دنیای کوچک یک چلچله


4 دیدگاه

بازیهای بچه ها ی این روزا

پشت لب تابم نشستم . دارم نوشته ها رو میخونم. میدوه میاد.یه نفس:مامان بیا خونه بازی کنیم. مثلا" تو مامانی ،من بچه. تو داری با کامپیوترت کار میکنی .من هم میرم با اسباب بازیهام بازی کنم.
سر تکون میدم. میدوه میره. همه چیز طبق روال قبل ادامه پیدا میکنه.

Advertisements


۱ دیدگاه

برای خرداد

بال فرشتگان سحر را شکسته اند؛خورشید را گرفته به زنجیر بسته اند.
اما تو هیچ گاه
نپرسیده ای که:
-مرد!خورشید را چگونه به زنجیر میکشند؟
گاهی چنان درین شب تب کرده عبوس
پای زمان به قیر فرو میرود که مرد
اندیشه میکند:
شب را گذار نیست!
اما به چشم های تو ای چشمه امید,
» شب پایدار نیست .»

سایه


بیان دیدگاه

عدالت

عصر که میشه امیرعلی این پشه کشی که شکل راکت تنیسه را میگیره دستش و پشه ها رو قتل عام میکنه.شب تا صبح پشه ها هجوم میارند به لیالی و انتقام قتل عامشون رو از اون طفلک میگیرند.
عدالت در کل کائنات جاریست!


بیان دیدگاه

ایست بازرسی

شاید یادتون بیاد شاید هم نه. به هرصورت اکثر شما اون موقع خیلی کوچیک بودید. یعنی اونقدر کوچیک که وقتی شب ـ شب منظورم از ساعت هشت به بعده ها نه نصفه شب ـ از خونه یا مهمونی می اومدید بیرون و توی راه تا مقصد ده بار ایست بازرسی جلوتون رو میگرفت، مثل بزرگترها دلتون هری نمیریخت تو.مثل مامانتون روسری رو ناخود آگاه نمیکشیدید جلو یا مثل باباتون یواشکی دستتون رو نمیگرفتید جلوی دهنی که نهایتا" یه لیوان نوشابه اصل مشهدی پارسی کولا خورده بود تا ببینه نکنه خدای نکرده دهنش بوی نجسی چیزی بده.اینقدر کوچیک بودید که بعد رد شدن از ایست یه نفس راحت بکشید و دلتون بسوزه برای ماشینهایی که کنار خیابون ایستاده بودند.و تا برسید به خونه دلهره و اضطراب کوفتتون کنه اون مهمونی رو.ولی خب من اون موقع یک کم بزرگتر بودم اون فضای دلهره بی جهت رو هنوز هم یادمه.
سالها گذشته.هممون سعی کردیم خیلی خاطرات دوست نداشتنی رو بفرستیم اون ته پستوی حافظه و کم کم فراموشش کنیم.ولی ظاهرا" فایده نداشته. دیروز توی راه تا لواسان و برگشت بیشتر از شش تا ایست بازرسی جلوی ماشینها رو میگرفتند.البته فقط مردها و پسرهای تنها و مجرد رو نگه میداشتند و ماشیناشونو می گشتند.ولی همون دیدن اون مانع ها ،اون پرچم قرمز ایست و تابلوی توقف کافی بود تا تمام گرد و خاک های توی صندوقخونه پاک بشه و همه چی دوباره یادت بیان.فقط این بار کسی توی ماشین نه روسری جلو کشید نه دهنی بو کرد ونه چشماشو پایین انداخت. همه زل زدن به آدمهای کنار مانع. با چشمهایی پر از سوال.
دلهره و اضطرابی در کار نبود ولی یاد آوری چیزهایی که دوست نداشتی همه اون حس و حال و هوای خوب رو کوفت کرد.
بعضی چیزها هیچ وقت عوض نمیشن. بعضی چیزها رو نمیشه از یاد برد.بعضی چیزها رو هیچ وقت نمیشه دوست داشت…


بیان دیدگاه

کوچه ملی

آهنگ کوچه ملی رضا یزدانی یه جور عجیبیه .حس نمیکنی داری یه موزیک گوش میدی . فکر میکنی داری یه فیلم از مسعود کیمیایی میشنوی. مثل یه فیلم صوتی میمونه که به شکل عجیبی امضای کیمیایی رو پاش داره. همون حس ،همون حال و هوا و همون آدمهای خاص کیمیایی.با گوش دادنش پرت میشی توی یه دنیای دیگه .درست مثل اتفاقی که با خوندن کتاب جسدهای شیشه ای می افته.
کیمیایی عزیز با فیلمها و نوشته های عجیبش و آدمهایی که عجیبند ولی دوستشون داری.آدمهایی که یه حس دلتنگی بهت میدن ،دلتنگی برای گذشته ؛همون حسی که کوچه ملی یزدانی به آدم منتقل میکنه.


بیان دیدگاه

این بچه ها

صبح اولین روز هفده سالگی ازدواجمون لیالی نشسته پشت میز صبحونه میخوره. از اون روزهای بداخلاقیشه که تو سال به ندرت اتفاق می افته. دنبال یه چیزی میگرده بهش گیر بده. یهو بی مقدمه نگاه میکنه به دست من و میگه:تو نمیخوای انگشترت رو عوض کنی.من هاج و واج موندم.ادامه میده:خب یه انگشتره دیگه بخر. خسته نشدی همه اش اینو پوشیدی_دقیقا" میگه پوشیدی!_
یه نگاه به حلقه توی انگشت دست چپم می اندازم و میگم: چشم. دیگه فرمایشی نبود؟!