دنیای کوچک یک چلچله

این بچه ها

بیان دیدگاه

صبح اولین روز هفده سالگی ازدواجمون لیالی نشسته پشت میز صبحونه میخوره. از اون روزهای بداخلاقیشه که تو سال به ندرت اتفاق می افته. دنبال یه چیزی میگرده بهش گیر بده. یهو بی مقدمه نگاه میکنه به دست من و میگه:تو نمیخوای انگشترت رو عوض کنی.من هاج و واج موندم.ادامه میده:خب یه انگشتره دیگه بخر. خسته نشدی همه اش اینو پوشیدی_دقیقا" میگه پوشیدی!_
یه نگاه به حلقه توی انگشت دست چپم می اندازم و میگم: چشم. دیگه فرمایشی نبود؟!

نویسنده: parastookesefid

لونه من قبلا" اينجا بود:parastookesefid.blogfa.com

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s