دنیای کوچک یک چلچله

جوگیری

بیان دیدگاه

امروز برای اولین بار توی عمرم چتر گرفتم دستم.کسایی که منو میشناسند میدونند سنگ هم از آسمون بباره محاله من چتر دستم بگیره.اصلا" سهراب شعر زیر باران رفت رو برای من نوشته بود ،بس که رفتم زیر بارون و خیس و آبکشیده برگشتم.ولی امروز یهو جو منو گرفت. صبح موقع بردن لیالی به مهد یه سر رفته بودم بیرون و برگشته بودم دقیقا" مثل یه پرستویی که روش یه پارچ آب ریختند.دیدید پرنده ها که خیس میشن چقدر بیچاره به نظر میان. زشت میشن. میلرزند پرهاشون سیخ سیخ میشه .همونجوریها شده بودم من. یکساعت بعد لباس خشک پوشیدم و جوگیر چتر برداشتم و زدم بیرون.بعد ..بعد فهمیدم من بلد نیستم چتر بگیرم سرم. یه جور بلاتکلیف بودم. دستم خسته شده بود بس که بالا نگهش داشته بودم. چترم میخورد به مردم. قرار نداشت. یه جا گیر کرد به کرکره یه مغازه.یه جا داشت میرفت تو چشم یه خانومه. یه جا هم افتاده بود دنبال چتر یه آقایی این چتر بی ناموس!از همه اینا گذشته حس چتر گرفتن تو دستم خیلی احمقانه بود.خلاصه اگه زیر بارون بودم کمتر خیس میشدم .یه وضعی بود اصلا". اینجوری بود که رسیدم خونه عطای چتر و به لقاش بخشیدم .
سهراب عزیز همچنان زیر باران باید رفت. گرچه خداییش این امروزیه بارون نبود.سیل بود.

نویسنده: parastookesefid

لونه من قبلا" اينجا بود:parastookesefid.blogfa.com

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s