دنیای کوچک یک چلچله

خاطرات

بیان دیدگاه

ما بچه بودیم اون سال موشک بارون. .من از همشون بزرگتر بودم. نزدیکیهای عید یه روز که غوغا شده بود تهرون ،بزرگترا یه مینی بوس گرفتند و همه زن و بچه ها رو سوار کردند توش. سوار که چه عرض کنم همه رو مثل گوسفند بار مینی بوس کردند. فقط دو تا مرد با ما بودند بابام و یکی از داییهام و البته راننده. غروب بود که راه افتادیم طرف رامسر ویلای خاله ام. بزرگترا از هول نجات جونمون نکرده بودند یه آب و دونی بذارن تو ماشین برای اونهمه بچه فقط یکی از زناـمادراـ یک کیسه نون لواش از تو فریزر کشیده بود بیرون با یه رول کالباس یخ زده که اون شب تا صبح که بالاخره بعد دو بار گم شدن ویلا رو پیدا کردیم شام شبمون شد.هنوز بعد اینهمه سال نمیتونم کالباس بخورم. بوش منو میبره به لقمه های یخ زده ای که مادرا میدادند دست بچه هاشون و تو اون سرما میلرزیدیم و گاز میزدیم.از همون موقع از کالباس متنفر شدم که هنوز طعم اشک بی صدای زنهایی رو میده که نگران مرداـ پدرایی ـ بودند که جا مونده بودند زیر موشک ها.
برای ما بچه ها اما اون روزها جز شادی و بازی و خوشی چیزی نداشت. هیچ کدوممون حال پدر و مادرایی رو که ما رو به حال خودمون ول کرده بودند نمی فهمیدیم.
اون روزها برای ما بچه ها تا همین الان که همسن پدر مادرای اون روزامون شدیم از بهترین خاطرات زندگیمونه.
سریال وضعیت سفید که شروع شد یهو هل داده شدم به سالهای قبل.یهو همه چیز زنده شد .همه چیز جون گرفت.عجیب همه چیز واقعی بود. خودمون رو میدیدم مادرا پدرا داییها و زنداییها.همه چیز بیش از اندازه واقعی بود برام. قسمت سوم چهارم که گذشت دیدم دیگه نمیتونم تحمل کنم. تمام اون روزهایی که فکر میکردم بهترین خاطرات رو داره وقتی جون گرفت دیدم چقدر تلخ بوده. چقدر بد بوده و نمیدونستم. وقتی با مرگ زندگی میکردیم. وقتی زنگ میزدیم و خبر میگرفتیم کجا رو زدند. کی رفته کی مونده. همه اون خاطرات خوب آوار شد . دیگه هیچ چیز قشنگی توش نبود. پشت اون دیوارهایی که خراب شد تازه تونستم دلهره و عذاب اون روزها رو ببینم که اینهمه سال بدون اینکه بدونم تو اعماق وجودم جا خوش کرده بود.دیگه وضعیت سفید رو ندیدم. نمی خواستم به اون روزها فکر کنم. نمی خواستم فکر کنم که میتونستم من هم یکی از اون مادرایی باشم که بچه هاشو به دندون گرفت و شوهرش و روحش و گذاشت و رفت.
وضعیت اون روزها اصلا" سفید نبود قرمز هم نبود. اون روزها همه جا وضعیت سیاه بود ،ظلمات.

نویسنده: parastookesefid

لونه من قبلا" اينجا بود:parastookesefid.blogfa.com

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصاتِ خود را پر کنید یا برایِ ورود رویِ نقشک‌ها کلیک کنید:

نشان‌وارهٔ WordPress.com

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر )

درحال اتصال به %s