دنیای کوچک یک چلچله


11 دیدگاه

سوم بهمن

نه،ديديد چطور شد؟امروز پنجم بهمنه يا ششم؟ نميدونم. آقاي همسر هم نيست كه ازش بپرسم. روزنامه هم كه خدارو شكر تو خونه پيدا نميشه. حالا بشه هم فرقي نميكنه. مهم اينه كه من سوم رو رد كردم.يعني از وقتي اومديم خونه جديد و من در يك عمل انتحاري تقويم آشپزخونم رو كه پر از شعر و يادداشت و نوشته و تاريخ تولد عزيزان و وقت دكتر و خلاصه همه چيز انداختم دور اينجوري توي زمان گم شدم.كلي براي خودم برنامه داشتم براي سوم بهمن كه گذشت بي سرو صدا. و من يادم رفت براي تولد وبلاگم يه جشن كوچيك بگيرم و يه پست بزرگ بهش كادو بدم. البته وبلاگم اينجا متولد نشد .اينجا به مدرسه رفت!خلاصه اينكه دنياي كوچك چلچله يه ساله شد در سكوت و فراموشي.تولدش مبارك.

Advertisements


2 دیدگاه

عجب هواي ديوونه ايه. خوب ميخواي بباري مثل آدم ببار. يعني چي دو دقيقه برف كه اونهم بايد با ذره بين ببيني و بعد نيمساعت آفتاب تند چله تابستون؟آسمون هم بدجوري قاطي كرده.فصل ها رو ،سرما و گرمارو و كلا» همه چيزو.
خلاصه اينكه هواي خر تو خريه مثل همه چيز هاي ديگرمون. خداييش همه چيزمون به همه چيزمون مياد.
پ ن: چقدر چيز چيز كردم من.يادش به خير.


9 دیدگاه

واي كه ما چقدر خوشبختيم!!

اين روزها سر در سينماها يه جورايي شبيه به همه. فيلمهاي مسخره.كمدي نه،هزل.زنهايي در لباس عروس اون هم نه يكي دوتا ،دوتا. هنر پيشه هاي تكراري.اسمهاي احمقانه. دريغ از يه فيلم خوب(استثنا كنم هرشب تنهايي رو.كه البته نديدمش )احساس ميكني ميخوان بهت القا كنند كه بخند.واي چقدر ما شاديم. غصه اي نيست .همه چي آرومه.گفتم همه چي آرومه و ياد آهنگش افتادم كه البته دوستش دارم واين روزها وقتي كلافه ميشم بهش گوش ميدم و واقعا» احساس ميكنم كمي آرومتر شدم. اما پريروز كه در يك وضعيت روحي بد سه بار پشت سر هم بهش گوش دادم يهو احساس تهوع كردم از اين همه احساس خوشبختي مصنوعي كه به زور القا ميشد. ميدوني هيچ چيز اوني نيست كه بايد باشه ولي زورزوركي به خوردت ميده كه نه هست. تو خوشبختي. تو خوشحالي و از همه مهمتر همه چي آرومه و تو ناگهان تحت تاثير اينهمه خوشبختي ميخواي خودتو حلق آويز كني كه خوشبخت بودن و خوشحال بودن هم جنبه ميخواد كه لابد تو نداري.
عجيب نيست كه اين روزها با ديدن عكس هاي احمقانه سر در سينماها اين آهنگ توي سرم تكرار ميشه ؛البته با كمي تغيير: همه چي آرومه.غصه ها خوابيدن!!ما چقدر خوشبختيم،همه چي آرومه!
توضيح نوشت: اين عدم آرامش و خوشبختي خوشبختانه ربطي به زندگي داخليم نداره.مربوط به آرامشيه كه چند ماهه خواب و خوراك هممون رو گرفته.اينو محض توضيح گفتم.


7 دیدگاه

امسال زمستون با اين مريضي هاي پشت سرهم و بدون وقفه دخترك رسما» به… بعععععله ديگه.
امروز ضبح كه دكتر با لحن دلنشيني !!گفت: ا ! باز هم كه شما ييد. الي هم بعد يه تحليل روانشناسي اعلام كرد اين بچه چون خيلي به پدر گراميش وابسته است از غصه سفر هاي شنبه باباش جمعه ها تب ميكنه تا سه شنبه كه باباش برميگرده. جناب همسر گرامي،ميشه بمونيد خونه .من چشمم كور دنده ام نرم خودم ميرم سركار. از سه شب شب زنده داري و پاشويه در هفته كه بهتره.
پ ن:يكي بگه اگه ما اين بهشت زير پامون رو نخواهيم بايد به كجا مراجعه كنيم؟


4 دیدگاه

و اما اين هفته…

اين آقاي ميم جيم جيم(همون م.ج.جوزاني خودمون)با سريالش شده پاي ثابت پست هاي جمعه يا شنبه من.هربار آخر هفته يه حال اساسي به ما ميده تا آخر هفته ديگه.اين هفته هم كه ديگه شاهكار بود:كافه نادري و اون پرده هاي قرمزش.اون قهوه هاش و از همه مهمتر صادق هدايتي كه سالهاست(ميشه گفت از بعد انقلاب تا حالا)يه جورايي غير رسمي اصولا» وجود نازنينش با نديده گرفتن انكار شده.حالا بعد اينهمه سال شما صادق هدايت رو ميبينيد اون هم با نمايش يك شخصيت دوست داشتني.(كه واقعا» از صدا و سيما بعيد بود).
ما كه كلي ياد اون روزي افتاديم كه دوتايي (با سين)رفتيم كافه نادري.نشستيم پشت ميز و قهوه سفارش داديم و من ذوق زده و زير چشمي همه جا رو نگاه نميكردم،ميبلعيدم كه شايد يه نويسنده عزيز سالهاي دور تو اين فنجون قهوه خورده يا پشت همين ميز نشسته و طرحي از يك داستان رو روي تكه كاغذي نوشته و يا با دوستاش بحث سياسي ميكرده و عصباني شده مشتشو كوبيده روي ميز،همون جايي كه جاي فرو رفتگي روي ميز ديده ميشد.باورتون ميشه روح همشون اونجا حضور داشت.جاتون خالي.
آقاي جوزاني منتظريم تا هفته بعد و يه سورپريز ديگه.


2 دیدگاه

بگو

_ «تو هيچ مي گريي؟ «_باز از ستاره مي پرسم_
_ «بگو
صداي من به كسي ميرسد در آن سوي شب؟
بگو
كه نبض كسي ميزند در آن بالا؟ »
_ «بگو !
مگر تو بگويي ،در اين رواق ملال،
كسي چو من به نماز شكايت استاده است؟‌ »

ف مشيري


9 دیدگاه

برباد رفته

من واقعا» سريال در چشم باد رو دوست دارم.اين علاقه بجز خود سريال ،داستانش،بازيگرها و بازيهاشون،روون بودنش و كلي چيزهاي ديگه شايد برگرده به روزهاي ناب نوجووني و ياد فيلم محبوب اون روزهام در مسير تند باد.روايتي از يك دوران تاريخي ديگه كه حالا با ديدن اين سريال ميتونم بگم اون هم با هوشياري ساخته شده بود.م .ج.جوزاني يك راوي تاريخه كه به زيبايي ورقهاي كهنه تاريخ رو در برابر چشماتون به نمايش در مياره و ابايي نداره كه در سريالش يك صحنه طولاني _كه شايد حوصله خيليها رو سر برد و به نظر حذفش لطمه اي به سريال نميزد_را براي دقايقي نشون بده.وكافيه با دقت نگاه كني تا درايت پشت اون صحنه رو ببيني.
صحنه سينما و نمايش فيلم برباد رفته در قسمت قبل اين سريال به نظر من يكي از جذاب ترين و زيباترين لحظاتي بود كه از اين سريال تا به حال نشون داده شده بود. ميتونم باهاتون شرط ببندم كه اگه موانعي نبود حتما» صحنه بوسه اسكارلت و رت باتلر رو نشون ميداد و نگاه شرمزده بيژن و ليلي رو در دنبا له اش.
پ ن:تا حالا نميدونستم اون زمان در ايران اين فيلم نمايش داده شده. به اطلاعاتم افزوده شد!
پ ن2:اميرعلي تا به حال هيچ آگاهي درباره سينماهاي اون دوران نداشت.براش خيلي جذاب و عجيب بود.ودر ضمن اظهار علاقه كرد بربادرفته رو ببينه.
پ ن3:يعني فكرش رو بكنيد يه فيلم سه ساعته فقط 100 تا ديالوگ داشت كه اون مردك با صداي به اون بي احساسي ميخوند.كلي فيلم رو ضايع ميكردن با اون به اصطلاح دوبله اشون.تازه يه جا صحبت هاي رت باتلر رو با لهجه لري ميخوند !
پ ن4:متوجه شديد كه سر در سينما عكس فيلم محو شده بود.ميدونيد كه پوستر فيلم عكس اسكارلت در آغوش رت باتلره كه ممكن بود نمايشش خداي نكرده شما رو به راه هاي بدي سوق بده.خدا رحم كرد شطرنجيش نكرده بودند.
پ ن 5: اين مسعود خان عزيز علاقه زيادي داره كه بهمون بگه كل اين مملكت و تاريخش در مسير باد،تند باد و حتي طوفان بوده.دروغ هم نميگه.كتابهاي تاريختون رو يه ورقي بزنيد. (شايد فيلم بربادرفته رو هم براي ياد آوري چيزهايي كه همراه باد رفت نشونمون داد)
*اين ربطي به پستم نداره فقط بايد ميگفتم.يعني نميدونم چطور با ديدن فيلم نار وني تا سالها عاشق جهانگير الماسي بودم. شيوا يادت به خير. دلم ميخواست الان پيدات ميكردم و ازت ميپرسيدم حست نسبت به اين آدم چيه.ميدونم تو هم حس الان من رو داري.يه زماني چقدر برام عزيز بود و الان چقدر منفوره.مخصوصا» نقش هايي كه تازگيها بازي ميكنه ظاهرا» آينه شخصيتشه.