دنیای کوچک یک چلچله


8 دیدگاه

تغيير

اميرعلي پيش دبستاني ميرفت كه يه روز شاكي اومد خونه و گفت كه يكي از همكلاسي هاش ميزندش.باباش بلافاصله شروع كرد كه: يادت باشه هركي زدت تو محكمتر بزني.من اعتراض كردم كه: چي به بچه ياد ميدي؟مگه خروس جنگيه؟ نه مامان اگه كسي زدت تو نزنش. برو به معلمت يا ناظمت بگو. زدن كار خوبي نيست. پدرش پافشاري ميكرد كه: نه. بايد ياد بگيره از خودش دفاع كنه و پسره و غيره و ذلك.بالاخره هم به نتيجه واحدي نرسيديم و بچه گيج موند بين ما كه چه بكنه.
سالها گذشته.ليالي از مهد مياد خونه.شاكي نيست فقط يه جور اطلاع رساني ميكنه:بنيامين منو ميزنه.من فرصت نميدم. :بنيامين غلط ميكنه. ببين مامان هركي زدت بزنش،خب؟. اينبار پدرش اعتراض ميكنه: نه بابا خودم ميام به معلمتون ميگم. تو كسي را نزن.پافشاري ميكنم كه: نه هركي اذيتت كرد بزنش. بعد فكر ميكنم تو اين سالها چي شده كه جامون عوض شده. آيا چون دختره پدرش ميخواد لطيف بار بياد و خشن نباشه و من ميخوام چون دختره ياد بگيره از خودش دفاع كنه و توسري خور نباشه كه در آينده هركسي نتونه بزنه تو سرش و اونهم منتظر يه پدر يا برادر باشه كه ازش دفاع كنه؟ و يا گذشت سالها و تجربه روزگار بهم فهمونده كه بايد به بچه هام ياد بدم اگه كسي بهشون سيلي زد اونطرف صورتشون رو نيارن جلو (خضرت عيسي هم همين كارو كرد كه به صليبش كشيدند)بلكه بايد با مشت بكوبند تو صورت طرف و فكش رو بيارن پايين.
شايد هم روزگار بهم ياد داده با اصول اخلاقي نميشه به جنگ زندگي رفت. گاهي بايد چنگ و دندون نشون بدي تا تو اين جنگل دريده نشي…

Advertisements


2 دیدگاه

جهت اطلاع رساني

تنبل شدم ولي ديگه نه اينقدر كه اينقدر طولاني ننويسم!راستش همون روزي كه شهر دربدر دنبال اين بود كه كي فارسي وان داره يا نداره *(طفلك برادران مستمع مخابرات.چقدر سوال تكراري شنيدند!:شما فارسي وان داريد؟)يه پست طولاني نوشتم بس كه عصباني بودم از سريال هاي مزخرف تلويزيون و قطعي و بي خبري از كانال محبوب و اعتياد و خماري و استخون درد و خلاصه.گفتن نداره كه يه صفحه بنويسي و بعد نه تنها پست نشه بلكه ذخيره پيش نويس هم نشه.آدم آتيش ميگيره .كاركردن با اين اينترنت كوفتي_كدوم اينترنت؟ پريروز اون ور دنيا اعلام كردند ايران اصلا» اينترنت نداره. دانشمندان فعلا» دارن اكتشاف ميكنند ببينند اين چيزي كه سالهاست ايراني ها به عنوان اينترنت استفاده ميكنند چه تكنولوژيه و هنوز چيزي دستگيرشون نشده!_خودش عذاب آور هست اينه كه اگه پستت هم پاك بشه عملا» ديگه مدتها حس نوشتنت ميميره.فقط خواستم بگم هستم گرچه نه خيلي خوب.فقط در عجبم حالا كه ماه داره كامل ميشه چرا اينقدر احوالم سگيه.»خوب خواهم شد .ميدانم.ميدانم…»
*يه جورايي اون روز مبداء تاريخ شناخته شده.شوخي نيست يه شهر بهم ريخته بود.
پ ن: براي عزيزي كه اينجا رو ميخونه.به خاطر تو زودتر مينويسم و لازم نيست بگم چقدر دوستت دارم.


9 دیدگاه

چهل سالگي

تا وقتي نرسيدم جلوي سينما نميدونستم نقش شوهر فيلم چهل سالگي رو كي بازي ميكنه. سردر سينما كه اسم فروتن رو ديدم آه از نهادم براومد كه مگه قحطيه هنرپيشه است .شايد اگه از قبل ميدونستم كه نقش رو دادند به فروتن اصلا» نميرفتم فيلم رو ببينم. نه كه ازش بدم بياد ولي انگ قهرمان داستان نبود.فروتن رو تو فيلم قرمز و دوزن خيلي بيشتر دوست داشتم تا شب يلدا و زن دومش .
زير اسم فروتن چشمم افتاد به جمله اقتباس از كتاب چهل سالگي.اين شد كه با خيال راحت رفتم ونشستم و فيلم را ديدم. و سعي كردم يه فيلم ببينم بدون هيچ پيش داوري ذهني از كتاب. و چه كار خوبي بود كه فقط اسم فيلم و اسم قهرمانها شبيه كتاب بود. حتي قهرمان زن فيلم چهل ساله هم نبود.اگه فيلم را بدون تصويري كه از كتاب داريد ببينيد اي بدك نيست.شايد در مقايسه با كتاب بزرگترين حسنش اين باشد كه شخصيت شوهره در كتاب براي يك مرد ايراني خيلي خيلي تخيلي و غريب بود و شخصيت مرد فيلم خيلي واقعي تر و ملموس تر بود. مردي كه ميبينه يه دوست و عاشق قديمي زنش دوباره و در بحراني ترين سالهاي زندگي يك زن وارد زندگي همسرش ميشه و ميشينه و فقط منتظره تا زنه انتخاب كنه نميتونه يه مرد ايراني باشه حتي يك درصد. مرد ايروني اينجور وقتا در بهترين حالتها ميشه فروتن توي فيلم كه تلفن هاي زنش رو شنود ميكنه و چهارچشمي و از پشت ديوار مواظبشه. البته بازهم ميگم در بهترين حالت يك مرد ايراني.
در هرصورت فيلم به خودي خود بد نبود. فقط هنرپيشه رهبر اركستر مهمترين نقطه ضعف فيلم بود كه بازي مزخرف و ابتداييش حتي صحنه هاي بي ربط دادگاه و قضاوت رو هم پوشونده بود.
با همه اينها لذت نشستن در سالن تاريك و خنك سينما فرهنگ واحساس خوبي كه سينما رفتن به آدم ميده روز خوبي برامون ساخت…
و راستي فروتن برخلاف تصورم بد نبود.فقط يه فرهاد ديگه بود نه فرهاد چهل سالگي .
پ ن :در چهل سالگي كه من ميساختم نقش رهبر اركستر به همايون ارشادي داده ميشد.هنوز براي بقيه نقش ها هنرپيشه خاصي مد نظرم نيست!


۱ دیدگاه

اينجا كشور من ايران است!

برام اي ميلي اومده از يك دوست عزيز با عنوان اينجا كشور من ايران است.محتواي نامه چندين عكس فوق العاده است.طبيعت بي نظير ،سبز،معركه.يك كلبه روستايي در دامنه كوهي پوشيده از درخت،يك آبشار كه واقعا» زيباييش نفس گيره،يك جاده در دل درختان ،يك منظره از كوهپايه اي كه دو گاو مشغول چرا هستند و تو به آسوني ميتوني فكر كني عكس از يكي از مناظر سوييس گرفته شده. عكسها زيباست ولي من را نميتونه گول بزنه. اون آبشار كنارش پر از آشغاله.توي آبي كه زير آبشار كف كرده انواع و اقسام قوطي و زباله رو ميتونم ببينم. كافيه كمي با دقت به اون جاده نگاه كنم تا صدها كيسه اي كه كنارش رها شده بتونم ببينم و زباله هاي ديگه رو.و اون منظره كوهپايه دو تا گاو گرسنه دارند كه مشغول خوردن آت و آشغالهايي هستند كه ما بعد از حركتمون اونجا رها كرديم.
اينجا كشور من ايرانه. ايران واقعي. خدا رو شكر كه دوستان فرنگي دوست عزيزم هيچ كدوم از چيزهايي را كه من ميبينم نميتونند ببينند.


5 دیدگاه

يادم نيست كتاب چهل سالگي رو پارسال خوندم يا سال قبلش.ولي يادمه كه من آلاله بودم. يادمه كه كتاب مستم كرد. يادمه كه آرزو كردم كاش كتاب رو من نوشته بودم. مني كه تا دو سه سال آينده به چهل سالگي ميرسم. يادمه براي اولين بار دلم سوخت كه سه تار رو گذاشتم كنار و دلم خواست ميتونستم يه ساز بزنم.وقتي كتاب تموم شد دادمش به مامان و گفتم حتما» بخونش. يه حسي بهم ميگفت براي اون خيلي ملموس تره.يه جورايي هميشه دلم ميخواست مامان يه دفتر خاطرات داشت مثل كتاب دفترچه ممنوعه و من ميخوندمش.
حالا تصميم گرفتم برم فيلمش رو ببينم.تا اونجايي كه خاطرمه آخرين فيلمي كه رفتم بيست بوده.اميدوارم كه ليلا حاتمي تونسته باشه آلاله كتاب باشه. بار آخر توي فيلم هر شب تنهايي اصلا» گيج بود يه جاي ديگه بود و فيلم از دست رفت.حالا اميدوارم تو اين فيلم بدرخشه.گرچه وقتي كتاب رو ميخوندم صورتي كه ميديدم شباهتي به ليلا حاتمي نداشت. بايد برم و ببينم.
ديروز دوباره كتاب رو خوندم.ديروزي كه يكسال ديگه به چهل سالگي نزديك شده بودم بعد دلم سوخت حسوديم شد به آلاله كه دخترش بزرگ بود و دانشگاه ميرفت و چه حس خوبي داشتند در كنار هم. وقتي ليالي دبيرستانش رو تموم كنه من از نيمه چهل سالگي هم گذشتم.و شايد اون هيچ وقت حوصله نكنه با يه مامان پيرش بياد آرايشگاه و براش وقت رنگ و كوپ بگيره و ازش بخواد از عشقهاي جوونيش براش تعريف كنه. شايد من براش اينقدر پير باشم كه حتي فكر اينكه من هم يه روز عاشق بودم براش خنده دار باشه.
… و عاشق اين قسمتش هستم كه » آلاله لحاف را روي او مرتب كرد و گفت:اگر ميبيني اين روزها يك ذره پريشانم تقصير خودم نيست،تقصير آن آلاله نوزده ساله است كه مي آيد توي سر چهل ساله من و هي اينطرف و اون طرف ميپرد…»
كاش ميتونستم توي خونه به همه بگم من هم همينطور!


4 دیدگاه

يراي اون يكي پرستو

چند روزه دارم فكر ميكنم و از اون يكي خودم ميپرسم كادوي تولد چي ميخواد؟خب اين يه رسمه ،يه جور سنت كه خودم درستش كردم. هرسال براي اون يكي پرستو كادو ميخرم و بهش هديه ميدم.حتي هديه هام را كاغذ كادو هم ميپيچم و بعد اون يكي پرستو بازش ميكنه و ذوق ميكنه از كادوش. معمولا» هديه ام كتابه چون تنها چيزيه كه ميتونم توش بنويسم : تولدت مبارك. از طرف اون يكي پرستو. ولي امسال يه چيز متفاوت دلش ميخواد.
امشب فهميدم براش چي بگيرم. ميرم تو اون اسباب بازي فروشي خيابون شريعتي كه عاشقشم. همون كه هروقت از جلوش رد ميشم ميرم داخلش و يه نيم ساعتي مثل مادري كه دنبال يه هديه براي بچه هاشه ميگردم و توي دلم كلي حظ ميكنم.ميرم و دلم مثل هميشه ضعف ميره كه روي سرسره قرمزي كه از جلوي در تا طبقه پايين كشيده شده بشينم و سر بخورم برم پايين.ميرم و يه دونه از اون چوب دستي هاي جادويي كه با يه بال پروانه و يه جفت شاخك توي كيسه است ميگيرم .چوب دستي جادويي رو تكون ميدم و كلي شادي و رنگ و جرقه مي پاشم به زندگي امسالش.همه رو هديه ميدم به اون يكي پرستو.موقع برگشتن مثل يه بچه تخس از توي سرسره با بدبختي بالا ميام و از در ميرم بيرون.


۱ دیدگاه

بشمار!

ديشب كه برق رفته بود تازه فهميدم خيانتي كه اديسون و گراهام بل و جان لاجي برد* در حق بشريت انجام دادند را مخترع بمب اتم نكرده بود.مسلمون هم نيستند كه به روح پدراشون صلوات بفرستيم؛ مجبوريم ديگه:تو روح پدراتون كه آرامش رو از بشريت سلب كرديد.
*اين يارو تلويزيون رو اختراع كرده. من بيسواد همين الان از گوگل اسمش رو پيدا كردم. (گردن اين يكي رو كه ديگه بايد با گيوتين زد)