دنیای کوچک یک چلچله

یک روز دل انگیز

5 دیدگاه

دارم از بیمارستان برمیگردم. توی ترافیک 12 ظهر شریعتی که نتیجه تعطیلی بچه های دبستانیه ـساعتهای ترافیک شریعتی هرکدوم نتیجه یه چیزیه:6 ونیم تا هفت و نیم برای مدرسه رفتن بچه هاست. نه ونیم تا ده و نیم بازاریها میرن سرکار.حدود دوازده بستانیها تعطیل میشن.ساعت دو تا سه بچه های بزرگتر میرن خونه.چهارونیم تا هشت مردم بر میگردن خونه هاشون پنج شنبه ها و جمعه ها مردم بیکار از همه طرف تهرون میرن طرف تجریش.خداییش هیچ جای این مملکت مثل ترافیک شریعتی قانون نداره!ـتوی یه پراید نشستم و سط و از دو طرف دارم له میشم.فکرم یک آن میره طبقه سوم بخش ccuپیش مامان سین و یه لحظه میره طبقه پنجم پیش زنداییم که یه جراحی وحشتناک کرده و الان حتما» داره ناله میکنه. خودم هم یک ساعت پیش دندونم رو روت کانال کردم و هنوز فکم درد میکنه.کلا»همه بدنم متشنجه.شدم عین گربه ای که سر دیوار وایساده با موهای سیخ و منتظره یکی نگاش کنه تا جیغ بکشه. دقیقا» حس همون گربهه رو دارم. خودمو کنترل میکنم تا اگه پای آقای دست چپی یا آرنج خانم دست راستی بهم خورد پنجول نکشم تو صورتشون. همه به کنار این مردک دیوونه ـراننده پرایدهـ یه آهنگ مزخرف گذاشته که یه یارو که نمیدونم کیه شعرای درپیتی میخونه و فقط داره اوپس اوپس میکنه .نیم ساعتی که توی ترافیک هستیم مردک یه ریز میخونه و بلند گوها توی سر من ضربه میزنند.پیاده که میشم باقی پول را که راننده پس میده نمیفهمه نگاهی که بهش میکنم معنیش اینه که خیلی شانس آوردی هنوز نفس میکشی.گاز میده و دو قدم میره جلوتر و نمیدونه گاهی چقدر راحت میشه یه نفر را کشت…

نویسنده: parastookesefid

لونه من قبلا" اينجا بود:parastookesefid.blogfa.com

5 thoughts on “یک روز دل انگیز

  1. ای داد بیداد پرستوک!! پس همین بود که اینقدر غیبت داشتی!!! من مردم اونقدر کلیک کردم رو «دنیای کوچک یک چلچله» و چشمم به «تناسخ» خورد.. واقعا امیدوارم که حال همگی روبراه بشه.. فکر کنم که میدونم چی میگی…

  2. منم اینجا تو دیار غربت چشم به راه نوشته های عزیزتم. چشمم سفید شد. می دونی که من و تو بیش از خیلی های دیگه شبیه همیم. پرستو جونم من هر وقت به این حال می افتم به لیلی پناه می برم. این را از وقتی که زبان باز کرد یاد گرفتم. یک بار حالم اساسی گرفته بود. اومد پرسید چی شده مامان؟ گفتم حالم خوب نیست. با همان کلام شکست و بست دو و نیم سالگی گفت خب اشکال نداره من مامانت می شم ازت مراقبت می کنم نازت می کنم، بغلت می کنم، بوست می کنم تا خوب شی 🙂 هنوز هم هر چند وقت یک بار لیلی مامان من می شود. خودت رو بسپر به لیالی ات. بچه بشو و بذار او مامانت بشه. قول میدم حالت بهتر میشه

    • قربون اون دختر گلت بشم كه برات جاي خالي اون مامان ماهت رو پر ميكنه. اشكم رو در آوردي. اينجا بين اينهمه دوست و اشنا و فاميل تنهاييم. بميرم براي تنهاييت. مينويسم عزيزم .وقتي مينويسم با تو و پاپوش و پريسا و همه شمايي كه دورين حرف ميزنم. دلم براتون يه ذره شده

  3. دعا میکنم مادر عزیز «س» هم هر چه زودتر حالشون بهتر بشه

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s