دنیای کوچک یک چلچله


8 دیدگاه

هويت

1/گروه خوني مامان Aبود (هست)و گروه خوني بابا O.اون سالهاي دبيرستان كه توي زيست شناسي رسيده بوديم به گروههاي خوني و مسئله هاش،حال ميكردم كه بشينم و گروه خوني بچه ها رو از روي گروههاي پدر و مادراشون دربيارم!(بميرم براي همدوره ايهام. عجب سرگرمي هايي داشتيم ما. در حد پلي استيشن سه!)اينجوري بود كه بعد يه حساب كتاب سرانگشتي فهميده گروه خوني من هم  Oميشه لزوما».همون وقتا سر يكي از كلاسهايي كه تابستون سال آخر براي حرفه و فن داشتيم تو كلاس كمك هاي اوليه همونجايي كه گرفتن ضربان ونبض و تنفس دهن به دهن(من همينجا وصيت ميكنم اگه داشتم ميمردم هم راضي نيستم بهم از اين مدل تنفسه بدن.بس كه چندشه)و فشارخون رو يادمون دادند دبيرمون يه تست از بچه ها گرفت و به من گفت گروه خونيت o هست و من ديگه مطمئن شدم.

پارسال كه الي ميخواست زايمان كنه بعد آزمايش خون آخر دكتر بهش گفت گروه خونت Aهست.اونم كه طفلك تو تموم اين سالها تو مغزش كرده بودم كه گروه خونمونO هست دوباره آزمايش داده بود.اينجوري شد كه وقتي شاكي بهم زنگ زد كه چند ساله ما رو سركار گذاشتي پاشديم رفتيم پيش مامان كه راستشو بگو.اعتراف كن.زود ،تند ،سريع.اما آخرش معلوم شد كه اشتباه از اينجانب بوده. اين مسئله مدتها باعث خنده شده بود به خصوص كه من دو بار زايمان كرده بودم و كسي ازم نخواسته بود گروه خونيم رو بدونه.(حالا اين كه بيمارستانها چه وضعي دارن به كنار وقتي ميگن مملكت رو امام زمان اداره ميكنه راست ميگن خب!)

2/سالهاست كه فكر ميكردم تولدم به سال ميلادي 1974 ميشه. با اين سال فرمهاي مختلفي رو پركرده بودم و طالع بينيهام هميشه رو همين سال چرخيده بود!حالا بعد اينهمه سال امروز همينجوري داشتم پاسپورتم رو ورق ميزدم ديدم سال تولدم رو نوشته 1973. خشكم زد.

3/دچار بحران هويت شدم.ميترسم همين امروز و فردا بهم بگن تو بيمارستان منو با يه بچه ديگه عوض كردن و اينها خانواده واقعيم نيستند. شانس هم كه ندارم يه خانواده آدم حسابي پيدا كنم .يهو ديدي تو اتاق زايمان ف.رجبي رو تخت بغل مامان فعليم خوابيده بوده… . با اين درد چكار كنم اونوقت؟

پ.ن:عمرا» اگه فكر كنيد ميشينم يه بار حساب و كتاب ميكنم ببينم سال 52 هجري ميشه 73 يا 74 ميلادي.كي ميتونه همه اون رمزا و پسوردا رو عوض كنه؟

 

Advertisements


4 دیدگاه

اين روزا،اون روزا

شما يادتون نمياد،يه زماني اگه تو ماشينتون با صداي كم هم موسيقي غيرمجاز گوش ميداديد رو كله اتون با ماشين موزن چهارراه باز ميكردن.به خدا!


8 دیدگاه

در تونل

خب راستش دست خودم نيست. امكان نداره سوار مترو بشم و تو اون تونل هاي تاريك ياد اون فيلم استالونه نيفتم.همون كه مترو توي تونل گير ميكنه بعد استالونه كه راننده تاكسيه مثل سوپرمن ميره سراغشون و نجاتشون ميده.اسمش يادم نيست فيلم هم كلا» ارزش هنري نداشت.  از اون فيلما بود كه  فقط ساخته شد تا  استالونه هم لقمه نوني ببره سر سفره اش و البته يه خاري بشه تو ذهن من.

خب راستش اينم دست خودم نيست ولي ترس از اينكه توي يه جاي تنگ توي تاريكي زير زمين گير كنم برام كابوسه.صدها بار شده كه خواب ديدم توي يه سوراخي زير زمين گير كردم و وقتي از خواب پريدم كه ديگه نفسم بالا نمي اومده. عمر كابوسش هم طولانيه.دورترين تاريخي كه يادم مياد مربوطه به كتاب تام ساير اونجا كه تام و بكي توي غار گير كرده بودند.خدا ميدونه وقتي تام اون روشنايي روز رو ديد من چه نفس راحتي كشيدم.

امروز وقتي توي اون تونل منتظر بوديم به تك تك آدماي اطرافم نگاه ميكردم.دنبال آدمي بودم كه اگه تونل خراب شد و ما اونجا زنده به گور شديم بتونه استالونه ما بشه و از اون پنجره ها بكشدمون بيرون.ولي هيچ رمبويي اونجا نبود. يه مشت مرد خسته ،افسرده وبا شونه هايي كه از تحمل يه بار نامرئي خم شده بودند  و احتمالا» ترجيح ميدادند اونجا بميرن تا براي نجات اون زندگي كوفتي بيرون سعي كنند.نه ؛اونجا هيچ رمبويي نبود و يا سوپرمن يا حتي يه استيون سيگال پير و چاق.تازه اگه هم بود فايده اي نداشت تونل اونقدر تنگ بود كه هيچ كسي از اون پنجره ها رد نميشد…


5 دیدگاه

قهوه ای نه چندان تلخ

اولين باري كه توي نقش اون ژنرال ديكتاتور آمريكاي جنوبي بازي كرد ازش خوشم اومد. نه يه جورايي عاشقش شدم. تو اون سنی كه عكس هنرپيشه موردعلاقه ات رو ميزني به ديوار و وقتی از جلوي كيوسك روزنامه فروشي كه رد ميشي عكسش رو تو هر زردنامه اي ببيني پا سست ميكني تا ببيني چي ميتوني از زندگي شخصيش بكشي بيرون.اون سالها هم كه ديگه بعد عمري سر كردن با يه مشت هنرپيشه هايي كه شمعهاي كيك تولدشون شمارش نميشد و هنوز نقش اول جوونهاي بيست تا سي ساله رو پرميكردند بر و بچه هاي ساعت خوش تلويزيون رو تركونده بودند. تو مدرسه ،خيابون ،مهموني ،بين همه دختر و پسرهاي تين ايجر و ايضا» بزرگ سالهايي كه ديگه حالشون از ديدن كارتونهاي تكراري بهم ميخورد حرف ساعت خوشي هايي بود كه با آوردن ساعت خوشي براي مردم _بعد ده پونزده سال _تلويزيون رو قرق كرده بودند .و در راس همشون و با استعدادترينشون مهران مديري بود .سالهاي بعد بچه هاي ساعت خوش تاوان سختي براي شادكردن مردم پس دادند فقط مديري بود كه بعد سالها تونست از اون طوفان جون سالم بدر ببره.

و من هنوز بعد اينهمه سال دوستش دارم. فرق نميكنه توي برره بازي كنه يا يه آدم هالو تو مرد هزار چهره باشه.برام مهم نيست كه بعضيها بگن سريال جديدش عاليه يا افتضاحه.من در هرصورت هميشه با شوق انتظار ديدن برنامه هاش رو ميكشم حتي اگه به نظر ديگران افت كرده باشه. و حالا امروز قهوه تلخش به هر دليلي بعد مدتها انتظار پخش شد  ومسلما» تلويزيون تا مدتها افسوس از دست دادن مرغ تخم طلايش را خواهد خورد. با اینحال در مملکتی که هرچه بیشتر در سایه باشی راحت تر نفس میکشی و با اینهمه سرو صدایی که اطراف مدیری به راه افتاده به نظر میرسه طوفان سختی در پیش رو داشته باشه.در هر صورت من که همیشه براش آرزوی موفقیت میکنم.

پ ن:آقای مدیری عزیز:دل من،دل ما هم برای شما تنگ شده بود.خیلی زیاد . (بخش اول سی دی 1 قهوه تلخ را ببینید.مهران مدیری تنها کسیه که میتونه با مخاطبش حرف بزنه .حرفهاش رو چند بار تکرار کنه و تو حس کنی داره مثل یه بچه باهات حرف میزنه و بازهم لذت ببری ـ برعکس باقی مجریهای تلویزیون که با اینکارشون اعصابت رو بهم میریزند ـ .)


3 دیدگاه

شادترين مردم دنيا

پريسا رفته هند. دو هفته اي ميشه. روز اول زنگ زد و گفت از فرودگاه كه اومدم بيرون بارون ميومد مثل ناودون .همه با يه لنگ و پابرهنه تو خيابون بودند.صداش عصباني بود گفتم حالا چرا عصباني هستي؟گفت نميدوني خيس و پابرهنه تو اون بارون همچين خوشحال بودند انگار تو بهشتند.پريروز زنگ زده ميگه صدا رو گوش كن امروز جشنشونه توي پارك جلوي خونه سن درست كردند آمپلي فاير آوردند صدا كرمون كرده دارند ميخونند و ميرقصند.اين طرف خط اما تو خونه ما از صبح صداي ساختمون سازي ديوونمون كرده.ادامه ميده ديوونه اند.همه اش جشن. همه اش تعطيلي. اينقدر شادند كه ميخواهي يه چيزي تو سرشون خورد كني. دلت ميخواد سرشون دادبزني مگه كورين با اين اوضاعتون پس اينهمه شادي؟دوباره تأكيد ميكنه ديوونه اند.ومن اينطرف خط به خستگي،به بي حوصلگي، به غصه به همه چيز فكر ميكنم و هفته اي كه همه اش عزاداري بود. و به ايميلي فكر ميكنم كه توش نوشته بود ايران در بين 220 كشوردنيا در زمينه شاد بودن مردمش رتبه 202 را بدست آورده.


2 دیدگاه

از جلوي كيوسك روزنامه فروشي رد ميشم.چشمم ميفته به تيتر يك روزنامه كه حتي صبر نميكنم ببينم چي هست. بزرگ تيتر زده سه نفر كشته شده در كهريزك شهيد نيستند.اين تيتر بزرگ نميخواست. اصلا» گفتن نداشت. معلومه كه شهيد نيستند .شق القمر كرديد يا مطلب كم آورديد براي صفحه اول. يعني نميدونيد شهيد بودن ،شهيد شدن شرايط داره؟مردم توي جنگ شهيد ميشن.وقتي كه اسلحه دستشونه جلوي دشمن. سينه به سينه.گاهي از پشت تير ميخورند ولي مهم اون اسلحه ايه كه دستشونه.مهم اينه كه رفتند بجنگند. آگاه و خود خواسته. به كسي كه دست خالي ميره تو خيابون و حرف نميزنه،شعار نميده و كاري نميكنه بعد سر از كهريزك در مياره و بلاهايي سرش مياد كه تو باور نميگنجه و بعد هم جنازه اش را باصدتا اما و اگر ميدن دست خانواده اش كه شهيد نميگند. نميدونم بهش چي ميگند،هنوز اسمي براش پيدا نشده فقط اسمش شهيد نيست .اين را مطمئنم.

پ ن:روح همه عزيزان رفته شاد.