دنیای کوچک یک چلچله


بیان دیدگاه

ساعت خوش

دیشب نشستیم قیصر رو ببینیم.دخترک که خوابیده بود.امیرعلی رو صدا زدیم نشستیم پای فیلم.امیرعلی 14سالشه.خیلی هم تو خط فیلم و کارگردان و بازیگر و این چیزا نیست.فعلا بیشتر فوتبالیه.درست میشه ایشالا!!
بعد از اول فیلم یه توضیح من میدادم بهش یه توضیح باباش میداد.اونجا که رسید به این دیالوگ معروف: قیصر کجایی که داشتو کشتند.دوتایی باهم گفتیم این از دیالوگ های ماندگار سینمای ایرانه.یه جاهایی هم توضیحاتمون به فیلم ربط نداشت.مثل تعریف هامون ازحموم عمومی یا لباس پوشیدن جاهلای قدیم یا خوابوندن پاشنه کفششون.حتی درباره کشتارگاه و فرهنگسرای بهمن یا زندگی خصوصی بهروز وثوقی کلی حرف زدیم باهاش.شب خوبی بود.کلی حال کردیم.فکر کنم یه وقتایی لازمه بشینیم با بچه هامون فیلم ببینیم ,حرف بزنیم,خاطره بگیم,تو گذشته ها بگردونیمشون.نزدیک بشیم به هم.لذت ببریم از زندگیمون به همین سادگی

Advertisements


بیان دیدگاه

با پرهای نرم بر ماه پیشانیت تاج نوزادی می بافد

جمعه رفتم تئاتر.تئاتر عروسکی بزرگسالو البته بی صدا بر اساس داستان منطق الطیر.الی بازیگر و عروسک گردان بود و رفتم کارشو ببینم. آخرین بار کی بود رفته بودم تئاتر؟کار نیما دهقانی بود یا نمایشی از برشت که نگار بازی میکرد.اره نمایش برشت بود یکسال قبل.از همون بچگی ،از بار اولی که توی اون سالن تاریک نشستم همیشه محسور تئاتر بودم. مثل آدمی که افسون میشه.اما این سالهای بعد از ازدواج شاید نمایش هایی که دیدم به تعداد انگشتان دست باشه همراه با یک دنیا حسرت.افسوس از دست دادن لحظاتی که دوست داری و ازشون میگذری.از همون لحظات اول همراه عروسک ها شدم که تمام وجودشون حس بود؛ اونقدر که فکر میکردی زنده اند و همراه با عروسک گردانهاشون بازی میکنند.وقتی کلافه بودند، وقتی کار میکردند، وقتی پتک میزدند ،غذا میخوردند و میخوابیدند در وجودشون زندگی بود به معنای کلمه.و زیباترین صحنه وقتی بود که عروسک الی به اون نگاه کرد و ازش کمک خواست و خواهرکم با افسوس سرش را تکون داد. اینقدر با احساس که فکر میکردی بچه اش را بغل گرفته و براش غصه میخوره.بعد صحنه عوض شد :من بودم و الی با کلی اسباب بازی و عروسک دور وبرمون. هرکدوم یه عروسک اختصاصی داشتیم که یه جورایی پرنسس هامون بودند.شاهزاده المیرا عروسکی بود با موهای طلایی و لباس صورتی شوخ و سرزنده و شاد . و عروسک من غمگین بود با چشمهایی که یه غم عمیق توش دیده میشد و یه لباس تیره داشت با دو تا موی بافته شده که از زیر کلاهش بیرون اومده بود.و ما دوتا ساعتهای طولانی تابستون رو در غیاب مامان که سرکار بود با عروسک هامون بازی میکردیم. خواهر کوچولوی مهربوونم کی اینقدر بزرگ شده بود و من نفهمیده بودم.دلم برای تموم اون روزهای خوب بچگیمون پر کشید.برای کلیپی که با لباسهای مامان و آهنگ ای قشنگ تر از پریای شهرام بازی میکردیم و یا برای تمرین رقص پریچهر ،برای اون روزها که دو تایی به استخر میرفتیم و من مواظبش بودم. برای همه گذشته هامون که حالا رسیده یه دیدارهای هفتگی و تلفن های روزانه.نمایش که تموم شد صورتم خیس بود.همه اشک ها اشک شادی یا غم نیست ؛یه اشک هایی اشک دلتنگیه.