دنیای کوچک یک چلچله


2 دیدگاه

راستش اين مدت دوتا پست نوشتم ولي هركاري كردم پست نشد كه نشد. من هم حوصله ام نيومد دوباره بنويسمشون.خيلي هم عصباني بودم كه چرا تو خونه خودم هم بايد از ديوار برم بالا تا بتونم بيام تو.نميدونم چطور شده كه بالاخره رضايت دادند اينجا دوباره باز بشه و نميدونم چرا نميفهمند اينكارا فايده اي نداره. يه شاعري بود يه زماني نوشت : اي مگس …عرض خود ميبري و زحمت ما ميداري.حيف كه بعضي ها نه شعر ميخونند و نه تاريخ.اين تاريخ خوندن خيلي خوبه به خدا. آدم خيلي چيزا ياد ميگيره(آدم البته!)از ما گفتن بود. فقط حيف بعضيها نصيحت پذير نيستند.
در ضمن تا اينجا هستم تولد حضرت علي هم مبارك. البته فقط تولد حضرت علي همين.اين روز به نظرم هيچ ربطي به آقايون و يا پدر ها و هيچ كسي نداره.هيچ جوري هم نميشه به هم وصلش كرد.(البته با عرض معذرت فقط نظرم را گفتم)

Advertisements


2 دیدگاه

نسيان

فيلم مزخرف خانه صدام را از يكي از دوستان گرفتم و محض كنجكاوي نگاه كردم. با اكراه و نفرت_مثل اينكه مجبورم_فيلم حاوي چيز جديدي برام نيست. از بچگي اسم اين همسايه نحس با زندگي هممون عجين بوده. هشت سال !زمان درازيه.كاري به فيلم و داستانش و هيچ چيزيش ندارم.فقط و فقط يه صحنه توجهم رو جلب مبكنه. صدام در زمان فرار بعد از شنيدن خبر كشته شدن پسرهاش در ساحل يك رود نشسته و با غصه به كودكي كه كنارشه ميگه پسرهام كشته شدند.نميدونم آيا صدام در زندگي واقعيش هم با همين غصه بر مرگ پسرهاش عزاداري كرده؟هشت سال بهترين جوونهاي كشورم رو فداي حماقت و خودخواهيش كرد.حالا كاري به جوون هاي عراقي و كويتي و باقي ندارم و حالا يك پدر مصيبت ديده است كه به تلخي عزاداري ميكنه.هزارها جوون كشور من در مقابل دوپسر فاسد و شرور اون.داغي كه هيچ وقت سرد نميشه.جوونهايي كه برنگشتند يا جوونهايي كه اگه الان بودند پا به سن گذاشته بودند و خانواده هاشون هنوز چشم به راهند.ديكتاتورها حافظه خوبي ندارند. گاهي فراموش ميكنند كه آنها هم پدرند!


5 دیدگاه

سكوت

شاعر نوشته:گذرانديم و گذشت روزگاراني را
كه شب از ظلمت و تاريكي آن حيران بود.
نه لب از لب وا شد،نه شكايت كرديم.
(با عرض معذرت از شاعر گرانمايه كه متاسفانه نميدونم هم كيه،حالا خيلي كار خوبي كرديد،شعر هم براش مينويسيد! )تمام طول تاريخ اين سرنوشت ناچار مردمان اين ديار بوده.نه؛ ناچار نه،كه خود خواسته. افتخاري برايمان بوده خفه بودن و شكايت نكردن.قوم عجيبي هستيم ما.حمله چنگيز و كشتار تيمور و خفت محمود افغان را تحمل ميكنيم وزنده ميمانيم.ميگذاريم زمان همه چيز را درست كند.حال صد سال طول بكشد يا سي سال. ما تحمل ميكنيم و تحمل و افتخار كه نه لب از لب وا شد. نه شكايت كرديم…


7 دیدگاه

اين روزها دانشگاههاي مختلف كشور دارن پشت سرهم  از خودشون تز هاي جديد و عجيب ميدن. اول از همه فكر كنم دانشگاه شيراز شروع كرد. من كه كلي خنديدم. به طنز بيشتر شبيه بود. با دقت خوندمش تا فهميدم نه بابا مطلب جديه.تو آيين نامه انظباطي جديد دانشگاه شيراز_يا آيين نامه پوشش و رفتار در دانشگاهعلوم پزشكي شيراز_  دانش آموزان-ببخشيد دانشجويان!-موظفند بهداشت فردي را رعايت كنند. البته توضيح داده نشده بود كه بايد شبها مسواك بزنند يا صبح به صبح حراست ناخون هاشون رو ميبينه كه گرفته باشن. يا جوراب تميز بپوشن تا پاشون بوي بد نده. فقط كلي گفته شده بود رعايت بهداشت فردي. حالا اينكه رعايت بهداشت فردي چه ربطي به حجاب و عفاف داره ؛خودتون رو خسته نكنيد كه چيزي ازش در نمياد_گشتيم نيافتيم ،نگرد نيست!-يا يه مورد ديگه خوردن آدامس بود كه من رو باز ياد اون ناظم راهنمايي انداخت كه تا مارو ميديد ياد اجداد چوپونش مي افتاد و هوار ميكشيد چي داري نشخوار ميكني  كه البته بعد برامون معلوم شد ايشون كسي رو در حال آدامس جويدن ديده(واي كه چقدر از اون و از همه ناظم هاي دوران تحصيلم متنفرم) و يه جاي ديگه خنده با صداي بلند در آسانسور و كافي شاپ جز موارد ممنوع بود. و پوشيدن كفش پاشنه بلند_تا3 سانت عيبي نداشت  البته_وو تازه همين سه سانت هم نميبايست صداي پاشنه اش در بياد! و در ضمن نبايد نوك تيز!! باشه و استحمام منظم ولباسهاي تميز و اتو كشيده و…خلاصه اينكه مطلب طولاني بود و اولش كلي خنديديم تا جايي كه بعد ديديم اشك داره از چشمامون مياد و نفهميديم كه اشك حاصل از خنده است يا بر بدبختي دانشجويايني ميخنديم كه در شيراز تحصيل ميكنند. اما بعد از اعلاميه دانشگاه شيراز باقي دانشگاهها هم به تكاپو افتادند كه ما چيمون از اون دانشگاه كمتره و گشتند تا يه مورد جديد پيدا كنند كه البته چون مسيولين دانشگاه اولي خيلي با دقت و ريز بيني آيين نامه اشون  رو منتشر كرده بودند چيز جديد توسط بقيه پيدا نشد. و گذشت تا پريروز ها كه صدايي از دانشگاه آمل در اومد كه ايها الناس،اوركا،اوركا! و بدين ترتيب استفاده از عينك آفتابي در اين دانشگاه ممنوع شد و يكبار ديگه نقشه شوم مخترعين عينك آفتابي كه براي برهم زدن سلامت حجاب و عفاف در جامعه انجام شده بود با هوشياري مسئول مربوطه نقش بر آب شد.

حالا ما منتظريم ببينيم كدوم دانشگاه نفس كشيدن  دانشجوهاش رو ممنوع ميكنه.ما كه خودمون به دانشگاه شهيد بهشتي پيشنهاد ميديم چون با سابقه اي كه در امر سرويس كردن دانشجويان در پانزده شانزده سال پيش داشتند حيفه همچين پيشنهاد بكري توسط دانشگاههاي ديگه اجرا بشه.


8 دیدگاه

دلم ميخواست

باور كنيد اصلا» نميخوام غر بزنم.اين روزها همه اينقدر كسل و بي حوصله هستند كه كسي حوصله شنيده نق ها و ناله هاي ديگران رو نداره.بنابراين اين پست اصلا» ابراز ناله و غم و غصه نيست فقط چيزاييه كه اين روزها خيلي بهشون احتياج دارم:اينكه وقتي ميرم توي وبلاگ افراد مختلف ،مردم مثل سگ و گربه به جون هم نيفتاده باشن. تا يه عقيده اي رو ميگي صد نفر با اسامي مختلف!نيان و دهنتو سرويس كنند كه چرا فلان گفتي و .. بعد هم بخوان با همين ادبياتي كه اين روزها به لطف مسئولين شده ادبياتمون و  هرچي لايق خودشونه بارت كنند كه چرا نظرت مخالفه. چرا اصلا» نظر داري. مگه تو آدمي؟_بديش اينه كه پارسال اين موقع هممون آدم بوديم نظرمون رأيمون ارزش داشت!حماسه ساز بوديم و .. بعد طي بيست و چهار ساعت ناقابل مگس شديم .سوسك شديم پشه شديم. خس و خاشاك شديم .فقط كسي بهمون نگفت خر.اونهم چون خر بوديم والا بعد اينهمه سال باز عين اون پينوكيوي گوساله گول روباه مكار و گربه نره رو نميخورديم._(اي بابا اومدم يه چيز ديگه بنويسم. اصلا» نميدونم چه مرگمه كه اين روزها به يه چيز ديگه فكر ميكنم و يه چيز ديگه ميگم. اين ديگه از اين شاخه به اون شاخه پريدن نيست. از اين درخت به اون درخت رفتنه)

برميگردم به چيزايي كه اين روزا دلم ميخواد: اينكه رولينگ يه دنباله بنويسه براي هري پاتر. به شدت به جادو احتياج دارم. جادوي خونم بدجوري اومده پايين.اينكه يه فيلم ببينم مثل lake house يا holidayبه شدت به يك فضاي عاشقانه و رمانتيك نياز دارم. از اونhappy endها.كه وسطش حس كنم خودم جاي هنرپيشه اولم كه وسط يه گرداب عشقي باحال گير كرده. اينكه فكر امتحان بچه ها و مريضيشون و كلاسهاي تابستوني  و شام و نهار و هزار تا كوفت و زهرمار ديگه نباشم.شب وقتي ميخوابم عذاب وجدان نداشته باشم كه واي به بچه ها سر نزدم و روشون رو ننداختم و ويپ رو روشن نكردم و تا صبح پشه ها هلاكشون كردن. بخوابم يه كله بدون ترس از اينكه نكنه ساعت زنگ نزنه و خواب بمونم  .صبح يازده پاشم و يه نيم ساعت هم جلوي تلويزيون خوابم دم بكشه و هيچ كس هم توي تلويزيون نصيحتم نكنه و مزخرف به خودم نده.فقط موزيك باشه وموزيك. دلم ميخواد…دلم خيلي چيزاي خوب ميخواد ولي از همه بيشتر دلم ميخواد مثل پارسال اين موقع من ،تو هيچ كدوممون ندا و سهراب و محسن و بقيه عزيزان رو نميشناختيم.هيچ كس نميشناختشون و الان پيش خانواده هاشون بودند.بدون اينكه كسي بشناسدشون. تموم دنيا درباره اشون حرف بزنه و توزيباترين سالهاي زندگيشون زير يه خروار خاك باشن.دلم ميخواست تو خيابون ندا رو ببينم كه از كنارم رد ميشه و من با خودم فكر كنم چه خنده قشنگي داره… نه اينجا ديگه جادو هم كاري نميتونه بكنه.


4 دیدگاه

دلتنگ نامه

پارسال همين وقتها بود ،يادته؟من و تو و مانلي تو اون رستوران سر زعفرانيه نشسته بوديم و ياد ايام گذشته ميكرديم.چند سال بود من و تو همديگه رو نديده بوديم؟چقدر حرف داشتيم براي هم بزنيم.من و ساغر كه سالهاست آلمان زندگي ميكنه كم كم سالي يك بار همديگه رو ميبينيم. هروقت مياد ايران هرطور شده يه برنامه باهم جور ميكنم ولي من و تو ،با اون همه خاطرات مشترك گاهي شده تو اين سيزده چهارده سالي كه دانشگاه تموم شده تو يه سال با هم تلفني هم حرف نزديم گرچه هميشه يه چيزي باعث آرامش خاطرمون بوده كه هردومون پشت خط تلفنيم. كافيه گوشي رو برداري و زنگ بزني تا نسيم پشت خط باشه و با همون حس و حال سالها پيش جوابتو بده. انگار نه انگار اينهمه سال گذشته .

امروز كه تو زنگ زدي و گفتي داري ميري با اون لحني كه ميدونستم چي پشت صداته با اونكه ميدونستم نميگذاري اشكات بياد بهت دلگرمي دادم گرچه بعد اشكاي خودم اومد براي از دست دادن عزيزي كه ديگه پشت خط نيست.ديگه وقتي تلفنم زنگ بخوره منتظر نيستم اسمش روي صفحه مبايلم بيفته با اينحال ته قلبم خوشحالم براي ليليت كه ديگه خيلي چيزها رو نميبينه و ياد نميگيره. شايد دست هاي پدربزرگ و مادربزرگش رو از دست بده شايد هميشه كمبود آغوش خاله اش رو حس كنه ولي حداقل با دروغ بزرگ نميشه و ميدونم تو هميشه چقدر از دروغ متنفر بودي.ميدونم چون تو خود مني من و تو با يه روز اختلاف به دنيا اومديم من و تو مثل هميم تو شكلاي مختلف براي همينه كه تو جمع شش نفره امون تو مانلي رو پيدا كردي و من ساغر رو. چون اينقدر بهم شبيه بوديم كه احتياجي نداشتيم با هم باشيم.گرچه تو شيطون تر بودي و من آرومتر.دو روي يك سكه ولي پاش كه افتاد همديگه رو كامل كرديم و براي همين بود كه فقط من و تو تو يك پروژه مشترك با چادر رفتيم سركلاس و نشستيم و حس و حال بچه ها و استاد رو تجزيه تحليل كرديم. الان هم نميدونم چطور جرأتش رو پيدا كردم.ميشه ايستگاه اتوبوس سر ولنجك رو ببينم و ياد اون روز كه دو تا خانم جلسه اي!-يادته كه تعبير زنجاني بود- شده بوديم نيفتم؟ميشه درخت ببينم و ياد اون عكسي كه تو محوطه دانشگاه از درخت رفتيم بالا نيفتم؟ميشه دوربين ببينم وكلاس لابراتوار يادم بره؟ميشه ميخ ببينم و ياد ماشين استاد نيفتم؟ميشه كتاب خديو زاده رو بخونم وهوس خوندن كتاب شهر آشوب رو نكنم؟كجاي زندگيم رو ببينم تا تو ازش رد نشده باشي،عزيز سالهاي دور من.

يادته رفتيم فالگير فالگير بهمتون گفت ميري خارج و هركدومتون هم قرار بود نود سالي عمر كنيد و به من گفت ميري شهرستان و هيچي نگفت كه چند سال عمر ميكنم و من شاكي بودم كه پول فال من رو شما بايد بديد.حالا تو هم داري ميري.برو به سلامت هرجا باشي من پشت خط تلفنم. هروقت دلت گرفت بهم زنگ بزن .من هميشه  هستم. فقط كافيه بگي ميخواستم صداتو بشنوم تا بدونم كه چقدر حرف داري .چقدر دلتنگي.برو به خاطر ليليت بگذار با دروغ بزرگ نشه. قديما يادمون ميدادند دروغ گو دشمن خداست ولي الان ميبينيم كه نيست كه دروغگو ها فقط مدعي دوستي با خدا نيستند مدعي خدا بودنند.

برات دعا ميكنم تو هم دعا كن براي بچه هاي من تا اونها هم نجات پيدا كنند.ليليت رو ببوس .اميدوارم بعد ها بيشتر همديگه رو ببينيم.همونطور كه من ساغر رو بيشتر ميبينم تا تو كه اينجا پيش من بودي.سفرت به خير اما تو و دوستي خدا را،چو ازاين كوير وحشت به سلامتي گذشتي ،به شكوفه ها به باران برسان سلام مارا…