دنیای کوچک یک چلچله

اندر حکایت اسم و فامیل

بیان دیدگاه

توی یکی دو تا از وبلاگها دیدم که نوشتن اسم و فامیلشون از کجا اومده.حتی دعوت کردن بقیه رو هم که بنویسن .آق بهمن خودمون که معرف حضورتون هست نوشته :"فکر میکنم از همین روایت ها چیزهایی درباره تاریخ اجتماعی صد سال اخیر میتوانیم بفهمیم که کمتر در کتابها خوانده ایم." این شما و این روایت من(که البته فکر نکنم زیاد به روشن شدن تاریخ اجتماعی صدسال اخیر کمکی بکنه
راستش این که مامانم میخواست اسم من رو بگذاره آتوسا اتفاق عجیبی در خانواده ما نیست. کلا" خانواده من حس عجیبی به این اسم دارن. درواقع بیست و خورده ای سال بعد اینکه مامانم در اسم گذاری من شکست خورد یه روز پسر چهار ساله ام از خواب پرید و تعریف کرد که خواب دیده زن گرفته و اسم زنش آتوسا است.این آتوسا اینقدر در زندگیش واقعی شد که وقتی چهار سال بعد خواهرش به دنیا اومد جفت پاهاشو کرد تویه کفش که اسمشو بذارید آتوسا.و البته که ما زیر بار نرفتیم وبا بدبختی راضیش کردیم که کوتاه بیاد و براش دلیل آوردیم که پسون فرداها که تو زن گرفتی مجبوریم به یکیشون بگیم آتوسا یک و به اون یکی آتوسا دو و اینجوری شد که رضایت داد و الان هم که چهارده سالشه هنوز تنها مشخصه اش از زن زندگیش همون اسمشه. بگذریم داستان درباره اسم گذاری من بود و بعد مامانم که گفتم نظرش چی بود خاله بزرگم هم اسم آنا رو پیشنهاد داد و البته پدربزرگم هم که مذهبی بود گفت که اسم منو بذارن معصومه وتا سالهای آخر زندگیش سر لجبازی گهگاه همون معصومه صدام میکرد ومن با همون چش سفیدی که فقط برای خاندان پدری داشتم میگفتم اسم من پرستوئه تا بالاخره خدابیامرزو از رو بردم.
این وسط بابام که یه روش مبارزه منفی خاصه خودشو داره و اونم اینه که هروقت میدونه زورش به بقیه نمیرسه یواشکی میره و کارو به سرانجام میرسونه و وقتی تموم شد نتیجه رو رو میکنه ،رفت و اسم منو گذاشت پرستو .اونم رو حساب یه آهنگ مرضیه که عاشقش بود و وقتی برگشت و دید بقیه دارن تو سرو کله هم میزنن شناسنامه رو مثل آس کوبید رو میز!و اینجوری بود که ماجرا ختم به خیر شد. بعنی منم اگه بخوام در تموم زندگیم از یه کار بابام تقدیر کنم همین اسم گذاریمه که جدا" راضیم ازش گرچه خدا میدونه اگه ش,iv خودم این کارو میکرد هرچی میدید از چشم خودش دیده بود.
و اما طالبی که فامیل منه و گفتن نداره چه خاطراتی رو تو ذهنم زنده میکنه.از دوران دبستان و خنده بچه ها ،دوران راهنمایی که موقع حضور و غیاب زیر میز میرفتم تا لبخندهای تمسخر رو نبینم ودوران دبیرستان که قیافه دانشمندا رو به خودم میگرفتم و میگفتم این طالبی مصدره از فعل طالب بودن و ته دلم همون روزا بود که قسم خوردم در اولین فرصت فامیلم رو عوض کنم و بعد سالهای دانشگاه که برام جا افتاده بود و دیگه به اون قسم فکر هم نمیکردم.اما این دلیل نمیشد که دنبالشو نگیرم که این فامیل از کجا چرخیده تارسیده به من. خانواده پدریم اهل زنجان بودند. طبق تحقیقاتم محصولات جالیزهای زنجان بیشتر انگور و خیار و انجیر و پیاز بود و طالبی به مقدار کم اونهم با کیفیت نامطلوب گهگاه کاشته میشد .این بود که از پدرم پرسیدم و داستان اون به این شکل بود که روزی که جد بزرگم برای گرفتن شناسنامه مراجعه کرده بوده ظاهرا دو تا طالبی دستش بوده که مآمور خوش ذوق ثبت هم کار خودشو راحت کرده و همون طالبی رو تو شناسنامه نوشته. اینجا بود که دیدم قدیمیها راست میگفتن که خدا همیشه جای شکرش رو باقی میگذاره و سجده شکر به جا آوردم که تو روز مذکور پاکت خیار یا انجیر یا پیاز دست جد بزرگ نبوده…

نویسنده: parastookesefid

لونه من قبلا" اينجا بود:parastookesefid.blogfa.com

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصاتِ خود را پر کنید یا برایِ ورود رویِ نقشک‌ها کلیک کنید:

نشان‌وارهٔ WordPress.com

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر )

درحال اتصال به %s