دنیای کوچک یک چلچله


2 دیدگاه

؟

دلم میخواد یه شعر بگم که تمام حس و حال این روزام رو نشون بده
دلم میخواد یه نقاشی بکشم که تمام حس و حال این روزام رو نشون بده
وقتی استعداد هیچ کدومشون رو ندارم حس و حال این روزام رو چه جوری نشون بدم؟

Advertisements


6 دیدگاه

قراره برام خواستگار بیاد. خیلی هیجان دارم. احتمالا» کسیه که خیلی انتظارشو کشیدم. ولی نمیدونم چرا نفسم تنگه. به سختی بالا میاد و احساس خفگی دارم. کم کم حالت خفقان پیدا میکنم. التماس میکنم برای یه ذره هوا.میشینم ،دراز میکشم ،پا میشم ولی فایده نداره. اشک تو چشمام جمع شده که از خواب میپرم. همون حس خفگی و سنگینی رو تو بیداری هم دارم. میشینم و سعی میکنم یه نفس بلند بکشم که تا نیمه میاد. قبلا» خیلی سال پیش گاهی این حالت بهم دست میداد. مثل یه فشار بدی روی قلبه که نمیگذاره بازدمت رو بیرون بدی. پا میشم و میرم تو اتاق مامان و یه دستگاه کوجولویی که ضربان قلب و مقدار اکسیژن خون رو نشون میده به انگشتم وصل میکنم اکسیژن خونم 98 و ضربان قلبم از 95 شروع میکنه به بالا رفتن تا به 102 میرسه که دستگاه را در میارم. دارم تو اکسیژن زیاد خفه میشم. درواقع نفس میکشم ولی نمیتونم دی اکسید کربن را دفع کنم. دوباره توی تخت دراز میکشم و به مرگ فکر میکنم که میتونه چقدر نزدیک باشه و به اینکه اگه بیاد من اصلا» آمادگیشو ندارم. یک عالمه کار دارم که باید انجام بدم یه عالمه سفارش که باید به این و اون بکنم. کلی چیز که باید به بچه هام یاد بدم.اگه الان بمیرم بچه هام حتی نمیدونند که من چقدر دوستشون دارم.»س» با یه زندگی که درنبود من زیر ورو میشه چیکار میکنه یا مامان و بابام و الی و پریسا.از مرگ میترسم خیلی زیاد. از یاد رفتن و فراموش شدنش برام پر از وحشته. از اینکه یه عکس بشم توی قاب که داره لبخند میزنه و مردمی که با ترحم میگن که طفلک خیلی جوون بود و بعد ته دل یه نفس راحت بکشن که خدا رو شکر نوبت ما نبود.یک ساعتی طول میکشه تا حالم یک کم بهتر میشه. یک ساعتی که به زندگیم فکر میکنم و به اضافه وزنم و قلبک بازیگوشم که احتمالا» خوب نمیتونه کار کنه. قول میدم اولین کاری که تو هفته بکنم سر زدن به یه دکتر قلب باشه. و رعایت رژیمی که رها شد.
نمیدونم معنی خواستگار تو خواب چیه.نکنه یه نشونه است.من هنوز آمادگی این یکی ازدواج را ندارم…


۱ دیدگاه

من شاغل

تو اين چند روز كه بين خونه و بيمارستان در رفت و آمد بودم به يه نتيجه مهم رسيدم:من اصلا» به درد پرستاري نمي خورم.يعني كافي بود مريضه دوبار يه چيزي ازم بخواد كه با تختش بفرستمش خونه! تازه اينكه چيزي نيست ،اون سال كه تابستون به بچه هاي تجديدي اون مدرسه ته ته تهران درس ميدادم فهميدم كه به درد معلمي هم نميخورم. البته مطمئنا» از اون معلمها ميشدم كه بچه ها آخر سال كلي باهاشون حال ميكنند.درسته در طول سال باباشون رو مي آوردم جلوي چشماشون ولي آخر سال يه حال اساسي ميكردند با نمره هاشون.خب مطمئنا» به درد رياست هم نميخوردم و همينطور كارمندي.يعني خب آدمي كه صبح وقتي از خواب بيدار ميشه خودش هم نميدونه حالش چه جوريه و حوصله جواب سلام دادن داره يا نه، به درد كاري كه ارباب رجوع داشته باشه نميخوره.
خب اين مسئله خيلي سخت بود كه بفهمم اگه ميخواستم كار كنم به چه دردي ميخوردم و بالاخره به يه نتيجه رسيدم : من فقط بايد توي يك كتابفروشي كاركنم. تنها چيزي كه ميتونه بهم آرامش بده _و اخلاق سگي صبحام رو درمون كنه_ بوي كاغذه و پرسه زدن توي راهروهايي كه تاسقف با قفسه هاي پر از كتاب پوشيده شده.يه جايي مثل شهر كتاب و يا حتي بهتر اگه مثل اون كتابفروشي توي چيذر باشه كه كتابها درهم چيده شده و راهروهاي تنگش پنهونت ميكنه و تو ساعتها ميتوني تو همون يه ذره جا پرسه بزني ،كتابها رو ورق بزني و بينشون كتابهاي فوق العاده كشف كني.اين بزرگترين آرزوي زندگيم تا حالا بوده.فقط چيزي كه هست حتما» كتابفروشي بايد مال خودم باشه ،چون هيچ كسي يه كتابفروش نميخواد كه عوض كار كردن صبح تا شب سرش تو كتابها باشه و جواب مشتريها رو نده..


8 دیدگاه

؟

بچه كه بودم خرمالو دوست نداشتم به خاطر اينكه تا مدتها دهنم گس ميشد. اين روزها نميدونم خرمالوها ديگه مثل سابق نيستند يا مزه زندگي اينقدر دهنم را گس كرده كه من طعمشون رو نميفهمم.


۱ دیدگاه

سركاريم فعلا»

عجب حكمتيه تو اين ضرب المثل هاي فارسي هركدومشون هزار جا مصرف دارند. مثلا» الان مدتيه من مرتب به اين جمله حكيمانه برميخورم كه ميگه: اومديم زير ابروش رو برداريم زديم چشمشو هم كور كرديم.
داستاني داره براي خودش . اميرعلي كه بچه بود وقتي به سن پيش دبستاني رسيد ما رو فرستادند گفتار درماني . يعني خودمون ميدونستيم كه اين بچه خوب نميتونه كلمات را ادا كنه ولي وقتي رفتيم اونجا فهميديم كه آقا از سي و دو حرف فارسي مخرج 15 تاشون رو نداره. يعني همه حرفهاشو با اون 18 تاي بقيه ميگفت. خدا ميدونه چه زجري كشيديم من و خودش تا بقيه اون 15 تا رو هم ياد گرفت و مثل آدميزاد شروع به حرف زدن كرد.گذشت و رسيديم به خانوم ليالي .ديديم خوب ايشون هم مشكل دارند البته كمتر.گفتيم با چيزهايي كه ياد گرفتيم كمي خود درماني كنيم.تازه شروع كرده بوديم و اول از همه رفتيم سراغ حرف خ .اخه از بچگي هروقت عصباني ميشد مي گفت:ار .خوب ما ميدونستيم چي ميگه طرفش كه نميفهميد خواستيم درستش كنيم كه چشمتون روز بد نبينه حدود يكماه پيش ديديم بالاخره تونست خ رو تلفظ كنه. كلي ذوق كرديم و دست زديم و آفرين و صد باريكلا گفتيم و به خودمون باليديم ولي از فرداش مصيبت شروع شد. الان يكماهه كه خانوم بدون استثنا هرچي رو كه با ه يا ح شروع ميشه با خ ادا ميكنه. يعني رسما» ديوونه شديم.ميخواد بگه هتل ميگه ختل. مياد بگه همه ميگه خمه. صدا ميكنه هي ميگه خي. خلاصه زديم چشمشو كور كرديم و انگشت به دهن مونديم چه جوري درستش كنيم.


5 دیدگاه

یک روز دل انگیز

دارم از بیمارستان برمیگردم. توی ترافیک 12 ظهر شریعتی که نتیجه تعطیلی بچه های دبستانیه ـساعتهای ترافیک شریعتی هرکدوم نتیجه یه چیزیه:6 ونیم تا هفت و نیم برای مدرسه رفتن بچه هاست. نه ونیم تا ده و نیم بازاریها میرن سرکار.حدود دوازده بستانیها تعطیل میشن.ساعت دو تا سه بچه های بزرگتر میرن خونه.چهارونیم تا هشت مردم بر میگردن خونه هاشون پنج شنبه ها و جمعه ها مردم بیکار از همه طرف تهرون میرن طرف تجریش.خداییش هیچ جای این مملکت مثل ترافیک شریعتی قانون نداره!ـتوی یه پراید نشستم و سط و از دو طرف دارم له میشم.فکرم یک آن میره طبقه سوم بخش ccuپیش مامان سین و یه لحظه میره طبقه پنجم پیش زنداییم که یه جراحی وحشتناک کرده و الان حتما» داره ناله میکنه. خودم هم یک ساعت پیش دندونم رو روت کانال کردم و هنوز فکم درد میکنه.کلا»همه بدنم متشنجه.شدم عین گربه ای که سر دیوار وایساده با موهای سیخ و منتظره یکی نگاش کنه تا جیغ بکشه. دقیقا» حس همون گربهه رو دارم. خودمو کنترل میکنم تا اگه پای آقای دست چپی یا آرنج خانم دست راستی بهم خورد پنجول نکشم تو صورتشون. همه به کنار این مردک دیوونه ـراننده پرایدهـ یه آهنگ مزخرف گذاشته که یه یارو که نمیدونم کیه شعرای درپیتی میخونه و فقط داره اوپس اوپس میکنه .نیم ساعتی که توی ترافیک هستیم مردک یه ریز میخونه و بلند گوها توی سر من ضربه میزنند.پیاده که میشم باقی پول را که راننده پس میده نمیفهمه نگاهی که بهش میکنم معنیش اینه که خیلی شانس آوردی هنوز نفس میکشی.گاز میده و دو قدم میره جلوتر و نمیدونه گاهی چقدر راحت میشه یه نفر را کشت…