دنیای کوچک یک چلچله


2 دیدگاه

9 May, 2011 01:01

دو ساعتی توی بانک معطل شدم.دیرمه و باید سریع برسم خونه. از جلوی شمس رد میشم. کتابفروشی تک افتاده توی خیابون موسیوند.پا سست میکنم.یه نگاه به ساعت و میرم تو. اصلا" مگه میشه از جلوی شمس یا علیم یا شهرکتاب رد شدو نرفت تو. معصیت داره گذشتن ازشون.یه چرخی میزنم و میرم برای لیالی یه کتاب بخرم.اول شرکت هیولاها رو بر میدارم. بعد پشیمون میشم ویه کتاب دیگه رو ورق میزنم. هنوز تصمیم نگرفتم که چشمم می افته به دختر نارنج و ترنج.برش میدارم و نگاهی بهش می اندازم. همون قصه قدیمی پر از خاطره. نمیدونم برای سن لیالی مناسبه یا نه.می خرمش .امشب با هم میریم سراغ دختر نارنج و ترنج.می خوام ببینم بالاخره دستی پیدا شد که دختر نارنج و ترنج رو بچینه یا نه.


بیان دیدگاه

عزراییل

این برنامه های مناسبتی صدا و سیما معرکه ایه برای خودشون.هرکدومشون مدلش با اون یکی فرق داره حتی عزاداریهاش.
من دیروز خودم شمردم از صبح تا شب تلویزیون دوازده ورژن مختلف عزراییل نشون داد: یکی کچل بود یکی مو داشت به قاعده رودولف والنتینو. یکی بلند بود یکی کوتاه ،یکی خوش تیپ بود یکی بدتیپ،یکی خوش اخلاق بود یکی اخلاقش گه مرغی بود.حتی کور بشم اگه دروغ بگم یکیشون اونقدر جذاب بود که آدم دلش میخواست خودشو بندازه تو بغلش بمیره.
دیشب تا صبح هم یکیشون نشسته بود بغل دستم چشمک میزد.گفتم کور خوندی اگه فکر کردی باهات میام بس که زشت بود.
اصلا" حالا که اینقدر عزراییل ها تنوع دارند چرا خدا این دم آخری نمی گذاره خودمون مدلش رو سفارش بدیم.هان؟


۱ دیدگاه

هوس

چند ماه پیش بود که یهو یه ویری افتاد به جونم که سیگار بکشم. خدا میدونه که دلم ضعف میرفت وقتی سیگار میدیدم دست مردم.تو خونه پدری که اصلا» جرات گفتنش هم نبود ولی خب تو خونه خودمون… یعنی خب خیر سرمون زنیم بالاخره بلدیم که چه جوری اون ظرف شیره رو بکشیم رو سر همسر گرامی که نفهمه چطور شد. یعنی نه من همه زنا ژنتیک اینجوریند.هرچی نباشه مادرمون حوا بوده که چنان سیب رو به خورد آدم داد که تا مدتها نفهمید چی خورده. این بود که یه جورایی به همسر که اصولا» سالهاست با شنیدن اسم سیگار هم دچار معده درد میشه هوس جدید را در میون گذاشتیم.بعدش فکر میکنید چی شد؟ ناراحت شد؟ اخم و تخم کرد؟گفت :اله و بله و جیمبله؟ نخیر همون سر کوچه یهو زد کنار و پرید از ماشین بیرون و تا من به خودم بیام یه بسته سیگار خوشگل گذاشت تو دستم و بعد هم فندک ماشین را روشن کرد و گفت بکش!.من هم که هنوز شوکه بودم گفتم همینجا؟که جواب داد آره .خوب اینقدر دلت میخواد بکش. خلاصه این همسر نامرد با این کارش کاری کرد که اون بسته سیگار که یه نخش همون سر کوچه مصرف شد برای شش ماه رفت تو یخچال.
حالا بعدا» براتون میگم که چه ماجرایی سرش اومد. فقط امروز که دیدم خانومه داره تو ماشین سیگار میکشه همچین دلم گرفت.حسرت یه کار ممنوعه رو همسر گرامی رو دلم گذاشت.کاش با سیگار کشیدنم مخالفت میکرد تا میتونستم لذت فکر کردن بهش رو داشته باشم.حیف که دستمو خوند و یه پارچ آب یخ ریخت رو سرم!


۱ دیدگاه

این روزها

این روزها به شدت درگیر پیدا کردن دبیرستان برای امیرعلی و گذروندن مراحل مختلف پیش ثبت نام هستم. از اسفند تا حالا در شش مدرسه به صورت حضوری یا اینترنتی ثبت نام کردم. در سه جلسه توجیهی شرکت کردم و از چهار مدرسه کارت ورودی آزمون گرفتم. برای اینکه آلزایمر در حال پیشرفتم باعث تباه نشدن آینده پسرم نشه برای اولین باردر زندگیم یه پوشه درست کردم و ده تا فتوکپی شناسنامه و کارنامه ترم اول به همرا ه عکس و خودکار داخلش گذاشتم و از همه مهمتر کاغذی که روی اون مشخصات مدارس، کد های رهگیریشان، رمز عبور ، و تاریخ تحویل کارت و آزمونها نوشته شده. در تمام زندگیم اینقدر مرتب نبودم و در تمام زندگیم اینقدر احساس حماقت نکرده ام.
بدتر از همه اینکه به شدت دلشوره دارم که توی این مدارس قبول نشه و بعد من چه خاکی باید سرم بریزم!حماقت از سرتا پای وجودم میباره. به مادرم حسادت میکنم که رفت اسمم رو توی یه دبیرستان نوشت و اومد بیرون.همین!
حالا من خودم رو بکشم .بچه ام توی کنکور رتبه دو رقمی بیاره .بهترین دانشگاه هم بره. بعد هم کتک بخوره هم آب خنک!کسی رو سراغ ندارید از فردا بفرستمش بازار برای شاگردی.شاید توسری خوردن از دست اوستا بهتره از آب خنک خوردن باشه


۱ دیدگاه

حکایت ما

از ملا نصرالدین پرسیدند ت:وی خوراکیها کدوم رو از همه بیشتر دوست داری؟ گفت :حلوا.
گفتند :پس لابد حلوا زیاد میخوری؟
گفت : نه.چون وقتی آرد هست روغن نیست. وقتی روغن هست شکر نیست. وقتی شکر هست زعفران نیست!
پرسیدند: یعنی نشده همه چیز مهیا باشد؟
گفت :چرا.ولی اون موقع من نبوده ام!
حالا شده حکایت ما و اینترنت.حالا که بعد عمری مصیبت سرو کله زدن با اینترنت زغالی و زجر کشیده موفق به گرفتن اینترنت پرسرعت شدیم ییهو کامپیوتر امیرعلی و لبتاپ من با هم پوکید.
خلاصه بعد چندین وچند روز تحمل سختی وخماری و سلفیدن میلغ متنابهی که در گلوی وسایل نامبرده گیر کرده بود موفق شدیم سری به دنیای مجازی بزنیم. اینه که اگر خره نزاد و سگه واق واق نکنه از این به بعد حضورمون کمی پررنگتر و ملموس تر خواهد شد.بزن زنگو!!