دنیای کوچک یک چلچله


۱ دیدگاه

نگرانیها

دخترک پاشو میکوبه رو زمین. بهونه میگیره .نسکوییکش تموم شده و دو روزه سر صبحونه که میشه فقط نق میزنه. هرچی بهش میگم نیست مامان پیدا نمیشه ،نمیفهمه.دخترک نمیدونه تحریم چیه.اگه هم براش توضیح بدم و اگه هم بفهمه نمیفهمه تحریم چه ربطی به صبحونه اش داره. دخترک فقط نگران صبحونه محبوبشه.من اما نگرانیم نسکوییک اون نیست.من وقتی آدمهای احمقی به طبل جنگ میکوبند نگران پسرکم میشم که حالا پشت لبش سبز شده و فکر جنگ باعث میشه از بزرگ شدنش خوشحال نباشم.من وقتی آدمهای احمق اونطرف آب تحریم میکنند و تحریم میکنند ،بدون اینکه فکر کنند،نگران بیماری مامانم هستم و داروهای همسرم که هر روز ممکنه دیگه نباشه.من غصه کسایی رو میخورم که تو بیمارستانها بیمار چشم به راه دارویی دارند که اسیر تحریم شده.من همه آدمهای اینور آب و اونور آب رو به یه چشم میبینم. من از همشون بدم میاد.بعله ،نگرانی های من فراتر از صبحونه دخترکه.اون ولی فقط نسکوییکش رو میخواد

Advertisements


بیان دیدگاه

تولدش مبارک!

وبلاگ من امروز چهارساله شد.امروز رفتم و یه سری به چهار سال گذشته زدم.افسوس که هرسال دریغ از پارسال.نمیدونم سال بعدی وجودداره یا من هستم یانه.ولی امیدوارم سال بعد اگه بودم و اومدم نوشته ام پر از صلح باشه.بوی تغییر بده.تو دلش خنده باشه.به هر صورت انسان به امید زنده است.
پ ن:یه سرودی بود میگفت: «بگذرد این روزگار تلخ تر از زهر باردگر روزگار چون شکر آید»خداجون ما هنوز منتظریم.حالا شکری هم نبود عیب نداره.تو تلخی زهرمارشو بگیر ما روی سرمون میگذاریمش


بیان دیدگاه

21 January, 2012 21:55

امروز یه خانمی زنگ زد به مبایلم با یه صدای خسته و داغون که میلرزید. میگفت شماره منو رو مبایل شوهرش پیدا کرده و پریروز با من!حرف زده.هرچی میگفتم خانم به خدا من نبودم اشتباه گرفتید باورش نمیشد.آخرش هم که قبول کرد گفت ترو خدا گوشی رو بده به اون خانمه که داره زندگیمو از هم می پاشه.قلبم درد گرفته بود.قسم خوردم به جون بچه هام که اشتباه گرفته.دلم براش کباب شده بود.صدای گریه بچه اش پشت خط می اومد.میدیدمش که پای تلفن نشسته کلافه .خونه بهم ریخته .بچه گرسنه ای که داره گریه میکنه و زنی که حس میکنه دنیا داره رو سرش خراب میشه و مردی که معلوم نیست کدوم گوریه.خدا میدونه که در اون لحظه ها از همه مردا متنفر شده بودم.روزخوبی بود یهو خراب شد.روزبدی شد.
پ ن:از دوستانی که اینجا هستند معذرت میخوام. قضاوتم درباره آقایون منصفانه نبود ولی در اون لحظه نمیشد زیاد منصف بود.
پ ن2:راستی یکساعت بعد برام مسیج داد و معذرت خواهی کرد گفت یه شماره رو پس و پیش میگرفته بس که حالش بد بوده.الان من هم حالم خیلی بده


۱ دیدگاه

9 January, 2012 02:03

فکرش را بکنید صبح داخل بیمارستان که شدم(بیمارستان قلب جماران گفتم که مجسم کنید)یه خانمه دنبالم دویید که خانمم!! چادرت کو؟من که هاج و واج مونده بودم . دیشب خبری از چادر نبود. خلاصه یه چادر از قفسه داد دست من که سرم کنم. جالا من با پالتو و یه روسری بافتنی اسکی یه چادر هم انداختم سرم که نه میتونستم روی سرم نگهش دارم نه جمعش کنم.روسری خودم هم هی میرفت عقب.یعنی یه جوری شده بود که اون حجاب همیشگیم هم وجود نداشت! بعد این وسط هی برو بالا بیا پایین کاغذ ببر و بیار و دنبال کارای ترخیص باش این چادر نکبت هم ازم آویزون بود.یعنی رو سرم که نبود عملا دور کمرم نگهش داشته بودم. خدا میدونه چقدر فحش خوردن اونایی که باید.یعنی واقعا اگه من و سایر همراها با مانتو و روسری بودیم اسلام دکترا و پرستارای توی اون بیمارستان به خطر می افتاد.بعضی کارا اینقدر احمقانه است که واقعا نمیشه درباره اش چیزی گفت


2 دیدگاه

9 January, 2012 01:52

پست دیشبم احمقانه بود خیلی.همینجوری نوشتم بدون اینکه فکر کنم کسی که میخونه چی فکر میکنه.داغون بودم. با سهیل رفتیم یه سر بیمارستان خیالمون راحت بشه بی مقدمه بستریش کردند تو سی سی یو.بعد یهو تمام خاطرات یکسال گذشته اومد جلوی چشمم. از مریضی ناگهانی مامانش تا بستری شدن های متوالیش تو اون سی سی یو لعنتی.تا فوت کردن مامانش توی بغلم.وقتی دکتره اون قرص قرمز لعنتی رو آورد که بذاره زیر زبونش تنم یخ کرده بود.وقتی رفتم براش لباس بگیرم اشکام فقط میومدبعد مث دیوونه ها به خودم فحش میدادم. احمق گریه نکن. الان ببینه تو گریه کردی چه حالی میشه.چقدر نفهمی.بعد تنها تموم راه رو تا خونه اشک ریختم تا وقتی رسیدم خونه آروم باشم .تا جلوی امیرعلی نقش یه مادر محکم رو بازی کنم و بهش اطمینان بدم که چیزی نیست.بچه ام هفت ماه پیش که مادر بزرگش فوت کردتمام مدت کنار من بود و تازه فهمیدم مرد شده و من . نمیدونستم امروز خدا رو شکر بعد کلی آزمایش و تست ورزش و .. مرخصش کردند.شب بدی بود دیشب برام. ولی خدا رو شکر امشب باز هم گرمای وجودش توی خونمونه.همیشه میدونستم چقدر دوستش دارم ولی دیشب فهمیدم که بدون سهیل هیچی نیستم و این خیلی ترسناکه.
باز هم معذرت اگه بد نوشتم و نگرانتون کردم مخصوصا" هدی عزیزم.
اینجا هم اسمایلی یه پرستوی خر ! که میخنده و گریه میکنه


2 دیدگاه

8 January, 2012 02:06

امسال سال تحویل منو سهیل و مامانش تو راه بیمارستان بودیم. سال که تحویل شد توی مدرس مامان رو بوسیدم ولی حالش بد بود اصلا نفهمید. ئست سهیل روگرفتم و گفتم عیدت مبارک. با بغض.سال بدی پشت سر بود و سال بدی جلوی رو.من و تو بدون مامان .امروز که اومد خونه و گفت سینه ام درد میکنه پریدم.رفتیم دکتر. چیز خاصی نبود. تا شب درد ادامه داشت. شبی گفتیم بریم بیمارستان خیالمون راحت بشه.با خنده و مسخره بازی. گفت نیا.گفتم میام ولی برگشتن باید برام بستنی بخری. خندید که باشه بستنی هم میخرم برات. خیلی بدی سهیل. نامرد. موندی نیومدی برام بستنی بخری. نیومدی دنباله فیلم دیشب رو با هم ببینیم. نیومدی برات شعر بخونم .رفیق نیمه راه نبودی تا حالا بعد از این هم نباش.من بدون تو هیچی نیستم. هیچی. فقط باش