دنیای کوچک یک چلچله

9 January, 2012 02:03

۱ دیدگاه

فکرش را بکنید صبح داخل بیمارستان که شدم(بیمارستان قلب جماران گفتم که مجسم کنید)یه خانمه دنبالم دویید که خانمم!! چادرت کو؟من که هاج و واج مونده بودم . دیشب خبری از چادر نبود. خلاصه یه چادر از قفسه داد دست من که سرم کنم. جالا من با پالتو و یه روسری بافتنی اسکی یه چادر هم انداختم سرم که نه میتونستم روی سرم نگهش دارم نه جمعش کنم.روسری خودم هم هی میرفت عقب.یعنی یه جوری شده بود که اون حجاب همیشگیم هم وجود نداشت! بعد این وسط هی برو بالا بیا پایین کاغذ ببر و بیار و دنبال کارای ترخیص باش این چادر نکبت هم ازم آویزون بود.یعنی رو سرم که نبود عملا دور کمرم نگهش داشته بودم. خدا میدونه چقدر فحش خوردن اونایی که باید.یعنی واقعا اگه من و سایر همراها با مانتو و روسری بودیم اسلام دکترا و پرستارای توی اون بیمارستان به خطر می افتاد.بعضی کارا اینقدر احمقانه است که واقعا نمیشه درباره اش چیزی گفت

نویسنده: parastookesefid

لونه من قبلا" اينجا بود:parastookesefid.blogfa.com

One thought on “9 January, 2012 02:03

  1. هه
    جالب واقعا
    جالب که نه
    گریه داره واقعا…

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s