دنیای کوچک یک چلچله


بیان دیدگاه

26 November, 2011 15:08

تو مهدشون یه تلفن درست کردند با مقوا .زیرش بزرگ نوشتند الکساندر گراهام بل.روز جهانی تلفن بوده لابد. خوشحال از اینکه دخترم داره به دانشش افزوده میشه ازش می پرسم :خب پس تلفن رو کی درست کرده؟بدون مکث جواب میده: مهد کودک !
ای خدا به داد من برس. این هوش بچم منو کشته!!

Advertisements


بیان دیدگاه

20 November, 2011 20:01

من از بارون متنفرم. این جمله سرتاسر امروز از صبح که از خونه رفتم بیرون تو سرم تکرار شده.نه من از بارون متنفر نیستم .بارون رو دوست دارم وقتی توی شمالم ،توی بالکن نشستم یا زیر بارون ریز لب دریا دارم با اعصاب راحت راه میرم.اینجور وقتا عاشق بارونم. دوست دارم بدون چتر برم زیر بارون و خیس خیس شم.ولی از بارون تهران متنفرم از آدمای تهران هم توی روز بارونی متنفرم .از ماشینهایی که فکر نمیکنند به آدمهای زیر بارون. توی ماشینهاشون با شیشه های بخار گرفته نشستند ووقتی ویراژ میدن به هیچ جاشون نیست که سرتا پات رو با گل و کثافت خیابون پوشوندن.از خیابونهای بارونی تهرون متنفرم که اینقدر که آب تو چاله چوله هاشون هست تو جوبهاشون آب نمیبینی.از شهری که تا دو قطره بارون میاد ترافیک تو خیابونهاش بیداد میکنه ،همه عجله دارند ،همه دیر میرسند،هیچ کس به کسی رحم نمیکنه.از شهری که پیاده رو نداره و تو تو بارون باید کنار خیابون راه بری و ندونی بچه رو بچسبی یا چترو یا مواظب ماشینها باشی که زیرت نکنند.از آدمایی که تا بهت میرسن تو بانک یا نونوایی یا تو مهد وقتی منتظر بچه ای که بیاد بدون آشنایی لبخند میزنند و میگن خدا رو شکر بارون اومد و آلودگی کم شد. من از خودم متنفرم وقتی روم نمیشه بکوبم تو صورتشون و بگم بارون که میاد مردم این شهر تمام آلودگی های روحیشون رو میریزن بیرون. کاش بارون نیاد و فقط آلودگی هوا رو ببینی که باقی آلودگی ها رو میپوشونه.من که هیچ اگه خود سهراب هم بود و یکساعت توی تهرون زیر بارون میموند عمرا" میگفت زیر باران باید رفت.


بیان دیدگاه

استدلال

.پیش نویس:تقصیر دخترک نیست که معنای جمله ای که این روزا ورد زبون من شده نمیدونه
لیالی اسباب بازیشو آورده نشونم میده:این دهن منو صاف کرده!
من رطب خورده منع خرما کن :زشته. این حرفا چیه میزنی
لیالی با قیافه حق به جانب:دهن تورو نگفتم که. دهن خودمو گفتم!!!
خداییش کدوم اسمایلی میتونه قیافه منو مجسم کنه براتون تو اون لحظه؟


بیان دیدگاه

9 November, 2011 01:41

صبح که چشم باز میکنم میدونم ازون روزای گنده. از اون روزا که اخلاقم سگیه. حوصله ندارم. زورم میاد دو کلمه حرف بزنم. از اون روزا که دنبال پاچه میگردم تا بگیرم. مامان میخواد بره بیرون منم راه میافتم. اصرار میکنه نیا.بمون خونه استراحت کنه. سرمو تکون میدم .دهنم حوصله نداره باز شه.تو راه اولین پاچه مال ماشینیه که رد میشه با سرعت توی یه کوچه پر گل و شل.پشتش داد میزنم و دستمو تکون میدم. دشت اول صبحمه.جلوتر مامان غصه میخوره:چرا لباس گرم نپوشیدی.لباست کمه.چرا پالتو نپوشیدی.چتر بدم بهت.مامان بوی سگی منو نمیفهمه.باز سر تکون میدم.پیاده تو برف میریم طرف مترو. میخواد بره امیر آباد به بانکش سر بزنه.وسط راه که میاد دلسوزی کنه قاطع میگم نمیخوای من بیام میرم تجریش. حوصله خونه رو ندارم.یه بوهایی تو هوا حس میکنه.گرگینه بدون مهتاب.هیچی نمیگه. بهش نگاه میکنم. مامان عزیز من.اون شخصیت خوبه یک کم خودشو جلو میکشه:میخوام برم 16 آذر.کار دارم.با هم میریم طرف کتابفروشی اگر.یکماهه نه بیشتره که میخوام کتاب مهمانی خداحافظی رو بخرم.چند تا کتابفروشی طرف خونه رفتم. تو آخرین کتابفروشی وقتی طرف برمیگرده میگه اشتباه میکنید مهمانی خداحافظی مال میلان کوندراست باهاش حرفم میشه.میخوام برم کتاب رو بخرم برم بزنم تو صورتش تا دیگه اینجوری به کسی جواب نده.مثل اینکه خیلی حالیشه و من تاحالا کتاب ندیدم.به کوچه که میرسم یادم میافته پلاک رو نمیدونم. سر کوچه اولین مغازه شیشه هاش بخار کرده. درش بسته است. فروشنده میاد بیرون.میپرسم ببخشید کتابفروشی اگر کجاست. درو باز میکنه.میریم تو. یه جای کوچیک ،و پر انرژی مثبت.یه چرخی که اونجا میزنم حال و هوام عوض میشه. دیگه سگی در کار نیست. با فروشنده کمی حرف میزنم. از صبح تا حالا اولین لبخندم مال اون میشه.کتابم رو میگیرم و یه کتاب هم برای لیالی بر میدارم.از کتابفروشی یه آدم دیگه میاد بیرون. میریم بانک. تمام مدتی که مامان کار داره شروع میکنم به خوندن کتاب.تا کارش تموم شه یک سوم کتاب رو خوندم. نوشته های خانم شین رو همیشه دوست داشتم.از همون بار اول که خوندم یه جورایی خیلی بهم نزدیک بوده.
شب که کتاب تموم میشه جای خالی همه دوستام که نیستند رو قلبم سنگینی میکنه.دلم برای شنیدن صدای بچه ها و دیدنشون پر میکشه. جا به جای کتاب یاد تلفن آخر و خداحافظی نسیم میافتم.شب که میخوام بخوابم ته دلم هنوز قرصه. شیرین پیشمه.هروقت دلم بگیره هروقت غصه داشته باشم هروقت خرشم ،سگ شم،گرگ شم میدونم که شیرین هست.
شب سگه رفته. آرامش هست ،دوست هست،کتاب هست. فردا روز بهتریه.


۱ دیدگاه

درددل

اومدم یه چیز دیگه بنویسم.مینویسم پست بعد..الان این پست خودشو انداخت جلو. من آدم مودبی نیستم. ولی فحش نمیدم. نه بلدم نه میتونم. اصلا" در اوج عصبانیت هم نمیتونم حرف رکیک بزنم. قبلا" هم گفتم یه جور مسئله خانوادگیه. نهایت فحش این روزام برای یه عده آدم معدود که نمیتونم تحملشون کنم پفیوزه.حالا اینم نمیدونم از کجا دو ساله! افتاده تو دهنم.حالا چی شد این پست اومد؟رفتیم پلاس. مجبورشدیم.نمیدونم اجبار بود یا هرچی. رفتیم .داریم غر میزنیم ناله میکنیم غصه میخوریم هرکدوم به روش خودمون. یکی فحش میده،یکی ناله میکنه،یکی آه میکشه . یکی مینویسه و تو نوشته هاش فحش هست ناسزا هست اصلا" هرچی که آرومش میکنه.بعد یکی میاد از خارج حلقه هات. نصیحت میکنه. پیف پیف میکنه از مدل نوشتنت. ایراد میگیره. بعد هم که بهش میگی آقا آزادیه تو خونه خودم میخوام فحش بدم دری وری بگم یا اصلا" هرکاری بکنم خیلی جالب مینویسه اینجا یه صفحه اجتماعیه مزخرف نوشتید من اعتراض کردم!نخیر ما آدم نمیشیم. دیکتاتوری و زور گفتن تو خونمونه. همیشه هم باید زور بالا سرمون باشه هم باید زور بگیم.
دلم برای گودرم تنگ شده.هرکسی نمی اومد تو. اگه هم می اومد و زیاد حرف میزد درو باز میکردیم و بفرمایید بیرون.خونه خونه خودت بود. اختیار دارش هم خودت بودی. حوصله این ادا اطوارها رو ندارم. خستم میکنه. دلم برای دوستام برای یه نقطه ای،برای آقای دکترش برای بداخلاقی هاش برای شعراش، برای پرسه اوس برای اون خونه تنگ شده