دنیای کوچک یک چلچله


۱ دیدگاه

من و داداشم!!

سال دوم دانشگاه بودیم که اون مهمونی رو رفتیم.یعنی همه اش در حال مهمونی رفتن بودیم ولی معمولا فقط خودمون شش نفر بودیم.اونروز خونه فهیمه چند تا از دوستای دیگه اش هم دعوت داشتند.بچه ها از وقتی من با جلیقه و شلوار لی وایز _که اون سال مد شده بود_وارد شدم به شوخی بهم میگفتن شهرام کی.ابروهای پهن و چاقیم هم احتمالا بی تاثیر نبود.اون سالها شهرام کاشانی تازه اومده بود و هنوز چاق بود.در حال رقص بودیم که یکی از اون مهمونای غریبه جلو اومد گفت شما با شهرام کاشانی نسبتی دارید آخه خیلی شبیهین!!من معمولا اخلاق دست انداختن مردم رو ندارم.شاید کلا تو زندگیم یه بار کسی رو دست انداخته بودم که اونم همین دختره طفلک بود.فکر کنم رقص و هیجان منو گرفته بود و کله ام گرم شده بود که بدون مکث گفتم اره برادرمه!!دختره هم که ظاهرا از اون فداییهای شهرام کی بود داشت غش میکرد!خلاصه کلی سوال و جواب کرد که شما چرا پیش برادر و مادرتون نیستید و وای من عاشقشم و از این دری وری ها.منم که دیگه نمیتونستم کم بیارم سنگ تموم گذاشتم و یه داستان گفتم براش از جدایی مامی و ددی و اینکه تا درسم تموم شه نمیتونم برم و شهرام مهندسه و ما خیلی خواهر برادر وابسته ای هستیم و …خلاصه اون دروغ اول ادامه پیدا کرد و الحق من نقشی بازی کردم در حد اسکار.بچه ها که غش کرده بودن از خنده و منم همچنان جدی.مهمونی تموم شد ولی دخترک تا سالها از طریق فهیمه برای من و داداش نداشته ام _شهرام _سلام گرم میفرستاد.
امروز خوندم که شهرام کاشانی فوت کرده.نمیدونم راسته یا نه.خدا رحمتش کنه.گرچه هیچ وقت جزء خواننده های مورد علاقه من نبود ولی خبر منو برد به روزهای خوش گذشته.یهو دلم گرفت.برای اون روزهای الکی خوش,برای دوستام,برای برادر نداشته ای که جوون مرد,برای سادگی دختری که امروز بعد شنیدن خبر به دوستاش میگه من تو یه مهمونی خواهرشو دیدم ,بعد دلش برام میسوزه که طفلک چقدر هم برادرشو دوست داشت…

Advertisements


بیان دیدگاه

تعطیلات

تعطیلات برای یه زن خونه دار چیز غریبیه.باید صبحاتو با بقیه خانواده تقسیم کنی.خونه روزا دیگه ملک مطلقت نیست که با لباس خواب و موهای شونه نکرده یه فنجون نسکافه برای خودت درست کنی,لم بدی رو مبلت با کنترل کانالها رو بگردی,یه موزیک قدیمی پر از خاطره بگذاری ,بعد تلفن رو برداری و دوسه تا زنگ بزنی و روزتو با تنبلی شروع کنی.
پونزده روز زمان زیادیه .عادتهات کمرنگ میشه.روزهای اول بهت سخت میگذره.شلوغی خونه,سرو صدای بچه ها,کارهای اضافه بر سازمان,نهار های دور هم,قل قل کتری. یهو روال زندگیت تغییر میکنه.لیوان قهوه ات میره ته کابینت و منتظر میمونه.صدای موزیک خونه عوض میشه و عادتای تو هم.
بعد تعطیلات سکوت خونه سنگینه.چند روز طول میکشه تا باز صدای اهنگای قدیمی و بوی قهوه تو خونه بپیچه و تو با لباس خواب و موهای شونه نکرده لم بدی تو مبلت و به سکوت و سکون خونه عادت کنی…


بیان دیدگاه

اندر حکایت اسم و فامیل

توی یکی دو تا از وبلاگها دیدم که نوشتن اسم و فامیلشون از کجا اومده.حتی دعوت کردن بقیه رو هم که بنویسن .آق بهمن خودمون که معرف حضورتون هست نوشته :"فکر میکنم از همین روایت ها چیزهایی درباره تاریخ اجتماعی صد سال اخیر میتوانیم بفهمیم که کمتر در کتابها خوانده ایم." این شما و این روایت من(که البته فکر نکنم زیاد به روشن شدن تاریخ اجتماعی صدسال اخیر کمکی بکنه
راستش این که مامانم میخواست اسم من رو بگذاره آتوسا اتفاق عجیبی در خانواده ما نیست. کلا" خانواده من حس عجیبی به این اسم دارن. درواقع بیست و خورده ای سال بعد اینکه مامانم در اسم گذاری من شکست خورد یه روز پسر چهار ساله ام از خواب پرید و تعریف کرد که خواب دیده زن گرفته و اسم زنش آتوسا است.این آتوسا اینقدر در زندگیش واقعی شد که وقتی چهار سال بعد خواهرش به دنیا اومد جفت پاهاشو کرد تویه کفش که اسمشو بذارید آتوسا.و البته که ما زیر بار نرفتیم وبا بدبختی راضیش کردیم که کوتاه بیاد و براش دلیل آوردیم که پسون فرداها که تو زن گرفتی مجبوریم به یکیشون بگیم آتوسا یک و به اون یکی آتوسا دو و اینجوری شد که رضایت داد و الان هم که چهارده سالشه هنوز تنها مشخصه اش از زن زندگیش همون اسمشه. بگذریم داستان درباره اسم گذاری من بود و بعد مامانم که گفتم نظرش چی بود خاله بزرگم هم اسم آنا رو پیشنهاد داد و البته پدربزرگم هم که مذهبی بود گفت که اسم منو بذارن معصومه وتا سالهای آخر زندگیش سر لجبازی گهگاه همون معصومه صدام میکرد ومن با همون چش سفیدی که فقط برای خاندان پدری داشتم میگفتم اسم من پرستوئه تا بالاخره خدابیامرزو از رو بردم.
این وسط بابام که یه روش مبارزه منفی خاصه خودشو داره و اونم اینه که هروقت میدونه زورش به بقیه نمیرسه یواشکی میره و کارو به سرانجام میرسونه و وقتی تموم شد نتیجه رو رو میکنه ،رفت و اسم منو گذاشت پرستو .اونم رو حساب یه آهنگ مرضیه که عاشقش بود و وقتی برگشت و دید بقیه دارن تو سرو کله هم میزنن شناسنامه رو مثل آس کوبید رو میز!و اینجوری بود که ماجرا ختم به خیر شد. بعنی منم اگه بخوام در تموم زندگیم از یه کار بابام تقدیر کنم همین اسم گذاریمه که جدا" راضیم ازش گرچه خدا میدونه اگه ش,iv خودم این کارو میکرد هرچی میدید از چشم خودش دیده بود.
و اما طالبی که فامیل منه و گفتن نداره چه خاطراتی رو تو ذهنم زنده میکنه.از دوران دبستان و خنده بچه ها ،دوران راهنمایی که موقع حضور و غیاب زیر میز میرفتم تا لبخندهای تمسخر رو نبینم ودوران دبیرستان که قیافه دانشمندا رو به خودم میگرفتم و میگفتم این طالبی مصدره از فعل طالب بودن و ته دلم همون روزا بود که قسم خوردم در اولین فرصت فامیلم رو عوض کنم و بعد سالهای دانشگاه که برام جا افتاده بود و دیگه به اون قسم فکر هم نمیکردم.اما این دلیل نمیشد که دنبالشو نگیرم که این فامیل از کجا چرخیده تارسیده به من. خانواده پدریم اهل زنجان بودند. طبق تحقیقاتم محصولات جالیزهای زنجان بیشتر انگور و خیار و انجیر و پیاز بود و طالبی به مقدار کم اونهم با کیفیت نامطلوب گهگاه کاشته میشد .این بود که از پدرم پرسیدم و داستان اون به این شکل بود که روزی که جد بزرگم برای گرفتن شناسنامه مراجعه کرده بوده ظاهرا دو تا طالبی دستش بوده که مآمور خوش ذوق ثبت هم کار خودشو راحت کرده و همون طالبی رو تو شناسنامه نوشته. اینجا بود که دیدم قدیمیها راست میگفتن که خدا همیشه جای شکرش رو باقی میگذاره و سجده شکر به جا آوردم که تو روز مذکور پاکت خیار یا انجیر یا پیاز دست جد بزرگ نبوده…


بیان دیدگاه

برای سیمین عزیزمان

توی سرم دارن باهم حرف میزنن. دوسه روزه. از همون روزی که سیمینمون رفت. آخ که چقدر همه این سالها دلم میخواست ببینمش.همه اون روزهایی که از سر کوچه خونه اش رد میشدم و با خودم کلنجار میرفتم که برو زنگ خونه رو بزن نهایتش اینه که تو خونه راهت نمیده ولی نشد.آره گفتم که دوسه روزه دارن با هم حرف میزنن.مهربانو با اون دده سیاه.،خسرو با یوسف.نسرین با زنی که ازش پرسید به کی سلام کنم.و مراد.مراد سرگردان این سالها که رفت جبهه و دیگه ازش خبری نشد.یعنی سیمین قرار بود ازش خبر بیاره .قرار بود ازش بنویسه که ننوشت.نمیدونم شاید هم نوشت و یه جایی توی کاغذهاشه. کاغذهایی که شاید هیچ وقت چاپ نشه. اولش با شهری چون بهشت شناختمش.داستانهاش زنده بود .روح داشت.به سووشون که رسیدم در یه دنیای جدید جلوی روم باز شد. سووشون رو سالها،بارها و بارها خوندم.با زری زندگی کردم ،با زری به دیدن دیوونها و زندونی ها رفتم. برای گوشواره های زمردش غصه خوردم. حتی شبی که از خواب پرید و به نرمه صورتی گوش یوسف خیره شد من کنارش بودم.وقتی هم که یوسف مرد وای ،وای ..چه روزی بود ،چه شبی شد.
سالها بعدجزیره سرگردانی بود و بعدتر ساربان سرگردان و من منتظر کوه سرگردان بودم که گفته بود مینویسه.سالها منتظر موندم تا روزی که شنیدم رفت و من هنوز چشم به راه داستانی بودم که همیشه ته دلم میدونستم یه جایی نوشته شده و باز میدونستم که هیچ وقت مجال چاپ پیدا نمیکنه.
مک ماهون برای زری نوشت : درراه که می آمدی سحر را ندیدی؟ و من دلم میخواد الان از سیمین عزیز بپرسم در راه که میرفتی سحر را ندیدی؟


۱ دیدگاه

rest

وان رو پر از آب گرم کردم بایه عالمه کف.سیاوش قمیشی داره آهنگ فرنگیس رو میخونه .بوی عود هم با بخار آب فضای حموم رو پر کرده.دراز کشیدم و دارم مینویسم.خستگی روحم کشیده میشه .فکرم پرواز میکنه ولی شاخه ای نیست تا بشینه روش. همه وجودم سرشاره از آسودگی و آرامش.لذت نابیه که چند وقت یه بار باید تجربه اش کرد. پشت در حمام زندگی منتظر منه.اما فکر کنم فعلا باید منتظر بمونه…