دنیای کوچک یک چلچله


7 دیدگاه

و سرانجام …

امشب بالاخره موفق شدم وقسمت آخر لاست رو ديدم.جدا از اينكه هميشه وقتي كتاب يا سريا لي كه دوست دارم تموم ميشه دچار يك خلأ ميشم _بنابراين الان يه جورايي كسل و بي حوصله هستم _ و اينكه وقتي فيلم يا سريالي رو دوست داشته باشم عادت ندارم به محض تموم شدنش درباره اش حرف بزنم  ،بايد مدتي بگذره،مزه مزه اش بكنم وبعد ميتونم درباره اش اظهار نظر بكنم ،اما نوشتن اين پست بيشتر به خاطر چيزهايي بود كه لاست به من داد.لاست براي من هميشه محبوب ميمونه به خاطر دوستي هايي كه با ديدنش پيدا كردم به خاطر آشنايي با هدي،مهدا،زيباي شب،ساحل ديپلمات و ميلاد عزيز.لاست رو دوست دارم چون يه جورايي باعث و باني نوشتنم بود .لاست لذت زندگي تو اون جزيره رو بهم داد همونطور كه هري پاتر لذت جادو كردن را بهم نشون داد.لاست هميشه يه جاي خاصي برام خواهد داشت چون در حاشيه اش دوستهاي خوب و ساعتهاي زيباي نوشتن و خوندن نوشته هاشون رو داشت.لاست عزيز من…


بیان دیدگاه

خلاقيت


يعني اين خلاقيت طراح اين بيلبورد منو كشته!!

پ ن:فقط كاش قبل و بعد عمل را هم مشخص ميكرد!

كنكور نوشت:از عكس بالا چه نتيجه اي ميگيريد؟

الف)شباهت بانوان محترمه به گيلاس

ب)گيلاس بر دو نوع است خاردار و بي خار

ج)شعر :باران كه در لطافت طبعش خلاف نيست… در رابطه با عكس فوق سروده شده.

د)خدايا اين طراحان را از ما نگير!


3 دیدگاه

هيچ كس نميتونه حال من رو تعريف كنه هروقت اين آهنگ ممد نبودي ببيني رو ميشنوم يا عكسها و فيلمهاي محاصره و آزادي خرمشهر را ميبينم. مثل احمقها اشكه كه بي اراده جاري ميشه و من شرمزده دلم ميخواد با صداي بلند هق هق كنم.اونوقت اين هفته كه سريال در چشم باد هم تمامش در حال و هواي جنگ بود و خدا ميدونه من چقدر خودم رو فشار دادم تا جلوي مهمونا اشكم سرازير نشه .ولي امسال يه خوره افتاده توسرم. تا اين آهنگه شروع به خوندن ميكنه يه شاعر ،آهنگساز يا هرچي شروع ميكنه به عوض كردن ترانه و براي خودش يه ترانه ديگه روي موزيك ميگذاره وهربار كه ميگه ممد نبودي ببيني ..يه يارويه ديگه تو مغز من تكرار ميكنه همون بهتر كه نبودي ببيني اگه بودي چي ميديدي از شهرت بعد سي سال.خونه هاي آباد ؟ كوچه ها و خيابونهاي آسفالت؟منردمي كه هرروز ميرن سركار و شب با دستاي پر برميگردند ؟ نخلاي سرسبز؟ اصلا» ممد جان همون بهتر كه نيستي چون اگه بودي هم الان جايي بودي كه نه چشمت به خورشيد ميخورد نه به شط رو ميديدي فقط سيمان بود و ديوار. شنيدي كه دنياي زندوني ديواره.خدا چقدر دوستون داشت كه بردتون.فقط حيف دور سفره اي كه پهن كرديد پر كفتاره.حتي روباه و شغال هم نميبيني. فقط كفتار.جات خوبه.راحت بخواب. ما هم يه فكري براي خودمون ميكنيم.


3 دیدگاه

زيباترين ها

1/زيباترين شعر اين روزها: «احساس می‌کنم در بدترین دقایق این شام مرگ‌زای چندین هزار چشمه خورشید در دلم می‌جوشد از یقین. احساس می‌کنم در هر کنار و گوشه این شوره‌زار یأس چندین هزار جنگل شاداب ناگهان می‌روید از زمین» اين شعر رو امروز يه جايي خوندم بعد احساس كردم چقدر انرژي مثبت بهم تزريق كرد،كه خيلي بهش نياز داشتم.براتون گذاشتم چون ميدونم شما هم با شروع خرداد و ياد آوري روزهاي گذشته به انرژي مثبت و اميد احتياج داريد.گواراي وجودتون.
2/زيباترين كامنتي كه اين اواخر داشتم رو امروز از مهدا گرفتم. برام نوشته : «جوونی که “امیدشو از دست بده”، کم از پیر نیست.
امید داشته باش! » فكر نكنم نياز به شرح داشته باشه.
3/زيباترين جمله اي كه امروز در وبلاگ سايه عزيز خوندم:‌‌»مردمی شجاع ترند که به غایت ترسیده باشند «(به نقل قول از سريال امام حسن).يه بار ديگه بخونيدش و مزه مزه اش كنيد. عجيب خارق العاده است.
4/ و زيباترين جمله اي كه اين اواخر شنيدم در سريال آشپز باشي بود. اونجايي كه يكي به ديگري گفت:»تو به روح اعتقاد داري؟»
و حالا من ميپرسم به نظر شما بعضيها به روح اعتقاد دارن؟ اگه آره كه خب…

پ ن :فعلا» اين مقدار انرژي و اميد را داشته باشيد بسه.نميخواد دوپينگ كنيد. فردا هم روز خداست.


11 دیدگاه

و ما طي يك نشست و بحث و بررسي  فراوان  فهميديم كه چرا پير زنها علاقه زيادي به نفرين دارند كه دليلش چيزي نيست جز عاجز بودنشان و راه به جايي نداشتن.و تازه فهميديم چرا تازگيها ميل به نفرين هاي عجيب و غريب در مورد اشخاص در ما شدت گرفته است كه دليلش چيزي نيست جز عاجز بودنمان و راه به جايي نداشتن.
پ ن: با تشكر از پيله عزيز كه در رسيدن به اين درك من را ياري كرد.


4 دیدگاه

شما بگيد

pmcيه برنامه داره كه يه يارو راه افتاده رفته يه جاي دنيا كه اسمش گمونم: «ماربلا» است.يه عالمه آدم خوش و خندون ميليونر و ميلياردر با خونه هايي كه ارزونترينشون 5 ميليون پونده و تا 20 ميليون هم موجوده. يه جايي جنوب اسپانيا.منظره اش هم جبل الطارقه و مراكش. (نه مثل ما كه ازصبح قيافه هاي عمله هاي محترم ساختمون روبرويي رو زيارت ميكنيم) آفتاب و آبي دريا و آسمون هم كه بماند.همه پولدارها هم يه مشت پيرو پاتال درب و داغون كه فقط صبح تا عصر زير آفتاب دراز كشيدن و شب تا صبح ميرقصن و مينوشن و حال ميكنند.بعد هم گور مرگشون ميرن جهنم!خب ما كه هم اين دنيامون جهنمه و هم اون دنيا جامون جهنمه.نه با خودتم خدا، خداييش عدالته كه داري؟

پ ن:با تشكر از دوستان مملكته كه داريم .يه مقدار چشماتون رو باز كنيد و جهان شمول تر ببينيد!


14 دیدگاه

هول ميكنيم

اولش فكر ميكردم اين ارثيه كه موهاي من نسبتا» زود شروع كرده به سفيد شدن. يعني از هفت هشت سال پيش تا حالا ديگه رنگ مو هم فايده اي نداره. خب آدم كه هر روز نمي تونه كاسه و قلم موي رنگ دستش باشه. اينه كه الان چند ساليه ميرم موهامو مش پلاتينه ميكنم و ديگه خلاص.چند وقت پيش به بابام نگاه ميكردم ديدم تازه تازه داره موهاش سفيد ميشه.بنابراين شكم برد كه اين سفيدي ارثي باشه.امشب مهمون داشتيم و همينطور مسافري كه امشب عازم بود و همه اومده بودند باهاش خداحافظي كنند كه ناگهان ليالي خانم جلوي بنده را گرفتند و با افتخار فرمودند كه اون توپه رو كردم توي دماغم و حالا بيرون نمياد!من كه بايد ميديدينم.فقط غش نكردم و اونهم نه چون خيلي دل و جرأت دارم چونكه جناب همسر اينجور وقتها كه مشكلي براي بچه ها پيش مياد قبل از من يه نوبت غش كرده و من بايد هم به  بچه برسم هم يه ليوان آب قند بدم دست پدر بچه. اين بود كه ليالي رو زدم زير بغلم و ديدم طرف اتاقم تا توي نور داخل دماغش رو ببينم و بيست نفر باقي فاميل هم دنبال من!خلاصه صحنه اي بود. باباي بچه هم كه دقيقه اي يك بار مي اومد جلوي اتاق و ميگفت چي شد؟ در اومد؟ پاشو بريم بيمارستان.و من هاج و واج با موچين در يك دست و يك ظرف پر از فلفل در دست ديگه هرچي نگاه ميكردم چيزي نمي ديدم.ديگه شك كرده بودم كه اصلا» ليالي راست گفته باشه يا نه كه خانم عطسه اي كرد و دونه مرواريد گردنبندش از بيني پريد بيرون.و بعد در حالي كه ولو شده بودم روي زمين صدايي شنيدم. طرف چپ شقيقه ام يه صداي عجيب مي اومد .بعله يه تار موي ديگه داشت سفيد ميشد.يعني خدا رحم كرده فقط موهاي من سفيد ميشن اگه قرار بود بريزند كه از دست اين دو تا بچه تا حالا روي حسن كچل رو سفيد كرده بودم.

يادم اومد كه اميرعلي دقيقا» در همين سن بود كه يه دونه تسبيح رو گذاشته بود دم بينيش و من كه خواستم خيلي اصولي درش بيارم خوابوندمش روي تخت و دونه تسبيح ليز خورد و رفت اون بالا گير كرد!

امشب فهميدم عوامل ديگه اي هم بجز ارث باعث سفيدي مو ميشن و يكي از مهمترينشون داشتن دوتا بچه است كه نه تنها ديوار راست رو بالا ميرن بلكه خوششون مياد هرچيز گرد رو با سوراخ بينيشون اندازه بگيرن.


9 دیدگاه

يك مرض عجيب!

تا حالا شده عاشق يه جمله اي كه توي يك كتابي خوندين بشين و منتظر فرصت بمونين تا يه جاي مناسب استفاده اش كنيد؟من اولين بار در چهارده پانزده سالگي وقتي خوره كتاب دزيره بودم جمله اي رو خوندم كه دزيره بعد ازدواج ناپلئون (كه قبلا» نامزدش بود و براي ازدواج با ژوزفين ولش كرده بود»توضيح اضافي ميدونم همتون ميدونيد»)بهش ميگفت: من حالا 16 سالمه.اين جمله ساده كه با يك غرور عجيبي به ناپلئون گفته شده بود عجيب در ذهن من موندگار شد.(راستش دليلش را خودم هم نميدونم!) دو سه سال بعد در يك برخورد ناگهاني با اولين كسي كه عاشقش شده بودم_ و خودش نميدونست_وقتي بهم گفت چقدر بزرگ شدي . جمله عزيزم جاي خودش را پيدا كرد و به طرف گفتم _با همون لحن دزيره!_من حالا 18 سال دارم. ..بعد از اون روز هروقت به ياد خودم و طرز ادا كردن جمله مي افتم خنده ام ميگيره.ولي اون موقع اگه اون جمله رو نگفته بودم لابد خفه ميشدم.

حالا مدتيه _چند ساله_كه عاشق جمله اي شدم در كتاب اسكارلت كه خواهر رت باتلر بعد از رفتن اسكارلت زمزمه ميكنه :چه رهايي به جايي. چند وقته منتظرم تا زمان مناسب براي گفتنش پيدا كنم كه هنوز پيش نيومده و اين جمله مثل زنبور در مغزم وز وز ميكنه!

شما چي؟ تا حالا براتون پيش اومده كه بخواهيد جمله يكي از قهرمان هاي كتابهايي را كه ميخونيد يه جا تو زندگي واقعي تكرار كنيد يا اين مرض مختص منه.

پ ن:خدايا موقعيتي پيش بيار كه من اين جمله رو پرت كنم بيرون و راحت بشم.و بعدش بتونم از ته دل بگم : «چه رهايي به جايي! «


4 دیدگاه

قتل در تابستان

اين وقت سال كه ميشه و هوا رو به گرمي ميره خيلي راحت ميتونم آدم بكشم.اونهم از نوع راننده احمقي كه دستگيره هاي شيشه ماشين درب و داغونش رو نميدونم به خاطر چه ساديسمي بر داشته.احتياج هست بخوام تصور كنيد بغل يه آدم گنده !نشستيد كه از صبح كلي دوندگي كرده و اگه كله صبح يه شيشه پر دويدوف هم روي خودش خالي كرده ولي الان بوي گندي ميده كه نپرس!خودت هم يه مانتو پوشيدي،وخدا رحم كرده كه زيرش فقط يه تاپ نازك تنته. يه شال هم انداختي رو سرت كه دقيقه اي بايد مرتبش كني تا مبادا خداي نكرده موهات و ببينند و فردا بري جهنم(ما بخواهيم بريم جهنم تو اين دنيا بايد كي رو ببينيم؟)بعد هم كه از گرما در حال خفه شدني و نفست را هم حبس كردي تا از بوي مطبوع بالا نياري نميتوني شيشه رو پايين بكشي. چرا؟ چون آقاي راننده دستگيره رو برداشته مبادا شب كه ميره خونه مجبور شه يه تكون به خودش بده و شيشه رو بكشه بالا.حالا دو راه-نه سه راه داري:يا ازش دستگيره رو بخوايي كه من امتحان كردم و نود ونه درصد نميدن و تو كه نميتوني با راننده جماعت(با عرض معذرت.بداشون رو ميگم)دهن به دهن بشي. يا خفه شي چون نميتوني نفس بكشي. يا خفه خون بگيري چون هركسي تو اين مملكت ميتونه بهت زور بگه.معمولا» راه سوم بهتر جواب ميده.

ديروز به راحتي ميتونستم راننده اون تاكسي نارنجي درب و داغون رو بكشم ولي خفه خون گرفتم. اينقدر دلم ميخواست موقع پياده شده بهش بگم خدا خرشو شناخت بهش شاخ نداد!خوبي بنز سوار نيستي.ولي نشد.چون داشتم به ريه هام يعد نيم ساعت اكسيژن ميرسوندم. تا بيام به خودم بجنبم آقا رفته بود!


15 دیدگاه

يه جايزه نوستالژيك

دوباره دعوت شديم مدرسه اميرعلي براي جلسه تشويقي بچه هاي ممتاز.رفتم.نشسته بوديم كه جلسه شروع شد.اول سرود رو گذاشتند.يهو يه حس بدي اومد. خيلي بد. بماند كه از ديشب حالم جا نبود. همه اش حالت تهوع بود و دل بهم خوردگي _بي دليل!_.خيلي بده كه دارم ميگم نه؟ خيلي بده تو حس خوبي نداشته باشي نسبت به سرود كشورت ؟خيلي بده دلت نخواد موقع شنيدنش بلندشي؟خيلي بده حالت بهم بخوره از شنيدنش.سرت رو تكون بدي و افسوس بخوري با شنيدن هر جمله اش؟بگذريم…بچه ها يه لوح تقدير گرفتند با يك كتاب. كتاب را كه ديدم نميدونيد چه حالي شدم.توي همين سن و سال امير علي بودم كه اين كتاب را كادو گرفتم ودهها بار خونده بودمش. » اليدور » اثر آلن گارنر .خيلي دوستش داشتم .داستان چهار برادر و خواهر كه خيلي اتفاقي مرز خيال و واقعيت زندگيشون بهم ميريخت و مجبور به نجات يه كشور خيالي از تباهي ميشدن.يه جورايي فكر كنيد نارنيا ولي خيلي وافعي تر و ملموس تر و البته با كشش و جذابيت بيشتر.تمام مدت باقي مانده كه در مدرسه نشسته بودم توي خاطراتم غرق بودم و فكر اينكه آخ جون دوباره ميتونم بخونمش. و تحسين معلميني كه وقت گذاشته بودند و چنين كتاب زيبايي را براي بچه ها تهيه كرده بودند.راستي همون روزها بود كه عاشق موجودي افسانه اي به اسم اسب تك شاخ شدم و هنوز هم دوستش دارم.

پ ن:يك كتاب ديگه هم بود به نام برادران شيردل كه خيلي دوستش داشتم و هم سن و سالهاي من يادشونه كه سريالش را برنامه كودك نشون ميداد. خيلي دلم ميخواد اون را هم پيدا كنم. فكر نكنم دوباره چاپ شده باشه.كاش اين بار به اميرعلي اين كتاب را جايزه بدن.