دنیای کوچک یک چلچله


۱ دیدگاه

دلتنگی

ای مسئولین کتابفروشی علیم خیلی بیشعورید که یهو زدید کتابفروشی محبوب منو بستید. نگفتید عادت کرده بودم روزهای دلتنگیم بزنم بیرون و هرجور بود راهمو کج کنم به شریعتی تا دلتنگی هامو لابلای قفسه کتابها جا بگذارم. نگفتید حالا این بار سنگین دلتنگی هامو تا کجا باید با خودم بکشونم.نگفتید هرروز که از جلوی کرکره پایین کشیده و مغازه متروک و قفسه های پر از خاک میگذرم چقدر دلم میگیره.پس وقتی داشتید اونجا رو میبستید به چی فکر میکردید؟

Advertisements


بیان دیدگاه

31 October, 2011 02:55

باور کنید این مجری های برنامه های ورزشی به خصوص این گزارشگرای فوتبال گاهی حرفایی میزنند که میخوام سرمو به کوبم به دیوار. نمونه اش امروز؛ مسابقه استقلال که تموم شد مثلا" داره از دست اندرکاران تشکر میکنه:با تشکر از همه عزیزانی که توی این هوای سرد زحمت کشیدند تا شما بتونید توی خونه های گرمتون این بازی رو ببینید.دلم میخواست میرفتم میزدم تو دهنش میگفتم مگه محض رضای خدا کار کردند که منتشو سر ما میگذاری، مرتیکه . پول گرفتند کار کردند.
ما مردم چقدر بدبختیم که برای همه چیز باید سرمون یه کوه منت بگذارند حتی برای دیدن یه مسابقه فوتبال.


بیان دیدگاه

30 October, 2011 22:09

دلم میخواد پنجره رو باز کنم بعد مثل طوبای داستان طوبا و معنای شب پارسی پور سرم رو ببرم بیرون رو به آسمون داد بزنم. بسه. دیگه نبار .بسه.
بعد وقتی بارون قطع شد با خودم فکر کنم ا مث اینکه خدا یه وقتایی به حرف منم گوش میده…


بیان دیدگاه

خاطرات

ما بچه بودیم اون سال موشک بارون. .من از همشون بزرگتر بودم. نزدیکیهای عید یه روز که غوغا شده بود تهرون ،بزرگترا یه مینی بوس گرفتند و همه زن و بچه ها رو سوار کردند توش. سوار که چه عرض کنم همه رو مثل گوسفند بار مینی بوس کردند. فقط دو تا مرد با ما بودند بابام و یکی از داییهام و البته راننده. غروب بود که راه افتادیم طرف رامسر ویلای خاله ام. بزرگترا از هول نجات جونمون نکرده بودند یه آب و دونی بذارن تو ماشین برای اونهمه بچه فقط یکی از زناـمادراـ یک کیسه نون لواش از تو فریزر کشیده بود بیرون با یه رول کالباس یخ زده که اون شب تا صبح که بالاخره بعد دو بار گم شدن ویلا رو پیدا کردیم شام شبمون شد.هنوز بعد اینهمه سال نمیتونم کالباس بخورم. بوش منو میبره به لقمه های یخ زده ای که مادرا میدادند دست بچه هاشون و تو اون سرما میلرزیدیم و گاز میزدیم.از همون موقع از کالباس متنفر شدم که هنوز طعم اشک بی صدای زنهایی رو میده که نگران مرداـ پدرایی ـ بودند که جا مونده بودند زیر موشک ها.
برای ما بچه ها اما اون روزها جز شادی و بازی و خوشی چیزی نداشت. هیچ کدوممون حال پدر و مادرایی رو که ما رو به حال خودمون ول کرده بودند نمی فهمیدیم.
اون روزها برای ما بچه ها تا همین الان که همسن پدر مادرای اون روزامون شدیم از بهترین خاطرات زندگیمونه.
سریال وضعیت سفید که شروع شد یهو هل داده شدم به سالهای قبل.یهو همه چیز زنده شد .همه چیز جون گرفت.عجیب همه چیز واقعی بود. خودمون رو میدیدم مادرا پدرا داییها و زنداییها.همه چیز بیش از اندازه واقعی بود برام. قسمت سوم چهارم که گذشت دیدم دیگه نمیتونم تحمل کنم. تمام اون روزهایی که فکر میکردم بهترین خاطرات رو داره وقتی جون گرفت دیدم چقدر تلخ بوده. چقدر بد بوده و نمیدونستم. وقتی با مرگ زندگی میکردیم. وقتی زنگ میزدیم و خبر میگرفتیم کجا رو زدند. کی رفته کی مونده. همه اون خاطرات خوب آوار شد . دیگه هیچ چیز قشنگی توش نبود. پشت اون دیوارهایی که خراب شد تازه تونستم دلهره و عذاب اون روزها رو ببینم که اینهمه سال بدون اینکه بدونم تو اعماق وجودم جا خوش کرده بود.دیگه وضعیت سفید رو ندیدم. نمی خواستم به اون روزها فکر کنم. نمی خواستم فکر کنم که میتونستم من هم یکی از اون مادرایی باشم که بچه هاشو به دندون گرفت و شوهرش و روحش و گذاشت و رفت.
وضعیت اون روزها اصلا" سفید نبود قرمز هم نبود. اون روزها همه جا وضعیت سیاه بود ،ظلمات.


بیان دیدگاه

جوگیری

امروز برای اولین بار توی عمرم چتر گرفتم دستم.کسایی که منو میشناسند میدونند سنگ هم از آسمون بباره محاله من چتر دستم بگیره.اصلا" سهراب شعر زیر باران رفت رو برای من نوشته بود ،بس که رفتم زیر بارون و خیس و آبکشیده برگشتم.ولی امروز یهو جو منو گرفت. صبح موقع بردن لیالی به مهد یه سر رفته بودم بیرون و برگشته بودم دقیقا" مثل یه پرستویی که روش یه پارچ آب ریختند.دیدید پرنده ها که خیس میشن چقدر بیچاره به نظر میان. زشت میشن. میلرزند پرهاشون سیخ سیخ میشه .همونجوریها شده بودم من. یکساعت بعد لباس خشک پوشیدم و جوگیر چتر برداشتم و زدم بیرون.بعد ..بعد فهمیدم من بلد نیستم چتر بگیرم سرم. یه جور بلاتکلیف بودم. دستم خسته شده بود بس که بالا نگهش داشته بودم. چترم میخورد به مردم. قرار نداشت. یه جا گیر کرد به کرکره یه مغازه.یه جا داشت میرفت تو چشم یه خانومه. یه جا هم افتاده بود دنبال چتر یه آقایی این چتر بی ناموس!از همه اینا گذشته حس چتر گرفتن تو دستم خیلی احمقانه بود.خلاصه اگه زیر بارون بودم کمتر خیس میشدم .یه وضعی بود اصلا". اینجوری بود که رسیدم خونه عطای چتر و به لقاش بخشیدم .
سهراب عزیز همچنان زیر باران باید رفت. گرچه خداییش این امروزیه بارون نبود.سیل بود.


بیان دیدگاه

29 October, 2011 03:37

خداییش یکی به من بگه چطور میشه آدم به آوش رای بده و آرمین رو نبینه. گوش و علم موسیقی هم نمیخواد.کلا یه جوری داره میشه اسم رای و انتخابات و هرچی بهش مربوطه که میاد آدم عقش میگیره.فرق هم نمیکنه رای گیری آکادمی باشه یا هرچیز دیگه ای