دنیای کوچک یک چلچله

هول ميكنيم

14 دیدگاه

اولش فكر ميكردم اين ارثيه كه موهاي من نسبتا» زود شروع كرده به سفيد شدن. يعني از هفت هشت سال پيش تا حالا ديگه رنگ مو هم فايده اي نداره. خب آدم كه هر روز نمي تونه كاسه و قلم موي رنگ دستش باشه. اينه كه الان چند ساليه ميرم موهامو مش پلاتينه ميكنم و ديگه خلاص.چند وقت پيش به بابام نگاه ميكردم ديدم تازه تازه داره موهاش سفيد ميشه.بنابراين شكم برد كه اين سفيدي ارثي باشه.امشب مهمون داشتيم و همينطور مسافري كه امشب عازم بود و همه اومده بودند باهاش خداحافظي كنند كه ناگهان ليالي خانم جلوي بنده را گرفتند و با افتخار فرمودند كه اون توپه رو كردم توي دماغم و حالا بيرون نمياد!من كه بايد ميديدينم.فقط غش نكردم و اونهم نه چون خيلي دل و جرأت دارم چونكه جناب همسر اينجور وقتها كه مشكلي براي بچه ها پيش مياد قبل از من يه نوبت غش كرده و من بايد هم به  بچه برسم هم يه ليوان آب قند بدم دست پدر بچه. اين بود كه ليالي رو زدم زير بغلم و ديدم طرف اتاقم تا توي نور داخل دماغش رو ببينم و بيست نفر باقي فاميل هم دنبال من!خلاصه صحنه اي بود. باباي بچه هم كه دقيقه اي يك بار مي اومد جلوي اتاق و ميگفت چي شد؟ در اومد؟ پاشو بريم بيمارستان.و من هاج و واج با موچين در يك دست و يك ظرف پر از فلفل در دست ديگه هرچي نگاه ميكردم چيزي نمي ديدم.ديگه شك كرده بودم كه اصلا» ليالي راست گفته باشه يا نه كه خانم عطسه اي كرد و دونه مرواريد گردنبندش از بيني پريد بيرون.و بعد در حالي كه ولو شده بودم روي زمين صدايي شنيدم. طرف چپ شقيقه ام يه صداي عجيب مي اومد .بعله يه تار موي ديگه داشت سفيد ميشد.يعني خدا رحم كرده فقط موهاي من سفيد ميشن اگه قرار بود بريزند كه از دست اين دو تا بچه تا حالا روي حسن كچل رو سفيد كرده بودم.

يادم اومد كه اميرعلي دقيقا» در همين سن بود كه يه دونه تسبيح رو گذاشته بود دم بينيش و من كه خواستم خيلي اصولي درش بيارم خوابوندمش روي تخت و دونه تسبيح ليز خورد و رفت اون بالا گير كرد!

امشب فهميدم عوامل ديگه اي هم بجز ارث باعث سفيدي مو ميشن و يكي از مهمترينشون داشتن دوتا بچه است كه نه تنها ديوار راست رو بالا ميرن بلكه خوششون مياد هرچيز گرد رو با سوراخ بينيشون اندازه بگيرن.

نویسنده: parastookesefid

لونه من قبلا" اينجا بود:parastookesefid.blogfa.com

یک دیدگاه برای ”هول ميكنيم

  1. چه جالب منم تو همون سن ها بودم که یه هسته پرتقال رو کردم تو گوشم که از دهنم دربیاد :دی اما مامان اینا هرکاری کردن نتونستن درش بیارن و کار به بیمارستان رسید
    خب من از کجا می دونستم اینایی که هسته پرتقال رو میکنن تو گوششون و از دهنشون درمیارن دارن شوخی میکنن؟؟ :))

    • ميلاد جان اومديم يكي خودشو انداخت تو چاه و زنده در اومد. آخه اين چه استدلالي بود؟

      • :))) الان که فکر میکنم میبینم شما راست میگی اما اونموقع نمی دونم چجوری بود که هرچی فکر کردم به این نتیجه ای که شما گفتی نرسیدم :دی

      • از دست تو ميلاد. مردم از خنده

  2. خدایا!!! 😀
    برات طلب صبر دارم پرستو. 😉

    • ممنونم ولي يه سر به مامانت بزن ببين چقدر موي سفيد داره

      • مامانم خوب مونده. آخه من خیلی بچه آروم و گوگولی ای بودم! یعنی می گن چند بار بیشتر ندیدن من گریه کنم یا جامو خیس کنم و این حرفا! :دی

      • ولي مهدا من فكر كنم مامانت از دست تو ديگه بي حس شده.والا تو؛بچه آروم؟آره گفتي و من هم باور كردم(اون باري كه جات خيس شده احتمالا» سد كرج رو تركونده بودي!)

  3. یعنی بچه ها اینجورین ، واااااای.

  4. واای .. فکر کنم تا خوندن این پست تو تموم بشه موهای منم یه چندتا تارش سفید شد!!! باز خدا رو شکر که به خیر گذشت!!

  5. پس برای همین موهای منم سفید شده؟

  6. نه به خدا. آروم بودم! منو الان این جوری نیگا نکنین. 😆

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصاتِ خود را پر کنید یا برایِ ورود رویِ نقشک‌ها کلیک کنید:

نشان‌وارهٔ WordPress.com

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر )

درحال اتصال به %s