دنیای کوچک یک چلچله


بیان دیدگاه

27 October, 2011 11:52

فکر کنم این رها اعتمادی تو خونه هم که نشسته یا تو خواب همه اش میگه هزیته اس ام اس صد و پنجاه.. برای مخابرات کشور خودتون .. ربطی به تلویزیون من وتو نداره .. . فکر کنم با خودش هم که حرف میزنه همه اش داره اینا رو نکرار میکنه طفلک


بیان دیدگاه

خفه خون

دیروز عصر تو تاکسی میرفتم دنبال دخترک.راننده یه همشهری بود بالای شصت سال. میگفت چهل ساله تهرانه ولی هنوز لهجه داشت خفن. وقتی من سوار شدم وسط حرفش بود. داشت برای دو نفر پشت میگفت : خب مرد تو رییس جمهوری بیا با مردم حرف بزن بگو من و شما انتخاب کردین سی میلیون بهم رای دادید ببینید مردم نمیگذارند کار کنم یه روز تو نظام بانکی مشکل ایجاد میکنند یه روز یه کامیون پر طلا تو ترکیه پیدا میشه.یه روز…
اقا این زبون صاب مرده هی جنبید هی جنبید بپرسه اقا شما خودت شمردی رای ها رو سی میلیون بود ؟ کم و کسر که نداشت خدای نکرده. بعد یه صدا از ته حلقم به زبونم گفت خفه شو. زبونم خفه شد. چراغ قرمز شد من پیاده شدم. زبونم از دیروز تا حالا قهر کرده لال شده.از دیروز تا حالا با هیچ کحس حرف نمیزنه


بیان دیدگاه

کابوس

دیشب همه که خوابیدند ،نشستم پای نت.گفتم تا فرصت باقیه مطالب توی گودرم رو بخونم که تو هفته گذشته جمع شده بود .یه کوه پر از نوشته و دل من که همه اش اونجا بود. نکنه بیام باز نشه. بعد اون نوشته های منتظر چی؟ بعد دل من چی؟ همه اش فکر کنم چه نوشته هایی از دست دارم.اصلا" شاید دوباره از دیروز یه نقطه ای ده تا پست گذاشته باشه یا خانم شین یا گیلاس. یا شاید دوباره خارخاسک اومده باشه با یه شاهکار جدید آقاشون و گاوش . نوشته های روباتها رو چیکار کنم. بعد جونم بالا اومد تا کامپیوترم روشن شد.اون وقت هر کار کردم نرفت تو ریدر. همه اش اون صفحه فیلتر اومد و با پیشنهاداش برای خوندن یه چیز دیگه جای نوشته های دوستام فحش داد بهم و دلم و سوزوند.آخرش یک رفتم بخوابم. خسته و نا امید.تا صبح خواب فیلتر چی رو دیدم و بهش میگفتم دو سه روز هم طاقت نیاوردی تا خودشون درشون ببندند پفیوز.
صبح با ناامیدی محض گودر را باز کردم. باز شد. فکر کنم دیشب فیلتر چی هم خواب منو دیده بود. دلش سوخته بود که اینجا رو باز کرده بود!


بیان دیدگاه

نفرین

از همون روز که ریدر بینوا رو فرستادند اون گوشه توی زیر مجموعه مور باید میفهمیدیم یه خوابایی براش دیدیند. جدا" توی روحشون.همشون سرو ته یه کرباسند. اومدند همه عشق وچیزای دوست داشتنی رو ازمون بگیرن. فرق نمیکنه اونور دنیا باشند یا اینطرف. اونوری ها که بدترند. هی نشستند و سنگ مارو به سینه میزنند بعد تحریم میکنند اول از همه دهن مردم سرویس میشه.دود تحریماشون فقط تو چشم مردم میره.تحریم میکنند بعد هواپیما ها میافته و مردم عزادار میشن.میری با بدبختی برای یه خراب شده ای ویزا بگیری با همین مردمی که سنگشونو به سینه میزنند چنان رفتار میکنند بلانسبت سگ.اونوقت آقایون سرشون درد میگیره پا میشن میرن اروپا و آمریکا مسکن بخرند.هیچ کس هم نمی گه خرتون به چند.اینم از اینترنت .هرروز برامون و برای فیلتر شدن و دسترسی نداشتنمون به اطلاعات دل میسوزونند اونوقت یه گودر مادر مرده داشتیم اونم جاشونو تنگ کرده بود میخوان گل بگیرن درشو. الهی به زمین گرم بخورید الهی سلاطون بگیرید. الهی حناق بگیرید .. الهی .. .
من در حال سینه کوبیدن رو به آسمون !


بیان دیدگاه

شهرزاد قصه گو

موقع مسواک زدن پرسید امشب کتاب بزرگ میخونی برام یا کوچولو مامان؟
با قاطعیت گفتم هیچ کدوم .یکساعت پیش گفتم بخواب تا برات بخونم. هیچی نگفت چونه هم نزد. میدونه که وقتی میگم نه یعنی نه. لباس خوابشو که پوشید روشو که انداختم و اومدم ببوسمش دلم سوخت. خیلی.دراز کشیدم پیشش.وقتی بهش گفتم میخوام برات یه قصه بگم چشاش برق زد. اومدم قصه بگم دیدم هیچی نیست. حافظه ام خالی خالی بود. چشای لیالی دوخته شده بود به دهن من و من مثل اون موقع هایی که درس بلد نبودم و میرفتم پای تخته لال شده بودم. بعد کم کم خاله سوسکه اومد ولی تو راه همدون و رفتن خونه شوهر نبود خاله سوسکه تو کدو قلقله زن بود و مهمونای ناخونده خاله پیرزن کدو رو قل میدادند و دختر نارنج و ترنج رفته بود خونه دختر پیرزن کدو قلقله زن مهمونی و دیده بود عروسک سنگ صبور نشسته و داره سر غوله رو شونه میکنه و میگه حالا من بترکم یا تو بترکی.این وسط خانوم حنا که دیگه همه جا رو گذاشته بود رو سرش بس که داد میزد و ننه حسن رو صدا میکرد.نمیدونم چقدر طول کشید ولی کم کم همه برگشتند سرجاشون و من دست انداختم به نزدیکترین قصه و جون کندم تا خاله سوسکه و آقا موشه رو با هم فرستادم خونه بخت.
چشای دخترک ولی برق میزد .برم چند تا کتاب بخونم یا حداقل یه سرو سامونی به قصه های توی حافظه ام بدم .از امشب میدونم که دخترک قصه میخواد هرچند از شانسش مامانش قصه گوی خوبی هم نیست.


بیان دیدگاه

یک پرستوک دیگه

همه چی با یه کتاب شروع شد. یه کتاب سورمه ای با یه پرستوی بنفش بزرگ روش و بالاش درشت نوشته شده بود :پرستوک سفید.یه سری داستانهای کوتاه بود. یادم نیست مال مجارستان بود یا رومانی .نمیدونم فقط یادمه از کشورهای اروپای شرقی بود. پرستوک سفید اسم یکی از داستانها بود که از همه اشون هم دلگیر تر بود. داستان زن و شوهری که بچه مریضشون رو میبردند تا یه پرستوی سفید مهاجر رو ببینه که طبق یه باور خرافی مریضی ناشناخته طفلشون علاج بشه. یه داستان درباره امید که خیلی هم دلگرم کننده نبود.چون هنوز کسی پرستوی کوچیک سفید رو ندیده بود.نه یا ده سالم بود. از همون زمان اسم مستعارم شد پرستوک.عکس پرستوی کتاب رو توی تولد 18 سالگیم بزرگ کردم و کیک تولدم رو یه پرستوی بزرگ پختم.
امروز توی گودر برخوردم به یه سری مطلب شر شده توسط پرستوک.چشام گرد شد. پرستوک فقط من بودم. هویتم بعد سی سال زیر سوال رفت. رفتم و مطالبش رو خوندم.پرستوک تازه من نبودم ولی شبیه به من بود فقط جوونتر و جسورتر.وقتش از من بیشتربود و حضورش توی گودر زیادتر.
اولش دوستش نداشتم. یه جورایی فکر میکردم منو پوشونده.نکنه دوستام فکر کنند منم. نکنه از دستشون بدم.بعد که سرکی کشیدم تو مطالب شر کردش دیدم نه. یه جورایی هم خونواده ایم.من مسن تر ،محتاطتر،خسته تر. اون جوونتر ،جسورتر،تازه نفس تر.حالا دوستش دارم. من منم . اون خودشه.
هردومون پرستوهایی هستیم که از سفر جا موندند.