دنیای کوچک یک چلچله


بیان دیدگاه

برای تو ای روز اردیبهشتی

دلم را میگذارم پشت پرچین صدای تو
و در آرامش اندوهگین و سبز آوازت
تمام غصه های خویش را
شیرازه میبندم.
امروز دلم میخواست با تو بودم. کنارت.ولی نبودی به روال دوشنبه های این یکسال اخیر.به یاد تو با امیرعلی رفتم و توی رستوران همون خیابون نشستم و دنبال ماشین سفیدی میگشتم که روی کاپوت جلوش یه دسته گل گل بهی رز مینیاتوری داشت و از اون خیابون رد میشد.یهو دلم برای تو و اون ماشین سفید و اون روز اردیبهشتی شونزده سال پیش که برای اومدنش اسفند دود کرده بودیم پر کشید. چه خوبه که هستی. همیشه باش ای مهربانتر از من با من.
چه دلتنگم امشب از نبودنت.


۱ دیدگاه

راستش این روزا توی یه عالمه تضاد گیر کردم.خودم هم نمیدونم. به دخترکم نگاه میکنم .به صورت نازش،به چشمهای پراز برق و زندگیش به یه عالمه زندگی که جلوی روشه بعد فکر میکنم به دختری که به خاطر ساده ترین حق زندگیش همه چیزش رو توی یه لحظه از دست داد؛نه ازش گرفتند بعد قلبم پر درد و کینه میشه .بعد چشمم می افته به پسرکم به مادر و پدری فکر میکنم که خنجر تو قلبشونه و نمیدونند با دردش چیکار کنند. به پسر احمقی که یاد نگرفت که یادش ندادند باید به تصمیم هرکسی احترام گذاشت.به پسر احمقی که فرق عشق و هوس رو نمیفهمید که عاشق تحمل رفتن خار به پای محبوبش رو نداره. به پسر احمقی که چند تا زندگی رو توی یه لحظه نابود کرد. به ساعتهایی که دلش نمیاد چشماشو ببنده چون میدونه به زودی همه جا سیاه میشه. بعد قلبم تیر میکشه و پر درد میشه.
وقتی جای دختر و خانواده اش هستم قصاص ،انتقام و یا هرچیزی اسمشه برام خود عدالته .وقتی جای پسر و خانواده اش هستم بخشش یه چیز دیگه است.
این ساعتهای آخر تا وقتی ببینی قراره چه اتفاقی بیفته خیلی غیرقابل تحمله. برای دختر،برای خانواده اش ،برای پسر و پدر مادرش . ازهمه غیر قابل تحملتر دیدن و شنیدن بحث ها و برنامه هاییه که حول ماجرا میگرده.بدون فکر کردن به اینکه چقدر درد و رنج پشت همه چیزه.حرف زدن درباره همه چیز مثل اینکه داری درباره یه داستان حرف میزنی از همه چیز این ماجرا مزخرف تره.


۱ دیدگاه

ذهن خلاق

دیشب داشتم یک کتاب برای لیالی میخوندم به اسم :دخترانی به زیبایی گل رز _باورتون میشه نویسنده اش مدوناست.همین مدونای خودمون که خواننده بود و نسل ما باهاش کلی خاطره داره ؛فکرش رو بکنید مدونا هم نویسنده شده!البته هم داستانش قشنگه هم یه عالمه تصاویر خوشگل داره _یه جاییش بود که دخترا میفهمیدند دختر خوشگله داستان مادر نداره. لیالی یهو پرسید مگه مامانش عاشق شده و رفته که مامان نداره؟ یعنی رسما» فکم افتاد.نمیدونستم از کجا به اینجا رسیده که مامانه عاشق شده و بچه اشو ول کرده. الان هم فقط حدسم به این سریالهای فارسی وان میره والا خدا شاهده فکر خودم هم به اینجا نمیرسید که ممکنه مادره به خاطر عشقش بچه اشو ترک کرده باشه.فقط تونستم خودمو جمع و جور کنم و توضیح بدم نه مامانش مرده. اونهم یه آهان گفت که معلوم شد فهمیده مادرا صرفا» به خاطر عشقشون بچه اشون رو ول نمی کنند گاهی هم میمیرند و چاره ای ندارند.
هنوز هم نمی فهمم یه بچه 4 ساله از عشق چی میتونه تو ذهنش باشه.
پ ن:خب همین سوالها رو میکنند که کارشناسا میگن دیدن کانالهای ماهواره مضره و فساد به همراه داره. والا اگه کانالهای خودمون رو میدید میفهمید مادرایی که پیش بچه اشون نیستند یا مردند یا دادگاه بچه هاشونو ازشون گرفته.
پ ن2:تصمیم ندارم فکر کنم ده سال دیگه با چه کارها و سوالاتی از طرف دخترکمون غافلگیر میشم!


2 دیدگاه

9 May, 2011 01:01

دو ساعتی توی بانک معطل شدم.دیرمه و باید سریع برسم خونه. از جلوی شمس رد میشم. کتابفروشی تک افتاده توی خیابون موسیوند.پا سست میکنم.یه نگاه به ساعت و میرم تو. اصلا" مگه میشه از جلوی شمس یا علیم یا شهرکتاب رد شدو نرفت تو. معصیت داره گذشتن ازشون.یه چرخی میزنم و میرم برای لیالی یه کتاب بخرم.اول شرکت هیولاها رو بر میدارم. بعد پشیمون میشم ویه کتاب دیگه رو ورق میزنم. هنوز تصمیم نگرفتم که چشمم می افته به دختر نارنج و ترنج.برش میدارم و نگاهی بهش می اندازم. همون قصه قدیمی پر از خاطره. نمیدونم برای سن لیالی مناسبه یا نه.می خرمش .امشب با هم میریم سراغ دختر نارنج و ترنج.می خوام ببینم بالاخره دستی پیدا شد که دختر نارنج و ترنج رو بچینه یا نه.


بیان دیدگاه

عزراییل

این برنامه های مناسبتی صدا و سیما معرکه ایه برای خودشون.هرکدومشون مدلش با اون یکی فرق داره حتی عزاداریهاش.
من دیروز خودم شمردم از صبح تا شب تلویزیون دوازده ورژن مختلف عزراییل نشون داد: یکی کچل بود یکی مو داشت به قاعده رودولف والنتینو. یکی بلند بود یکی کوتاه ،یکی خوش تیپ بود یکی بدتیپ،یکی خوش اخلاق بود یکی اخلاقش گه مرغی بود.حتی کور بشم اگه دروغ بگم یکیشون اونقدر جذاب بود که آدم دلش میخواست خودشو بندازه تو بغلش بمیره.
دیشب تا صبح هم یکیشون نشسته بود بغل دستم چشمک میزد.گفتم کور خوندی اگه فکر کردی باهات میام بس که زشت بود.
اصلا" حالا که اینقدر عزراییل ها تنوع دارند چرا خدا این دم آخری نمی گذاره خودمون مدلش رو سفارش بدیم.هان؟


۱ دیدگاه

هوس

چند ماه پیش بود که یهو یه ویری افتاد به جونم که سیگار بکشم. خدا میدونه که دلم ضعف میرفت وقتی سیگار میدیدم دست مردم.تو خونه پدری که اصلا» جرات گفتنش هم نبود ولی خب تو خونه خودمون… یعنی خب خیر سرمون زنیم بالاخره بلدیم که چه جوری اون ظرف شیره رو بکشیم رو سر همسر گرامی که نفهمه چطور شد. یعنی نه من همه زنا ژنتیک اینجوریند.هرچی نباشه مادرمون حوا بوده که چنان سیب رو به خورد آدم داد که تا مدتها نفهمید چی خورده. این بود که یه جورایی به همسر که اصولا» سالهاست با شنیدن اسم سیگار هم دچار معده درد میشه هوس جدید را در میون گذاشتیم.بعدش فکر میکنید چی شد؟ ناراحت شد؟ اخم و تخم کرد؟گفت :اله و بله و جیمبله؟ نخیر همون سر کوچه یهو زد کنار و پرید از ماشین بیرون و تا من به خودم بیام یه بسته سیگار خوشگل گذاشت تو دستم و بعد هم فندک ماشین را روشن کرد و گفت بکش!.من هم که هنوز شوکه بودم گفتم همینجا؟که جواب داد آره .خوب اینقدر دلت میخواد بکش. خلاصه این همسر نامرد با این کارش کاری کرد که اون بسته سیگار که یه نخش همون سر کوچه مصرف شد برای شش ماه رفت تو یخچال.
حالا بعدا» براتون میگم که چه ماجرایی سرش اومد. فقط امروز که دیدم خانومه داره تو ماشین سیگار میکشه همچین دلم گرفت.حسرت یه کار ممنوعه رو همسر گرامی رو دلم گذاشت.کاش با سیگار کشیدنم مخالفت میکرد تا میتونستم لذت فکر کردن بهش رو داشته باشم.حیف که دستمو خوند و یه پارچ آب یخ ریخت رو سرم!


۱ دیدگاه

این روزها

این روزها به شدت درگیر پیدا کردن دبیرستان برای امیرعلی و گذروندن مراحل مختلف پیش ثبت نام هستم. از اسفند تا حالا در شش مدرسه به صورت حضوری یا اینترنتی ثبت نام کردم. در سه جلسه توجیهی شرکت کردم و از چهار مدرسه کارت ورودی آزمون گرفتم. برای اینکه آلزایمر در حال پیشرفتم باعث تباه نشدن آینده پسرم نشه برای اولین باردر زندگیم یه پوشه درست کردم و ده تا فتوکپی شناسنامه و کارنامه ترم اول به همرا ه عکس و خودکار داخلش گذاشتم و از همه مهمتر کاغذی که روی اون مشخصات مدارس، کد های رهگیریشان، رمز عبور ، و تاریخ تحویل کارت و آزمونها نوشته شده. در تمام زندگیم اینقدر مرتب نبودم و در تمام زندگیم اینقدر احساس حماقت نکرده ام.
بدتر از همه اینکه به شدت دلشوره دارم که توی این مدارس قبول نشه و بعد من چه خاکی باید سرم بریزم!حماقت از سرتا پای وجودم میباره. به مادرم حسادت میکنم که رفت اسمم رو توی یه دبیرستان نوشت و اومد بیرون.همین!
حالا من خودم رو بکشم .بچه ام توی کنکور رتبه دو رقمی بیاره .بهترین دانشگاه هم بره. بعد هم کتک بخوره هم آب خنک!کسی رو سراغ ندارید از فردا بفرستمش بازار برای شاگردی.شاید توسری خوردن از دست اوستا بهتره از آب خنک خوردن باشه