دنیای کوچک یک چلچله


5 دیدگاه

کامپیوتر من

گرسنمه.دارم چیپس میخورم و گوردم رو میخونم. یه چیپس از دستم میافته روی کیبورد.میام برش دارم میره لای دکمه «ام » و «ان «.دکمه ها رو فشار میدم. کیبورد چیپسم رو میبلعه.روی مانیتور نگاه میکنم. برام پیغام گذاشته:ممممممممممممم .
کامپیوترم گرسنه است. کامپیوترم چیپس دوست داره…


8 دیدگاه

کوسهه اون پایینه

همه کسایی که منو میشناسند میدونند یکی از ترس های مالیخولیایی زندگی من اینه که یه کوسه منو بخوره. تموم عمرم (دقیقا» بعد از دیدن فیلم آرواره ها)این ترس با من بوده. حتی اون سالهایی که تو کیش زندگی میکردم یکبار نتونستم توی دریا با خیال راحت شنا کنم. همیشه حواسم به عقب بود و اینکه مباد همین الان یک کوسه پامو بزنه. اونوقت الان داشتم این قالب جدیدم رو زیر و رو میکردم دیدم اون پایین صفحه چند تا کوسه دارن برای خودشون رژه میرن. یعنی خب من فقط اون دریا و ساحل گرم رو دیده بودم و یاد زیر آب نبودم. حالا چیکار کنم. برگردم تو همین هوای سرد و قید مهاجرت رو بزنم یا هر بار صفحه ام رو باز میکنم منتظر باشم یه کوسه بهم حمله کنه ؟


بیان دیدگاه

زلـــــــزله

این روزها اگه تلویزیونتون روشن باشه و مخصوصا» ساعت اخبار زیاد میشنوید که پس لرزه های انقلاب ما کشورهای اونا رو داره تکون میده .راستش من که فکر میکنم سی سال برای رسیدن پس لرزه به یه منطقه یه ذره زیاد باشه . نمیدونم اینا فاصله رو با سال نوری اندازه گرفتند یا آدمهای اون کشورا واقعا» اینقدر سرعت انتقالشون کنده!


2 دیدگاه

لاست گمشده من

والبته بر همگان واضح ومبرهن است که در هر انسانی مقادیری حس کنجکاوی به ودیعه گذاشته شده.که نام دیگر آن همان حس فضولیست که انسانها برای پوشاندن این عیب و مبرا ساختن خود نام آن را به صورت محترمانه ای کنجکاوی نهاده اند… و خب من هم قرار نیست از این قاعده مستثنی(مرده شور این کلمه رو ببرن. چه سخت بود!)باشم و راستش رو بخواهید در من این حس کنجکاوی یک کمی هم شدید تره ،این شد که با دیدن سی دی lostدر بقالی ـ الان فارسی رو پاس داشته بودم وگرنه این بقالی ما سوپر مارکت رو هم گذاشته تو جیبش ـ نتونستم با وسوسه مبارزه کنم و خریدمش ببینم چه بلایی سر این سریال محبوب من آورده شده.خلاصه چشمتون روز بد نبینه اولش یه آقایی نشسته بود و به اسم نقد و تفسیر سریال یکساعت شر و ور بهم بافت که البته من هم که هم تحملم کمه هم این روزها دری وری زیاد میشنوم ترجیح دادم برم سر خود سریال.داستان شروع شد و حس خوبی که از همون لحظه اول داشتم باز هم برگشت .مثل وقتی که دوستات رو بعد مدتها میبینی و یاد خاطرات گذشته میکنی و البته فقط تا جایی ادامه داشت که جک دهن باز کرد و یه دفعه دیدی صورت جک شپرد محو شد و پیرمرد همیشه جوون دوبله آقای والی زاده جاش رو گرفته.بعد هم که نمیدونم این خیاط جدید رو از کجا آورده بودند که برای زنهای سریال لباس دوخته بود طبق آخرین مد پاریس.این کلر بدبخت با اون شکم چنان لباسی پوشیده بود که من قلبم داشت میگرفت .تازه جالبتر این بود که شانون داشت با یه بلوز کیپ و بسته حموم آفتاب میگرفت!(باز جای شکرش باقی بود که چادر ملی سرش نکرده بودند).
راستش تا همینجا حس کنجکاوی من نه فقط ارضا شد،بلکه مرد.بنابراین دیدم بهتره تا ساویر عزیزم رو با دوبله حسین عرفانی و در کسوت یه رت باتلر امروزی ندیدم عطای بقیه سریال رو به لقاش ببخشم.
اون 1500 تومن هم چشمم کور دنده ام نرم تا اینقدر به این حس کنجکاوی بال و پر ندم…


2 دیدگاه

پرنده مهاجر

راستش من فقط اسمم پرستو نیست،از اولش خصلتهام هم مثل پرستو بود. شاید همون لحظه اولی که بابام من رو دید و تصمیم گرفت اسمم رو بگذاره پرستو یه چیزایی حس کرده بود.مهمترین خصلت پرستو وارم هم اینه که من از جای سرد بدم میاد. حالا ممکنه یه ذره برف دوست داشته باشم ولی زندگی در جای گرمسیر را ترجیح میدم .اینه که تصمیم گرفتم تا توی سرما یخ نزدم کوچ کنم برم یه جای گرمتر.این بود که یه قالب گرمسیر انتخاب کردم. راستی من عاشق دریا و ساحلم. دارم فکر میکنم نکنه از اولش من یه پرستوی دریایی بودم و خودم نمیدونستم…


7 دیدگاه

یادش به خیر

راهنمایی که میرفتیم رسالت همه مادرامون این بود که هرطور شده اسممون رو بنویسند کلاس زبان سیمین(تو خیابون فلسطین،هنوز هم همونجاست).نمیدونم یه جوری بود که انگار خوشبختی و آینده امون به این یه دونه کلاس ربط پیدا میکرد.مثل چند سال پیش که یه دفعه همه بچه ها باید میرفتند کلاس موسیقی(خدا منو ببخشه. چه زجری دادم امیرعلی را برای یاد گرفتن ویلون!)هم نسلی های من ـ در تهران البته ـ رفتن به سیمین براشون یه آرزو بود. ثبت نام به این راحتی نبود.ساعت 5 صبح باید یه نفر میرفت تو صف نوبت میگرفت تا فرداش میتونست وقت امتحان بگیره.اینکارو هم باید برای ترم تابستون میکردی چون ترم اولی که وارد میشدی کلاسها صبح برگزار میشد و خب ما مدرسه داشتیم و نمیشد بریم کلاس.عوضش از ترم پاییز بعدی که ردش میکردی دیگه خیالت راحت بود که شاگرد سیمین شدی و هر ترم ثبت نام میشی و جای خوب اول مال شاگردای ثابت بود.
شش هفت سال رفتیم سیمین و اومدیم.از بقالی روبروی کلاس استن خریدیم برای پاک کردن لاکهامون ،جوراب سیاه خریدیم تا روی جوراب های سفیدمون بپوشیم،این آخری ها اون بقالیه حتی جواب های سوالهای امتحان رو هم میفروخت.چند بار جوابها رو هم گرفتیم و شاگرد ممتاز شدیم و نیم بها ثبت نام کردیم.مادرامون فکر میکردند آینده امون دیگه نورانیه. آخرش هم نه تنها دو کلمه نتونستیم انگلیسی صحبت کنیم که هیچ پخی هم نشدیم.عوضش یه دنیا خاطره برامون باقی موند از این رفت و اومد های به کلاس زبان.سیمین برامون شد یه دفترچه خاطرات…
پ ن: شما جای من ،آدم یادش میره تو 14 سالگی سرتاسر بولوار یه کفش قرمز عروسکی پاش باشه بعد جلوی در کلاس که برسه یه جفت کفش تیره از تو کیفش دربیاره و پاش کنه تا راهش بدن تو موسسه(اون هم دوره ای که پوشیدن جوراب سفید معصیت بود)؟
پ ن 2: میخواستم یه چیز دیگه بنویسم که با سیمین شروع میشد.این نوشته خود به خود اومد.بعدا» پست موردنظر را مینویسم.


4 دیدگاه

برای پسرکم

دیشب دیدن اشکهای پسرک که بی صدا روی گونه هاش سرازیر بودند و شونه هاش که تکون میخوردند قلبم رو منفجر کرد. همیشه همینطور مظلومانه و بی صدا گریه میکنه. اگه اشکهاشو نبینی فقط تکون شونه هاشه که بهت میفهمونه یه درد بزرگ داره و داره براش اشک میریزه.
پسرکم که نتونستم هیچ وقت اشکشو ببینم گریه میکرد و من نمیتونستم کاری کنم.نمیتونستم برم بزنم تو گوش اون کسی که اذیتش کرده بود یا باعث ناراحتیش شده بود.چطور میتونستم برم یا یه تیم آدم دعوا کنم که چرا با باختشون اشکشو در آوردند.دیشب دلم میخواست بغلش کنم ،سرش رو بین دستام بگیرم ،موهاشو نوازش کنم و اشکاشو با نوک انگشتام پاک کنم.حیف که مدتهاست تحمل حسهای مادرانه ام رو نداره.پسرکم فکر میکنه بزرگ شده،فکر میکنه مرد شده .خجالت میکشه از خزیدن در آغوش من.نمیدونه چقدر حسرت روزهایی رو دارم که می تونستم بغلش کنم،ببوسمش و نوازشش کنم و به راحتی اون لحظات رو از دست دادم. دیوار فاصله بین ما خیلی بلند و قطوره.حسرت اون روزهاست که باعث میشه تمام محبت های نگه داشتمو با دست و دلبازی به لیالی بدم.

دیشب موقع خواب دلم میخواست به خودم سیلی بزنم که نتونستم برد و باخت را باهم به امیرعلی یاد بدم.
پسرک تازه مرد شده ام هنوز دیر نیست که بفهمی :تو زندگی باخت ها از بردها خیلی بیشتره. از گریه کردن نترس.گریه تحملت رو بیشتر میکنه.


بیان دیدگاه

سوال

خواب دیدم قیامت شده است. هرقومی را داخل چاله‏ای عظیم انداخته و بر سرهر چاله نگهبانانی گرز به دست گمارده بودند الا چاله‏ی ایرانیان. خود را به عبید زاکانی رساندم و پرسیدم: «عبید این چه حکایت است که بر ما ایرانی ها اعتماد کرده نگهبان نگمارده‏اند؟» گفت: «می‌دانند که به خود چنان مشغول شویم که ندانیم در چاهیم یا چاله.» خواستم بپرسم: «اگر باشد در میان ما کسی که بداند و عزم بالا رفتن کند…» نپرسیده گفت: گر کسی از ما، فیلش یاد هندوستان کند خود ما بهتر از هر نگهبانی لنگش کشیم و به تهِ چاله باز گردانیم! خلقیات ما ایرانیان هم چون رخت عروس به دنبال ما کشیده می شود. از نسلی به نسلی و از دیاری به دیاری دیگر. چرا این گونه ایم؟ این آیا سرگذشت ما است و یا سرنوشت ما؟

این متن برام رسیده  بود. شاید شما هم قبلا» خونده باشید.با اینحال خواستم مجددا» لذت ببرید. کوتاه،مختصر و عمیق.

جالبه سالهاست که میبینیم و میشنویم از خلقیات،عادات و رفتارهای زشت و ناپسندی که داریم. میبینیم ،میشنویم،درباره اش بحث میکنیم و حتی بیشتر اوقات با لبخند برای هم تعریف میکنیم و..ودریغ از تکانی که بخواهیم چیزی را عوض کنیم.احیانا» منتظریم کسی از آسمان معجزه کند و این قوم به راه راست هدایت شود.ما هیچ وقت درست نخواهیم شد. فقط نمیدانم وقتی خودمان نمیخواهیم این سوال احمقانه «چرا؟ «دیگر چیست؟


6 دیدگاه

بفرمایید شام

چند وقته برنامه بفرمایید شام شده پای ثابت ساعت ده شبهای شنبه تا سه شنبه ما.میشینیم ،نگاه میکنیم ،ابراز عقیده میکنیم،ایراد میگیریم و … .فکر میکردم برنامه که تموم میشه همه چی تموم میشه. خبر نداشتم از تأثیر مستقیم و مخربش روی افراد خونه. دو سه هفته بود که همه با دیدن شامهای سبک سر میز کمی غر میردند و انتظار استارتر داشتند و کمی بعد برای کل هفته بنده که البته  تنها شرکت کننده برنامه بودم یه main courseنوشتند و زدند روی یخچال و من نفهمیدم اوضاع از کجا آب میخوره. دیشب امیرعلی در یخچال رو باز کرد و کمی بالا و پایینش رو نگاه کرد و فرمود:خب یه دسری چیزی درست کن شبا بخوریم. این که نشد وضع. اینجا بود که شصتم خبر دار شد که اوضاع از دست در رفته.حالا شما هی بگید ماهواره بد آموزی نداره.یکی نیست بگه شما هفته ای نه،ماهی هزار پوند به من بدید من not onlyهرشب براتون  استارتر و مین کورس و دزرت درست میکنم  but also آخر شب هم یه نیم ساعت براتون رقص عربی انجام میدم. ok?


4 دیدگاه

خاطره

پشت چراغ قرمز پل رومی توی تاکسی نشستم. ماشین بغلیه تا چشمش می افته به پلیسه تند کمربندش رو میبنده. پلیسه بلند بهش میگه اونو باید جلوی خونتون میبستی نه اینجا. یه جوری میگه که خنده ام میگیره. یه لبخند واقعی و پت وپهن بهش میزنم. این پلیس سر چهارراه پل رومی رو دوست دارم .منو یاد چهار سالگیم میاندازه.اونوقتا که با مامان میرفتم سرکارش و یه پلیس توی اداره پشت در بانک می ایستاد.عاشقش بودم  .با اون قد بلند و لباسهای مرتب و اتو کشیده سرمه ایش طوری دلم رو برده بود که با خودم عهد بسته بود بزرگ شدم با یه پلیس عروسی کنم.

بزرگ شدم .پلیسها دیگه دوست داشتنی نبودند. لباسهاشون نامرتب بود و بدرنگ.دیگه هیچ کدومشون محکم نمی ایستادند. دیگه هیچ کدومشون رو دوست نداشتم .بزرگتر که شدم منتظر هیچ پلیسی برای ازدواج نشدم.

ولی پلیس سر چهارراه پل رومی بعد سالها منو یاد عشق چهارسالگیم انداخت.همونقدر دوست داشتنی بود حتی با اون لباسهای بد رنگ.