين. بنابراين بعد اسباب كشي با يه شام مفصل و يه دسر عالي در خدمتتونم.
پ ن 2: گفتم نق نمي زنم ولي ديشب تا حالا دارم فلج ميشم بس كه..رقصيدم. خوب من هم دل دارم. فقط كه نبايد اسباب بكشم گاهي هم بايد انرژي هام رو جور ديگه تخليه كنم.ديشب به خودم كلي اميدوار شدم كه پابه پاي بيست ساله ها رقصيدم و جيغ زدم ولي از صبح فهميدم صداي بعضي چيزها بعدا» در مياد!
پ ن3:راستي چرا تو عصر اطلاعات و تكنولوژي بعضي اتفاقات 16 ميوفته و صداش بيستم در مياد؟شما ميدونيد؟(اسمايلي يه پرستوك غرق در بحر تفكر)