دنیای کوچک یک چلچله


4 دیدگاه

اون قديما بچه كه بوديم ماه رمضون يه حسي داشت. به جور احترام. دوست داشتني بود. دلت ميخواست روزه بگيري. اصرار داشتي نماز بخوني. سحر پاشي و با چشماي خواب آلود بشيني سر سفره. اون قديما بچه كه بوديم نه خيلي بچه تا همين ده پونزده سال پيش از هجدهم ماه رمضون طرف ظبط صوت نميرفتيم.  كي حتي فكر ميكرد يواشكي موزيك گوش بده. فكر ميكرديم اگه تو تنهايي هم موسيقي گوش بديم از عرش خدا يه صاعقه نازل ميشه وسط خونمون. اون قدما فكر ميكردم اگه اين سه شب را احيا نگيريم اون فرشته ها برامون هيچي نمينويسند و ما يكسال ميمونيم بدون تقدير و سرنوشت و همه چيزهاي خوب. يادم نيست كي اون اعتقادات اولين ترك را برداشت .فقط ميدونم مدتها اين آيينه ترك داشت با اينحال هنوز سرپا بود. گرچه مثل سابق نبود .اما چند ساله بدجوري صداي خرد شدنش از داخل داره مياد.احساس ميكنم به همين زوديها خورد و خاكشير ميريزه زمين.فقط نميدونم  آدمي كه يه عمر يه تصوير خيالي رو ديده و با يك مشت اعتقادات زندگي كرده وقتي ميبينه ديگه هيچي نيست و از اول يه سراب بوده چه حالي خواهد داشت.مسلما» چندان دلچسب نخواهد بود.

پ ن: اين پست ربطي به خدا،حضرت علي و كسانيكه خودشون را هميشه دوست دارم نداره فقط از بين رفتن يكسري خرافات و اعتقادات پوچه كه از بدو تولد با مته توي مغزمون فرو كردند. فكر ميكنم وقتي يك عزيزم را از دست ميدم ميتونم يك موزيك هم گوش بدم يا ابروهام رو بردارم يا آرايشگاه برم و عزادار هم باشم.عزاداري به لباس سياه پوشيدن و توسر زدن و گريه كردن نيست. عزاداري يه چيز شخصي توي قلب آدم.حتما» نبايد توي چشم ديگران فروكني تا بفهمند عزاداري.

Advertisements


بیان دیدگاه

چرا؟

اين سريال ايرانيها رو ديديد كه قبل از انقلاب رو نشون ميدن.اونوقت همه زنها چادريند و رو گرفتند ،اصلا» هم تبرجي ،چكمه اي چيزي در كار نيست .حالا به نظر شما پدر مادرهامون خل بودند انقلاب كردند؟من كه ميگم دلشون تبرج ميخواست چون اون موقع مردم مسلمون تر بودند ظاهرا»!


4 دیدگاه

رفتم دكتر كه جواب آزمايشم را نشونش بدم. ظاهرا» آزمايشها نشون دهنده شروع يك تيروئيد كم كاره.فقط همين را كم داشتم. من از خوردن قرص به صورت روتين بيزارم. اصلا» حافظه ام بهم اجازه نميده تا اين مدلي قرص بخورم. اين كم خوني اين روزهام هم دليلش همين بي مبالاتي در خوردن قرص هاي آهن در تمام طول زندگيم بوده.

از شب قبل دچار يك سردرد وحشتناكم كه ظاهرا» خيلي آشكاره چون دكتر بي مقدمه مي پرسه شما چرا اينقدر درهمي؟ميگم كه سردرد دارم.بعد چند سوال ديگه ميكنه كه ميرسم به اينجا كه خيلي خسته ام_و واقعا» مدتيه خيلي خسته ام .به شكلي كه اصلا» نميتونم توضيحش بدم_ و بعد حس ميكنم چشمهام داره خيس ميشه. اين هم مرض جديدمه. تازگيها به محض اينكه اين كلمه رو به زبون ميارم اشكم سرازير ميشه. به خودم ناسزا ميگم و سعي ميكنم كنترلش كنم. همين مونده كه جلوي دكتر به گريه بيفتم.ميگه افسرده اي. بعد سوال ميكنه شوهرت بده؟ جواب ميدم نه خيلي هم خوبه. با صداقت ميگم .چون ميدونم خستگيم ربط مستقيمي با س نداره . ميپرسه بچه هات چي؟ سرم را تكون ميدم. ميگه پس چته؟يه جور ميگه مثل اينكه داره ميپرسه چه مرگته. بيرون كه ميام تو ماشين در راه خونه ،خودم هم ميپرسم از خودم:واقعا» چه مرگمه. يه همراه خوب دارم كه خيلي ها آرزوش رو دارن. اونقدر خوب هست كه گاهي ميترسم ،از اينكه سرنوشت حسوديش بشه بهم.دوتا بچه سالم دارم كه خيلي ها حسرت داشتن يكيش را دارند. يه خونه خوب،يك زندگي راحت.ميدونم كه آينده بچه هام تأمينه و اگه ما نباشيم هم محتاج كسي نيستند پس واقعا» چمه؟

ميدونم اين روزها خيلي ها درد من رو دارند.يكسال گذشته زندگي خيلي سخت بود. سخت تر هم ميشه فكر كنم بهتره يك دكتر اعصاب برم.


بیان دیدگاه

يه خاطره دلچسب

باورتون نميشه ولي من ديشب نيم ساعت نشستم پاي اينترنت تا با اين اينترنت كه الان ديگه با ذغال هم كار نميكنه_شمع زيرش روشنه اين روزها_يه كتاب دانلود كنم. اونم چه كتابي ؟يه كتاب مصور!داستان چهار نخاله!واي كه من اون سالها عاشق اين چهار تا بودم.درواقع يكيشون_اون پسره كه از همه خوش تيپ تر بود و كارهاي فني ميكرد توي ليست عشاق كتابي من بود.كلي ياد گذشته كردم.عكسش را براتون گذاشتم .عشق من اون نفر پايين عكس بود.

با تشكر از يه نقطه اي عزيز كه آدرس سايت www. ebooks.ketabnak.comرا برامون گذاشت. بازهم از اينكارها بكن.ممنون.


بیان دیدگاه

سهراب و والتر

اول فكر كردم اشتباه شنيدم.ولي نه درست بود.درست وسط سريال سفري ديگر يهو خدمتكاره رو كرد به خالهه و گفت چرا كاري نميكني؟بعدا» فايده نداره ميشه نوشدارو بعد مرگ سهراب!!چشمهام كه گرد شده بود بماند دو تا شاخ هم داشت كم كم از سرم جوونه ميزد.سهراب؟ والتر؟آمريكاي جنوبي؟يعني والتر از كجا سهراب رو ميشناخت كه زخم خورده بود و منتظر نوشدارو بود؟بعد يهو يادم اومد كه ما چه روابط حسنه اي داريم با اين كشوراي دوست و برادر آمريكاي جنوبي!حالا مشتركات فرهنگيمون به كنار.فقط نميدونم اين كتاب شاهنامه رو به كدومشون هديه دادند،چاوز يا اون برزيليه،و شايد هم داداش كاسترو كه رسيده به دست والتر!


بیان دیدگاه

جراحتي بر روح

ديديد وقتي پيرزن ها تلويزيون نگاه ميكنند چقدر تو فيلم و سريال غرق ميشن؟ با هر صحنه اي حرص ميخورن،ميخندند،غصه ميخورند.خودم يه بار شاهد بودم مامان بزرگم سر يه سريال فشارش رقته بود بالا و حالش بد شد.حالا من هم شدم مثل همون پيرزنها. نميدونم شايد بهشون خنديدم.اين سريال جراحت اين روزها خيلي اذيتم ميكنه.ميدونم فيلمه. داستانه. واقعي نيست.خودم صدبار اين حرفا روبه مامان بزرگم زدم ولي ظاهرا» لالايي گفتنم بهتر از خوابيدنمه!البته   اين خود سريال جراحت نيست كه آزارم ميده،بلكه نشون دادن حماقتها و بديهاييه كه در ذات هممون به عنوان يك انسان وجود داره. هرچند در لايه هاي زيرين شخصيتمون پنهانش كرده باشيم.و وقتي اون يكي ذاتمون خودش رو نشون بده خيلي چيزها رو از دست ميديم.گاهي اوقات كه خانواده اي در اطرافم ميبينم كه به خاطر همون رذالت پنهاني يك يا دو نفرشون به جون هم ميافتند از نسل بشر بدم مياد. اين حرف را هم اصلا» قبول ندارم كه زن طرف پرش كرده يا شوهره اينقدر تو گوش زنش خونده كه اينجوري شده.اين از اون حرفاي مسخره است كه معمولا» براي تبرئه خودمون و عزيزانمون ميزنيم. هيچ آدمي تا نخواد به كاري مجبور نميشه.اون خواستنه است كه مهمه.گاهي فكر ميكنم اين برادر خواهرهايي كه به جون هم مي افتند اگه يه لحظه ياد بچگي هاشون،بازي هاشون ،قهر و آشتي هاشون بيفتند،اگه ياد اون ساعتهايي كه دور هم كنار سفره مينشستند و گل ميگفتند و ميشنيدند يا ياد اون لحظاتي كه يكيشون تب ميكرد و بقيه از غصه مريض ميشدند بيفتند ديگه هيچ وقت از گل نازكتر بهم نميگند.نميدونم چرا حتما» بايد يكي مريض شه،دردي داشته باشه ،بلايي سرش بياد و يا بميره تا اون خوشي ها ي مشترك تو ذهنمون و جرقه بزنه. فقط حيف كه گاهي خيلي زود دير ميشود…


۱ دیدگاه

!!!

 

A man was SICK and TIRED of going to work every day while his
 
wife stayed home.

And further jealous of her, as she received lot of Women’s Day wishes and
 
compliments
 
He wanted her to see what he went through so he prayed:
 
 
«Dear Lord: I go to work every day and put in 8 hours while
 
my wife merely stays at home. I want her to know what I go
 
 
through. So, please allow her body to switch with mine for a
 
day. Amen!»
 
 
Poof!!!
 
 
God, in his infinite wisdom, granted the man’s wish.
 
 
 
 
The next morning, sure enough, the man awoke as a
 
woman.
 
 
,he arose
 
 
 
cooked breakfast for his mate, Awakened the kids,
 
 
 
Set out their school clothes, Fed them breakfast,
 
 
 
Packed their lunches, Drove them to school, Came home
 
and picked up the dry cleaning,
 
 
 
Took it to the cleaners And stopped at the bank to make a
 
deposit,
 
 
 
Went grocery shopping, Then drove home to put away the
 
groceries,
 
 
 
Paid the bills and balanced the check book…
 
 
Then, it was already 1.00pm
 
 
 
And he hurried to make the beds…
 
 
 
…do the laundry…
 
 
 
vacuum, Dust, And sweep and mop the kitchen floor…
 
 
 
…Ran to the school to pick up the kids and got into an
 
argument with them on the way home.
 
 
Set out milk and cookies and…
 
 
 
 
…got the kids organized to do their homework.
 
 
 Then,
 
 
 
set up the ironing board and watched TV while he did the
 
ironing.
 
 At 4:30pm
 
 
 
he began peeling potatoes and washing vegetables for salad…
 
 
 
 
…rolled meatballs and snapped fresh beans for supper.
 
 
   After supper
 
 
 
 
He cleaned the kitchen, Ran the dishwasher..
 
 
 
 
…Folded laundry, Bathed the kids, And put them to bed.
 
 
 At 9.00pm,
 
 
 
 
He was exhausted and, though his daily chores weren’t
 
finished, he went to bed where he was expected to make
 
love,
 
 
The next morning,
 
he awoke and immediately knelt by the bed and said:
 
 
 
 
«Lord, I don’t know what I was thinking. I was so wrong to
 
envy my wife’s being able to stay home all day. Please, Oh
 
 
Oh! Please, let us trade back. Amen!»
 
 
The Lord, in his infinite wisdom, replied:
 
 
«My son, I feel you have learned your lesson and I will be
 
happy to change things back to the way they were. You’ll
 
just have to wait NINE MONTHS, though. You got pregnant last night.»
 
پ.ن:كاش همه آقايوني كه ادعا ميكنند خانمها به خصوص اونها كه خانه دارند هيچ كاري نميكنند فقط يه روز تبديل به زنشون بشن.حالا حامله هم نشدند عيبي نداره!