دنیای کوچک یک چلچله

۱ دیدگاه

دنبال ربطش نگردید .فقط  سطرهای برجسته این دو سه روز اخیر منه که به دلایلی در خاطرم حک شده:

– دم پله برقی هایپر مارکت نگامو می اندازم تو چشماش. منتظره سرم رو بندازم پایین یا دستمو ببرم به روسریم. نگاهم تو چشاش ثابت میمونه.دختر زیر چادر کم کم 15 سال از من کوچیکتره. هنوز قواعد بازی رو یاد نگرفته. هنوز مونده که بی حیا بشه.هنوز تو چشاش یه شرمی هست. من خیلی سال پیش قواعد بازی رو فهمیدم. تا وقتی میرم روی پله برقی چشام رو ازش بر نمیدارم. هردو به هم نگاه میکنیم.نه اون حرفی میزنه نه روسری من جلو میاد. یاد گرفتم رو بازی کنم.

-رفتیم با دخترک تجریش. داریم میگردیم. هی دستشو میکشه. من کلافه از گرما و شلوغی میگم :دستتو بده به من اگه گم بشی دیگه پیدا نمیشی ها! با پررویی میگه :اگه گم بشم میرم پیش اقا پلیسه تا پیدام کنه.تو یه لحظه ور احمق مغزم که فکر نکرده حرف میزنه میپره وسط:آقا پلیسه کلی کار داره. وقت نداره تورو پیدا کنه.ور منطقی مغزم میدونه باید خفه اش کنه یا یه چیزی بگه که دخترک مطمئن بشه که آقا پلیسا پیداش میکنند ولی حوصله نداره. خودشو میزنه به کوچه علی چپ و هیچی نمیگه.دخترک نا مطمئن دستمو میگیره و فشار میده.

-کلاسهای تابستونی دبیرستان پسرمون شروع شده با کلی قوانین خشک .پوشیدن شلوار لی و کتون و تی شرت و پیرهن آستین کوتاه ممنوع. شبش نشسته داره برای ما نق میزنه: گرمه .من نمیتونم پیرهن آستین بلند بپوشم.میگه .میگه .میگه.گوش میدم. گوش میدم.یه دفعه میگه :یمیرم از گرما.همون ور مغزم که این روزها صبرش شده قد یه ارزن دهنشو باز میکنه : مامان جان.زنهای این مملکت سی ساله تابستون تو گرما با روپوش و روسری و شلوار گذروندن.هنوز هم هیچ کدومشون نمردند. نگران نباش اتفاقی برات نمی افته.

-تو وزرا روبروی پارک ساعی منتظر کسی هستم. از تو کوچه دو تا ون سبز رنگ معرف حضور این روزها ست میپیچه تو خیابون.رد میشه .چند لحظه بعد یک ون دیگه و بعد دوباره چشمم به جمال ون بعدی روشن میشه.میمونم که چه خبره.یهو دوزاریم میافته تو خیابون وزرا هستم.ونهای خالی اون طرف خیابون رو به پایین حرکت میکنند.سرنشین هاشون رو پیاده کردند و دارن میرن تا شب امنیت و عفاف رو به شهر برگردونند.

-شب تو خونه نشستیم و حرف میزنیم .همسر گرامی میگه شنیدی؟یه دختره دانشجو رو روی پل  عابر مدیریت با چاقو زدند.امنیت در خیابونها برقراره. پل های هوایی جزء خیابونها نیستند.

نویسنده: parastookesefid

لونه من قبلا" اينجا بود:parastookesefid.blogfa.com

یک دیدگاه برای ”

  1. حالا فک کنم لیالی که به سن مدرسه برسه، خیلی بیش‌تر از پسرت کم‌طاقتی کنه…

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصاتِ خود را پر کنید یا برایِ ورود رویِ نقشک‌ها کلیک کنید:

نشان‌وارهٔ WordPress.com

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر )

درحال اتصال به %s