دنیای کوچک یک چلچله


بیان دیدگاه

درک میشویم

زنگ زدم خونه با مامان کار دارم. بابا گوشی رو برداشته .سلام و احوالپرسی و بعد میگه چیکار میکردی؟ میگم :دارم موسیقی گوش میدم و ورزش میکنم و یه کتاب مورد علاقه ام رو میخونم و گاهی هم کمی میرقصم.خلاصه همه اون کارهایی که دوست دارم و انجام نمیدم.
میگه اوهوم.حس میکنم توضیح میخواد. میگم:دارم حمالی میکنم و غذا می پزم و ظرف میشورم و از خودم داره عقم میگیره
میگه :ماهواره داره فیلم دکتر نو شون کانری رو نشون میده.
از این همه توجه خشکم میزنم.گوشی به دست میمونم چی بگم. از اون لحظه هاست که میتونم یه مرد رو بکشم حتی اگه بابام باشه
پ ن: چه میشه کرد بابام یه مرده دیگه!


بیان دیدگاه

شرح در متن!

از هنگامی که خداوند مشغول خلق کردن زن بود، شش روز می گذشت.
فرشته ای ظاهر شد و عرض کرد : چرا اين همه وقت صرف اين يکی می فرماييد ؟ خداوند پاسخ داد : دستور کار او را ديده ای ؟
او بايد کاملا» قابل شستشو باشد ، اما پلاستيکی نباشد .
بايد دويست قطعه متحرک داشته باشد ، که همگی قابل جايگزينی باشند . بايد بتواند با خوردن قهوه تلخ بدون شکر و غذای شب مانده کار کند. بايد دامنی داشته باشد که هم زمان دو بچه را در خودش جا دهد و وقتی از جای اش بلند شد ناپديد شود .
بوسه ای داشته باشد که بتواند همه دردها را ، از زانوی خراشيده گرفته تا قلب شکسته ، درمان کند .
و شش جفت دست داشته باشد .
فرشته از شنيدن اين همه مبهوت شد .
گفت : شش جفت دست ؟ امکان ندارد .
خداوند پاسخ داد : فقط دست ها نيستند . مادرها بايد سه جفت چشم هم داشته باشند . – به اين ترتيب ، اين می شود يک الگوی متعارف برای آنها .
خداوند سری تکان داد و فرمود : بله .
يک جفت برای وقتی که از بچه های اش می پرسد که چه کار می کنيد ، از پشت در بسته هم بتواند ببيندشان .
يک جفت بايد پشت سرش داشته باشد که آنچه را لازم است بفهمد
و جفت سوم همين جا روی صورتش است که وقتی به بچه خطاکارش نگاه کند بتواند بدون کلام به او بگويد او را می فهمد و دوستش دارد .
فرشته سعی کرد جلوی خدا را بگيرد .
اين همه کار برای يک روز خيلی زياد است . باشد فردا تمام اش بفرماييد . خداوند فرمود : نمی شود !
چيزی نمانده تا کار خلق اين مخلوقی را که اين همه به من نزديک است تمام کنم . از اين پس می تواند هنگام بيماری ، خودش را درمان کند .
يک خانواده را با يک قرص نان سير کند و يک بچه پنج سال را وادار کند دوش بگيرد . فرشته نزديک شد و به زن دست زد .
– اما ای خداوند ! او را خيلی نرم آفريدی .
– بله نرم است ، اما او را سخت هم آفريده ام . تصورش را هم نمی توانی بکنی که تا چه حد می تواند تحمل کند و زحمت بکشد .
فرشته پرسيد : فکر هم می تواند بکند ؟
خداوند پاسخ داد : نه تنها فکر می کند ، بلکه قوه ی استدلال و مذاکره هم دارد . آن گاه فرشته متوجه چيزی شد و به گونه ی زن دست زد .
– ای وای ! مثل اينکه اين نمونه نشتی دارد . به شما گفتم که در اين يکی زيادی مواد مصرف کرده ايد .
خداوند مخالفت کرد : آن که نشتی نيست ، اشک است.
فرشته پرسيد : اشک ديگر چيست ؟
خداوند گفت : اشک وسيله ای است برای ابراز شادی ، اندوه ، درد ، نا اميدی ، تنهايی ، سوگ و غرورش .
فرشته متاثر شد ؛
– شما نابغه ايد ای خداوند ! شما فکر همه چيز را کرده ايد ، چون زن ها واقعا» حيرت انگيزند.
زن ها قدرتی دارند که مردان را متحير می کنند .
همواره بچه ها را به دندان می کشند .
سختی ها را بهتر تحمل می کنند .
بار زندگی را به دوش می کشند ،
ولی شادی ، عشق و لذت به فضای خانه می پراکنند .
وقتی می خواهند جيغ بکشند لبخند می زنند .
وقتی می خواهند گريه کنند آواز می خوانند .
وقتی خوشحال اند گريه می کنند .
و وقتی عصبانی اند می خندند .
برای آنچه باور دارند می جنگند .
در مقابل بی عدالتی می ايستند .
وقتی مطمئن اند راه حل ديگری وجود دارد ، نه نمی پذيرند .
بدون کفش نو سر می کنند که بچه های شان کفش نو داشته باشند .
برای همراهی يک دوست مضطرب با او به دکتر می روند .
بدون قيد و شرط دوست می دارند .
وقتی بچه های شان به موفقيتی دست پيدا می کنند گريه می کنند و و قتی دوستان شان پاداش می گيرند می خندند .
در مرگ يک دوست دل شان می شکند .
در از دست دادن يکی از اعضای خانواده اندوهگين می شوند
با اين حال وقتی می بينند همه از پا افتاده اند ، قوی و پابرجا می مانند . آنها می رانند ، می پرند ، راه می روند ، می دوند که نشان تان بدهند چه قدر برای شان مهم هستيد .
قلب زن است که جهان را به چرخش در می آورد
زن ها در هر اندازه و رنگ و شکلی موجودند . می دانند که بغل کردن و بوسيدن می تواند هر دل شکسته ای را التيام بخشد
کار زن ها بيش از بچه به دنيا آوردن است ؛ آنها شادی و اميد به ارمغان می آورند . آنها شفقت و فکر نو می بخشند
زن ها چيزهای زيادی برای گفتن و برای بخشيدن دارند …
خداوند گفت : ولی اين مخلوق عظيم يك عيب بزرگ دارد
فرشته پرسيد : چه عيبی ؟
خداوند گفت:قدر خودش را نمی داند.

شل سیلوراستاین


2 دیدگاه

روز زن!

روز زن؟ نه ،شوخی میکنی…
دو شب پیش یه فیلم درباره شهلا جاهد میبینم.باورم نمیشه زنی که اینطور تند و رک حرف میزنه دیگه زنده نیست. براش مرثیه نمی خونم. هیچ وقت محاکمه اش رو دنبال نکردم.ولی دیدن فیلم برام کافی بود تا بفهمم شهلا باید میمرد. جامعه نمی تونست زنی مثل اون رو تحمل کنه. این ربطی به قاتل بودن یا نبودنش نداشت. همون موقع که اول فیلم با اون وضعیت باورنکردنی با قاضی حرف زد فهمیدم که اگه صد سال دیگه هم طول میکشید شهلا باید میمرد. خانم مسنی مهمونمون بود و درکنارمون فیلم را تماشا میکرد. اون موقع که شهلا داشت از عشقش حرف میزد با لحن بدی گفت زنیکه وقیح. همون موقع فهمیدم در جامعه ای که زنها ـ پیر یا جوون ـ هم همدیگر را درک نکنند وصحبت از عشق و دلدادگی وقاحت تعبیر بشه جایی برای امثال شهلاها نیست.
سالها پیش در کیش زنی را می شناختم که براش احترام زیادی قایل بودم.روزی که در بازار بلند خندید و نگاههای اطرافیان را به هیچ گرفت فهمیدم سرچشمه تمام شایعاتی که پشت سرش شنیده بودم کجاست.
روز زن در مملکتی که زن فقط با اجازه همسر حق سفر داره ،روز زن در مملکتی که بهشت زیر پای مادرانیست که بعد از جدایی حقی بر فرزندان ندارند،روز زن در مملکتی که بلند حرف زدن،خندیدن ،عاشق شدن برای زنان ناپسنده شوخی دردناکی بیشتر نیست.
پ ن:به هیچ وجه،به هیچ وجه قسمت اول این نوشته در طرفداری از شهلا ج. نوشته نشده که بزرگترین گناهش آوار کردن زندگی یک زن دیگه بوده. گرچه برای مردهوسران شهلا هم نبود، بودند دیگران که زندگی لاله را آوار کنند تا بعد مرد بتواند با گردنی کج و قیافه مظلوم از جام های اخلاق حرف بزند


۱ دیدگاه

در نبود مادربزرگ ها

مامان که رفته بود سفر بچه هاـنوه هاـبیشتر از من و الی دلتنگ و بی قرار بودند.خواهرزاده یک ساله و نیمه ام وقتی می اومد خونه مامان ،میرفت تمام اتاق ها رو میگشت و پشت در اتاق های در بسته می ایستاد و ناله میکرد. دخترک ما بهونه مامان رو میگرفت و امیرعلی که یه جورایی تموم حرفا و درد دل های خصوصیش پیش مامانه حرفی نمیزد ولی پای اومدن به خونه بدون مادر بزرگ هم نبود.روزی که اومد حس و حال هر سه تا شون یه جور دیگه بود. از همه با مزه تر شوان بود که وقتی مامان رو دید تا نیم ساعت صداهای عجیب و غریب از خودش در می آورد.
مامان هم هربار زنگ میزد تنها دلتنگیش برای بچه ها بود پای تلفن باهاشون حرف میزد و قربون صدقه اشون میرفت.روزهای آخر ،دیگه ساعت ها رو برای دیدنشون میشمرد.
این روزها بیشتر از هرچیز به دو مادر بزرگی فکر میکنم که دلشون برای نوه هاشون داره پر میکشه. و به نوه هایی که یا بزرگند و دلتنگ مادر بزرگ ها و یا کوچیکند و نمی فهمند آغوش گرم مادربزرگ هاشون چرا گم شده.
این روزها نمیدونم بچه های اون مادرها جواب بهونه ها و دلتنگی های بچه هاشون رو برای نبود مادربزرگ ها چی میدهند.این روزها دلم میخواد همه ما مادرها برای اون بچه های دلتنگ مادر بزرگ ها آغوش باز کنیم…