دنیای کوچک یک چلچله


9 دیدگاه

يك مرض عجيب!

تا حالا شده عاشق يه جمله اي كه توي يك كتابي خوندين بشين و منتظر فرصت بمونين تا يه جاي مناسب استفاده اش كنيد؟من اولين بار در چهارده پانزده سالگي وقتي خوره كتاب دزيره بودم جمله اي رو خوندم كه دزيره بعد ازدواج ناپلئون (كه قبلا» نامزدش بود و براي ازدواج با ژوزفين ولش كرده بود»توضيح اضافي ميدونم همتون ميدونيد»)بهش ميگفت: من حالا 16 سالمه.اين جمله ساده كه با يك غرور عجيبي به ناپلئون گفته شده بود عجيب در ذهن من موندگار شد.(راستش دليلش را خودم هم نميدونم!) دو سه سال بعد در يك برخورد ناگهاني با اولين كسي كه عاشقش شده بودم_ و خودش نميدونست_وقتي بهم گفت چقدر بزرگ شدي . جمله عزيزم جاي خودش را پيدا كرد و به طرف گفتم _با همون لحن دزيره!_من حالا 18 سال دارم. ..بعد از اون روز هروقت به ياد خودم و طرز ادا كردن جمله مي افتم خنده ام ميگيره.ولي اون موقع اگه اون جمله رو نگفته بودم لابد خفه ميشدم.

حالا مدتيه _چند ساله_كه عاشق جمله اي شدم در كتاب اسكارلت كه خواهر رت باتلر بعد از رفتن اسكارلت زمزمه ميكنه :چه رهايي به جايي. چند وقته منتظرم تا زمان مناسب براي گفتنش پيدا كنم كه هنوز پيش نيومده و اين جمله مثل زنبور در مغزم وز وز ميكنه!

شما چي؟ تا حالا براتون پيش اومده كه بخواهيد جمله يكي از قهرمان هاي كتابهايي را كه ميخونيد يه جا تو زندگي واقعي تكرار كنيد يا اين مرض مختص منه.

پ ن:خدايا موقعيتي پيش بيار كه من اين جمله رو پرت كنم بيرون و راحت بشم.و بعدش بتونم از ته دل بگم : «چه رهايي به جايي! «


4 دیدگاه

قتل در تابستان

اين وقت سال كه ميشه و هوا رو به گرمي ميره خيلي راحت ميتونم آدم بكشم.اونهم از نوع راننده احمقي كه دستگيره هاي شيشه ماشين درب و داغونش رو نميدونم به خاطر چه ساديسمي بر داشته.احتياج هست بخوام تصور كنيد بغل يه آدم گنده !نشستيد كه از صبح كلي دوندگي كرده و اگه كله صبح يه شيشه پر دويدوف هم روي خودش خالي كرده ولي الان بوي گندي ميده كه نپرس!خودت هم يه مانتو پوشيدي،وخدا رحم كرده كه زيرش فقط يه تاپ نازك تنته. يه شال هم انداختي رو سرت كه دقيقه اي بايد مرتبش كني تا مبادا خداي نكرده موهات و ببينند و فردا بري جهنم(ما بخواهيم بريم جهنم تو اين دنيا بايد كي رو ببينيم؟)بعد هم كه از گرما در حال خفه شدني و نفست را هم حبس كردي تا از بوي مطبوع بالا نياري نميتوني شيشه رو پايين بكشي. چرا؟ چون آقاي راننده دستگيره رو برداشته مبادا شب كه ميره خونه مجبور شه يه تكون به خودش بده و شيشه رو بكشه بالا.حالا دو راه-نه سه راه داري:يا ازش دستگيره رو بخوايي كه من امتحان كردم و نود ونه درصد نميدن و تو كه نميتوني با راننده جماعت(با عرض معذرت.بداشون رو ميگم)دهن به دهن بشي. يا خفه شي چون نميتوني نفس بكشي. يا خفه خون بگيري چون هركسي تو اين مملكت ميتونه بهت زور بگه.معمولا» راه سوم بهتر جواب ميده.

ديروز به راحتي ميتونستم راننده اون تاكسي نارنجي درب و داغون رو بكشم ولي خفه خون گرفتم. اينقدر دلم ميخواست موقع پياده شده بهش بگم خدا خرشو شناخت بهش شاخ نداد!خوبي بنز سوار نيستي.ولي نشد.چون داشتم به ريه هام يعد نيم ساعت اكسيژن ميرسوندم. تا بيام به خودم بجنبم آقا رفته بود!


15 دیدگاه

يه جايزه نوستالژيك

دوباره دعوت شديم مدرسه اميرعلي براي جلسه تشويقي بچه هاي ممتاز.رفتم.نشسته بوديم كه جلسه شروع شد.اول سرود رو گذاشتند.يهو يه حس بدي اومد. خيلي بد. بماند كه از ديشب حالم جا نبود. همه اش حالت تهوع بود و دل بهم خوردگي _بي دليل!_.خيلي بده كه دارم ميگم نه؟ خيلي بده تو حس خوبي نداشته باشي نسبت به سرود كشورت ؟خيلي بده دلت نخواد موقع شنيدنش بلندشي؟خيلي بده حالت بهم بخوره از شنيدنش.سرت رو تكون بدي و افسوس بخوري با شنيدن هر جمله اش؟بگذريم…بچه ها يه لوح تقدير گرفتند با يك كتاب. كتاب را كه ديدم نميدونيد چه حالي شدم.توي همين سن و سال امير علي بودم كه اين كتاب را كادو گرفتم ودهها بار خونده بودمش. » اليدور » اثر آلن گارنر .خيلي دوستش داشتم .داستان چهار برادر و خواهر كه خيلي اتفاقي مرز خيال و واقعيت زندگيشون بهم ميريخت و مجبور به نجات يه كشور خيالي از تباهي ميشدن.يه جورايي فكر كنيد نارنيا ولي خيلي وافعي تر و ملموس تر و البته با كشش و جذابيت بيشتر.تمام مدت باقي مانده كه در مدرسه نشسته بودم توي خاطراتم غرق بودم و فكر اينكه آخ جون دوباره ميتونم بخونمش. و تحسين معلميني كه وقت گذاشته بودند و چنين كتاب زيبايي را براي بچه ها تهيه كرده بودند.راستي همون روزها بود كه عاشق موجودي افسانه اي به اسم اسب تك شاخ شدم و هنوز هم دوستش دارم.

پ ن:يك كتاب ديگه هم بود به نام برادران شيردل كه خيلي دوستش داشتم و هم سن و سالهاي من يادشونه كه سريالش را برنامه كودك نشون ميداد. خيلي دلم ميخواد اون را هم پيدا كنم. فكر نكنم دوباره چاپ شده باشه.كاش اين بار به اميرعلي اين كتاب را جايزه بدن.


4 دیدگاه

براي نگار

وقتي من ازدواج كردم نگار فقط 5 سالش بود. يه دختر كوچولوي ظريف و دوست داشتني با يه عينك  كوچولو كه يه جورايي بهت ميفهموند من خيلي هم 5 سالم نيست و ..و نبود.از بچگي هاش سوال هرروزه اش رو كه از باباش ميپرسيدكلروفيل چيه؟(هرروز ميپرسيد و هرروز باباش با حوصله جواب ميداد)و لباسي كه با هم رفتيم و خريديم تا توي عروسي ما بپوشه،يه لباس صورتي پف دار،هميشه توي ذهنمه .

ديروز دعوت داشتم به نمايش » ترس و نكبت رايش سوم» در جشنواره نمايش دانشجويي در فرهنگسراي ارسباران.روز خيلي بدي رو گذرونده بودم . به هيچ عنوان فكر نميكردم با اون سردرد بتونم برم نمايشي كه مدتها بود انتظارش رو ميكشيدم،ولي لحظه آخر رفتم.نگار كوچولوي ما كه البته الان ديگه كوچولو هم نيست توي نمايش بازي ميكرد.متن نمايش مال برشت بود و به صورت اپيزودهاي جدا بود كه در نهايت، اشتراكشون همون  زندگي نكبت و ترس در يك حكومت ديكتاتوري بود.دو سه جاي نمايش حالم بد شد،يكي دو جا آه كشيدم و يه جا گويا اشكي هم اومد براي بچه هايي كه در اون ترس بزرگ شدن و ميشن.بعد شب فكر كردم به سالهاي گذشته ،به نگار كوچولو و نگاري كه چند وقت ديگه مهندس ميشه و تئاتر بازي ميكنه و مينويسه و ميخونه و آدم از بحث كردن باهاش لذت ميبره و ناگهان به اين درك رسيدم كه نبايد گريه كرد براي اون بچه ها.شايد اونها مثل بچه هايي كه توي دموكراسي زندگي ميكنند بچگي نداشتن اما اين بچه ها قابل مقايسه با اون ها نيستند.اين بچه ها خيلي چيزها رو ميبينند و ميشنوند ولي مثل يه صخره بزرگ ميشن و اونوقته كه نميتوني اون صخره رو با يه تل خاك كه هر بادي تكونش ميده مقايسه كني.

پ ن:راستي بعد تئاتر به اين نتيجه رسيدم كه تئاتر درماني براي سردرد خيلي بهتر از ژلوفن و بروفن جواب ميده.تا شب اثري از سردرد نبود.


6 دیدگاه

بي ربط

الف)در چشم باد:
*_بعضيها نبايد پير بشن. بعضي ها بايد هميشه جوون بمونند. حيفه كه موهاشون سفيد بشه و صورتشون چروك بيفته و شكمشون بزرگ بشه. خدايا پارسا پيروزفر رو جوون نگه دار. ‌آمين.

*_در چشم باد داره به خط قرمزها نزديك ميشه. از حالا به بعد بايد ديد م ج ج چه جوري برامون قصه ميگه. طفلك چه كار سختي.

ب)لاست:

*_ من چرا تا حالا اين دزموند رو كشف نكرده بودم.حالا كه ساوير كمتر ديده ميشه به جورايي  از سايه دراومده. نه. ازش خوشم اومده.

ج) بي پولي:

*_هنوز باورم نميشه يكساعت بعد ديدن فيلم تازه اشك ريختم. بنا به دلايلي شخصي فيلم برام خيلي شخصي بود و تلخ.آدم وقتي از دور به يه چيزي كه از نزديك خيلي بد نيست نگاه ميكنه زشتي هاشو بهتر ميبينه.اوووف

د)city Island:

*_چون هنوز فقط 20 دقيقه اش رو ديدم فقط ميتونم بگم اين اندي گارسيا چشاش خيلي انحراف داره ها.يه وقتايي چپ چپ ميشه.

ه)فارسي 1:

*_انتظار دارين چي بگم؟ خب آدم ديوونه ميشه وقتي چهار ساعت اون زنه با صداش ميره روي اعصابت و تو گاهي قاطي ميكني افسانه افسونگره يا همسايه ها يا اون يكي كه اسمش يادم نيست،سالواتور؟.غلط نكنم دستشون با صدا و سيماي مليمون!تو يك كاسه است .بس كه سريالهاش مثل مال خودمون مزخرفه.