دنیای کوچک یک چلچله


2 دیدگاه

منِ این روزها

مقدمه:نوشته های زیر به هم مرتبط نیست.خیلی دنبال ارتباطشون با هم نگردید.نوشته های زیر حاصل یه فکر مغشوش در این روزهای خرابه.اما در ذهن من نوشته های زیر با نخی به نازکی تار عنکبوت به هم وصلند.
1-مدتهاست سینما نرفتم.راستش حتی حوصله ام نمیکشه فکر کنم ببینم آخرین بار کی رفتم سینما.بیست بود و سن پطرزبورگ.وقبلش تا فاصله های دور خالی.تحمل نشستن توی سینما رو ندارم.حتی فیلمی مثل درباره الی را هم در خونه دیدم.
2-از دیدن سر در سینما حالم به هم میخوره.مخصوصا» دیدن الناز شاکردوست با اون خنده ای که عصبیم میکنه.اصلا» مدتی بود عکسش رو که سر در سینما میدیدم کهیر میزدم.دیگه دیدن کمدی های احمقانه رضویان و تیموری و گروهشون بماند.
3-مسئله فقط مختص دیدن فیلمهای کمدی هجو این روزها نیست.حتی فیلمی مثل به همین سادگی هم توی کشو داره خاک میخوره.هرچی هم میگم نگیرید این فیلمها رو به خرج پدر و پسر نمیره.فیلمها روی هم انبار میشه. بعد شب تعطیلی میگذارنشون و انتظار دارند من هم همراه باشم.بعد من میشینم و وول میخورم و حرص میخورم و تحمل میکنم.بعدتر خودشون هم حوصله اشون نمی آد ببینند و سی دی اول به دوم نمیکشه و دستگاه رو خاموش میکنند و من هر بار خدا رو شکر میکنم که نرفتم سینما. و دلم میسوزه برای همین هزار و پونصد تومنی که میتونه یه آدامس بشه و من بادش کنم و بترکونمش و هر بار از صداش لذت ببرم.
4-این جمعه مجبور شدم به دیدن فیلم 7 دقیقه تا پاییز.بعد فحش دادم به همه . به منزل و بچه وکارگردان و بازیگر و سوپر سر کوچه.بعد تر وقتی لیالی خواست براش کتاب بخونم بدون غر زدن یه کتاب طولانی براش خوندم و جای جونورهای کتاب هی صدام رو عوض کردم و شب تا صبح تو بالشم گریه کردم و تا صبح هزار بار رفتم بالای سرش و بوسیدمش و با خدا اتمام حجت کردم خدایا نگیریشون از من یک وقت و باز هرچی دهنم در اومد گفتم به اون کارگردان و خود الاغ ترم که تو این اوضاع روحی نشستم و این دری وری ها رو نگاه کردم. 5- بر هفت پشت من لعنت اگه یه بار دیگه بشینم پای این فیلمایی که یه مشت آدم مازوخیستی میسازند.

Advertisements


بیان دیدگاه

چشم به راه

دیشب نشستم فیلم little fucker را ببینم.
فیلم کمدی بود ولی من نخندیدم.اصلا» نمیتونستم حواسم رو جمع کنم. اون عاشق رابرت دنیرو بود.اصلا» مدتها بود دوستاش اسمش مستعارش گذاشته بودند دنیرو.عاشق فیلمهای کمدی بود،هست! و حتی میتونستم مجسم کنم وقتی این فیلم رو میبینه کجاهاش از ته دل میخنده.دو هفته است حتی دیدن سریال قهوه تلخ که میدونم چقدر دوستش داره هم آزارم میده.هنوز نیومده.نمیدونم وقتی برگرده باز هم حوصله میکنه بشینه فیلم کمدی ببینه. باز هم با دیدن قهوه تلخ میخنده.اصلا» باز هم میتونه از ته دل بخنده…


3 دیدگاه

پارک وی

دوشنبه میرم یه سر به مامان بزنم که مریضه.نزدیک ظهر می آم طرف خونه. یهو عشقم میکشه از پارک وی بیام بالا.پارک وی من،اتوبانی که از بچگی عاشقش بودم.گرچه الان دیگه مثل سابق نیست.با این خط اتوبوس تندرو که نصف اتوبان رو گرفته هیچ شباهتی به اون مسیر سه لاینه عریض سابق نداره. اصلا» شبیه اتوبان نیست ولی من هنوز به همون شکل سابق میبینمش.از توحید میپیچم بالا.ساعت 5 و نیمه صبحه. تاریک.یه کاپشن آبی پوشیدم .دارم میرم سرقرار .طبق روال پنج شنبه ها با ساغر قرار درکه داریم. چشام از کم خوابی پف کرده.منتظر ماشینم تا برسم سر قرار.می‌ام بالاتر.بعد از پل گیشا.لای در اتوبوس گیرکردم.یه پا روی پله. یه پا روی زمین صدای داد و فریاد ساغر رو میشنوم که راننده رو صدا میکنه.در لحظه ای باز میشه و میافتم زمین. بسیت متر بالاتر اتوبوس نگه میداره و ساغر پیاده میشه. صورتش سرخ شده.ظاهرا» حسابی از خجالت راننده در اومده.میرسم نزدیکی های ملاصدرا.چه آباد شده. اون شبی که مریم ساعت 8 تو تاریکی من رو پیاده کرد و گفت راهش عوض شده اینجا بیابون بود.هاج و واج موندم که بچه ها همه پیاده میشن.ته دلم گرم میشه وسط اون سوز.پشت چراغ قرمز اوین ایستادیم.توی شورلت ساغر. جلومون یه رنوی سفیده که توش یه سرباز خوشتیپ نشسته است.چند دقیقه ای میشه داریم کل کل میکنیم.صدای ضبطش بلنده.یه موتوریه میره جلو و باهاش حرف میزنه.رنوی سفید صدای ضبطش رو کم میکنه و بعد چراغ مسیرش رو عوض میکنه.جلوی ورودی نمایشگاه سرم رو بالا میکنم و خودم و بچه ها رو میبینم که داریم میریم طرف نمایشگاه.اونجا با استاد قرار داریم.حتی به فکرمون هم نمیرسه اگه تو دانشگاه بفهمند 6 تا دختر با استادشون اومدن نمایشگاه چه پوستی ازمون میکنند.سر ولنجک من و نسیم نشستیم توی استگاه. هردو چادر مشکی سر کردیم. چشممون که به هم می افته ریسه میریم.سر چهارراه پارک وی من و ساغر توی گرمای نفس گیر تابستون داریم از توی آب خنک جوی خیابون ولیعصر میریم پایین. آب خنک کف کفشامون رو خنک کرده.
اینجا که میرسم دیگه تحمل ندارم .راهنما میزنم و میرم روی پل .نم بارون میزنه. شیشه ها رو میکشم پایین و صدای ضبط را تا آخر بلند میکنم .دلم گرفته. برای دوستام که هرکدومشون یه گوشه دنیا هستند. برای اون روزهای بی خیالی.برای پارک وی قدیمی.
صورتم خیس میشه.نمیدونم نم بارون زده روی صورتم یا دارم گریه میکنم.


بیان دیدگاه

من اولش میش بودم!

پیش نوشت:اون روزها اگه کسی بهم میگفت سخت ترین دوران زندگیم را اون دخترک کوچولوی چشم بادومی با اون عینک گرد بامزه با حرفهاش و درکش برام آسونتر میکنه حتما» در جواب میخندیدم.امروز من و همون دخترک کوچولوی سالهای پیش کافیه تا بهم برسیم تا درد های توی دلمون با هم همراه بشن. کافیه تا هرکدوممون آه بکشیم تا اون یکی با نگاه بگه که میفهمم سوز آهت چیه.این روزها من از پشت تارهای نازک پروانه ای رو که منتظر بیرون اومدن از پیله است میبینم.با اینهمه تفاوت سن این روزها ما حرف هم رو بهتر از هرکسی میفهمیم…
توی ماشین نشستیم.خسته داغون فکرهردومون و بقیه سرنشینای ماشین پیش عزیزیه که توی بیمارستانه و فکر و دل ما دوتا پیش عزیزای دیگه توی خیابون.هر نفسی که ازشون دورتر میشیم جو بینمون سنگین تر میشه.کمتر حرف میزنیم.هردو میدونیم حضورمون کجاست.بعد شروع میکنه از کتابی که خونده واینکه آدهای ضعیف و ترسو وقتی به قدرت میرسن باید بیشتر ازشون ترسید.و من براش اون قسمت از فیلم حسن کچل علی حاتمی رو تعریف میکنم که حسن پشت دیوار باغی محو صدای چهل گسی میشه و میفهمه دخترک اسیر دیو بی شاخ و دمیه. موقع شکستن شیشه عمر دیو ازش میپرسه:
حسن کچل: چی شد که تو دیو شدی؟
دیو: من اولش گرگ بودم.
ـ:چی شد که تو گرگ شدی؟
ـ:من اولش میش بودم.
ـ:پس چرا میش نموندی؟
ـ:گرگ میشا رو تو گله سوراخ سوراخشون میکرد.لقمه خامشون میکرد .پوستین گرگ مرده رو پوشیدم. به شکل گرگ دراومدم.
.
.
.
گرگ شدن شدم میش ها خیلی ترسناکه.ولی روزی که به یاد می آرن یه زمانی میش بودن بهونه هاشون شنیدنیه:
ـ: من نبودم دستم یود تقصیر آستینم بود.
ـ:چرا آستینو نکندی؟
ـ:آستین مال دستم بود.
ـ:چرا دستتو نکندی؟
ـ:دستم مال تنم بود.
ـ:چرا ….؟؟؟


۱ دیدگاه

بر میگردیم

دیدید آدم میره مسافرت،حتی اگه بهترین جای دنیا باشه و حتی اگه بهش خیلی خوش گذشته باشه وقتی برمیگرده و در خونه اش رو باز میکنه ،به محض اینکه پاشو میگذاره تو خونه میگه آخیش، خونه خودم.یا اگه نگه یه نفس بلندی میکشه دال بر رضایت عمیق که همون معنا رو داره.ما که مسافرت نبودیم. این مدت هم بهمون خوش که نگذشته حس زندگی در جهنم رو داشتیم چون علاوه بر مشکلات بیرون توی خونه هم یکسری مشکلات و بیماری داشتیم .اینجا هم که به زور غصب شده و نمی تونستیم حداقل دو کلمه حرف بزنیم و بگیم عروسک سنگ صبور تو میترکی یا من بترکم که کمی آروم بشیم .بنابراین نیاز به توضیح نیست که حالا که از در پشتی اومدیم تو خونه خودمون چقدر حس رضایت داریم و چقدر دلمون براش تنگ شده بود و البته برای شما.فعلا» بریم یه گردگیری بکنیم که همه جا رو خاک پوشونده .کارمون که تموم شد و چای دم کردیم می آییم روباره خدمتتون. وای نمیدونید چقدر حرف و درد دل داریم که بگیم…


6 دیدگاه

شب تعطیل خود را چگونه گذراندید؟

امشب دیگه چشام باز نمیشه. شدم مثل چشم بادومی ها بس که اشک ریختم.اول شب که نشستم و با لیالی راپونزل رودیدیم.حالانگید دیوونه ،راپونزل با اون همه رنگ و نور و آواز، گریه داره. خب منو که نمیشناسید چه دیوونه ای هستم. اصلا» این ضرب المثل اشکش دم مشکشه را برای من ساختند اختصاصی.من کافیه یه خط توی یه کتاب بخونم که یه بچه ای مادرشو بغل کنه و بگه دوستت دارم یا یه صحنه رمانتیک توی یه فیلم ببینم این اشکام راه میفته ،چیزی هم جلودارشون نیست.حالا رسیدیم آخر کارتون که راپونزل میپره بغل مادرش ـ صحنه رو داشته باشید که لیالی هم بغل من نشسته و صورتش رو چسبونده به صورتم،محبتش هم قلمبه شده دقیقه ای یکبار میگه خیلی دوستت دارم. اونوقت میخواهید من اشک نریزم.هنوز بغض تو گلومه و از اتاق اومدم بیرون که منزل صدا میکنه بیا میخواهیم فیلم ببینیم.چه فیلمی ؟طلا و مس. تجسم بقیه شبم رو میگذارم برای شما.فقط بگم از اول فیلم اشک ریختم و بغض کردم و نه فقط یه بسته دستمال مصرف کردم که الان هم گلوم درد میکنه هم چشام باز نمیشه.خدا به داد سردرد فردا برسه که همیشه بعد گریه می آد.

این بود جریان گذراندن یک شب زیبای تعطیل! (گرچه آدمی که هم با راپونزل گریه کنه و هم با طلا و مس ،چشمش کور شب تعطیلش رو هم باید اینطوری بگذرونه)