دنیای کوچک یک چلچله


بیان دیدگاه

30 September, 2011 01:05

مامان گوشه تقویمش با اون خط ریز و یکدستش یه شعر نوشته. از اون شعرا که آدم توی حال و هوای عاشقی مینویسه. از اونا که وقتی یاد قدیما و عشق گذشته میوفتی مینویسی. از اونا که بوی دلتنگی میده:
خود را جا میگذارد تا هیچ کس نفهمد که رفته است
تو اگر بسته ای بار سفر
تو اگر نیستی دیگر
پس چرا از همه جا
من صدای تپش قلب تو را میشنوم…

پ ن:دلم میخواست مینشست و برام تعریف میکرد.دلم میخواست برام میگفت شعرو به یاد کی نوشته.دلم میخواست مامانم یه دفترچه ممنوعه داشت…
(شعر از زنده یاد عمران صلاحیه)

Advertisements


بیان دیدگاه

25 September, 2011 17:00

یک هفته است مامان و بابا مجبور شدند بیان پیش ما. یه نقل مکان موقته. تو این یه هفته تازه فهمیدم فداکاری که مامان با زندگی کردن با بابا کرده رو به هیچ وجه نمیتونم جبران کنم. چیزی رو که تو این یه هفته فهمیدم تو این همه سال نفهمیده بودم.


بیان دیدگاه

بالاخره چند تا بود؟

مامان می پرسه سه هزار میلیارد چند تا صفر داره. میگم :میلیارد که نه تا صفر داره سه تا هم هزار .روی هم میشه 12 تا.روشو میکنه به آقای همسر و میپرسه :پس چرا دیشب گفتی 16 تا؟

به آقای همسر اعتراض میکنم:همین حرفا رو میزنید که میگن بزرگنمایی شده دیگه.12 تا صفر کجا 16 تا صفر کجا. فقط کارتون شده تشویش اذهان عمومی!!


بیان دیدگاه

پاییز

امروز تو تاکسی نشسته بودم.یهو یه برگ کوچولوی زرد خشک از پنجره افتاد روی روسریم. برش داشتم. برگه بهم گفت: هی منو نگاه کن. داره پاییز میاد.یک کم نگاش کردم و بعد گفتم :تو برگ زرد خوشگلی هستی ولی اشتباه اومدی. من پاییز رو دوست ندارم. باید بری یه جای دیگه. به کسی خبر بدی که چشم انتظارش باشه.بعد گذاشتمش کف دستم و از پنجره فوتش کردم بیرون. همونجور که وقتی بچه بودیم قاصدکها رو پرواز میدادیم.نمیدونم برگه الان کجاست. برگ زرد خوشگلی بود. معلوم بود وقتی سبز بوده هم برای خودش تیکه ای بوده.فقط حیف که راهشو گم کرده بود.


۱ دیدگاه

یه احساس خوب

این روزها خیلی ها درباره ده سالگی وبلاگستان نوشتند.من فقط نوشته هاشون رو میخوندم حتی فکر اینکه چیزی بنویسم خنده دار بود. من اینجا یه کودک نوپا هستم. امسال بهمن وبلاگم وارد سه سالگی میشه.حالا ممکنه دیگه از پوشک گرفته باشنم ولی تازه دارم تاتی تاتی میکنم .به قول همه اون کسایی که تمام این سالها وقتی جلوی دوربین باهاشون مصاحبه میکردند من کوچیکتر از اونم که بخوام حرفی بزنم ..ولی امروز یه اتفاق کوچولو باعث شد این پست رو بنویسم.خب از اول اون سه سال میگم:

اوایل که شروع به نوشتن کرده بودم میرفتیم وبلاگهای بقیه رو میخوندیم دیگران هم میومدند و بعد خیلی رسمی و مودب برای هم مینوشتیم از نوشتت خیلی خوشم اومد یا با اجازه لینکت کردم یا خوشحالم که به من سر زدید یا یه سری جمله های تکراری مثل همینا. بعد تو صفحه امون یه عالمه پیوند داشتیم. وقتایی که یه پست میگذاشتیم آروم و قرار نداشتیم .صدبار چکش میکردیم تا ببینیم کی اومده خونده و چند تا پیغام داریم و بعد میدویدیم میرفتیم وبلاگ طرف مربوطه.یه جورایی خاله بازی میکردیم.هرچند وقت یکبار تم صفحه امون رو عوض میکردیم  تا دوستان خسته نشند و اونها هم میومدند و تعریف میکردند از زمینه جدیدمون. دوران خوشی بود در مجموع.

تا زد و گودر راه افتاد. حالا کمتر میرفتیم سراغ دوستامون. نوشته هاشون رو میخوندیم و گهگاه بهشون سر میزدیم و پیغام میگذاشتیم. حضورمون رو با لایک زدن و شر کردن نشون میدادیم.یک کمی که اومدیم جلوتر یه موج وسیع فیلتر راه افتاد.فرقی نداشت .ما ها کار خودمون رو میکردیم. فقط دیگه اون سر زدن ها و پیغام نوشتن ها قطع شده بود.دیگه خودمون هم از راههای فرعی مینوشتیم و پست میکردیم. تم هامون رو صفحه هایی که باز نمیشد موند و بوی نا گرفت.کهنه شد و هیچ کس خاکشون رو پاک نکرد.راستش من که دلم برای اون روزها و رفت و اومد ها و نوشته ها تنگ شده بود.ولی همه اینا یه جورایی خیلی دور بود .تا امروز که وقتی صندوق نامه ام رو باز کردم یه نامه داشتم .یه دیدگاه تازه از یه دوست عزیز برای پستی که اسم نداشت و مطمئن نبودم کدوم نوشتمه.برای همین رفتم تو پیشخوان وبلاگم و .. یهو یه موج گنده خاطرات ریخت رو سرم.یاد اون روزهایی افتادم که خیلی دور نبودند ولی خیلی دور بودند. یه حس خوبی داشت خوندن اون نوشته دوست عزیزم و دیدن اسمایلی بامزه اش.تصمیم گرفتم از این به بعد هرچند هم سخت باشه باز هم هر چند روز یکبار برم و برای دوستام پیغام بگذارم. برم تو وبلاگشون .یه گشتی بزنم.

امروز هدی عزیز حس خوبی بهم هدیه داد.دلم میخواد با همتون قسمتش کنم. همین روزها منو تو خونه خودتون میبینید.