دنیای کوچک یک چلچله

برای سیمین عزیزمان

بیان دیدگاه

توی سرم دارن باهم حرف میزنن. دوسه روزه. از همون روزی که سیمینمون رفت. آخ که چقدر همه این سالها دلم میخواست ببینمش.همه اون روزهایی که از سر کوچه خونه اش رد میشدم و با خودم کلنجار میرفتم که برو زنگ خونه رو بزن نهایتش اینه که تو خونه راهت نمیده ولی نشد.آره گفتم که دوسه روزه دارن با هم حرف میزنن.مهربانو با اون دده سیاه.،خسرو با یوسف.نسرین با زنی که ازش پرسید به کی سلام کنم.و مراد.مراد سرگردان این سالها که رفت جبهه و دیگه ازش خبری نشد.یعنی سیمین قرار بود ازش خبر بیاره .قرار بود ازش بنویسه که ننوشت.نمیدونم شاید هم نوشت و یه جایی توی کاغذهاشه. کاغذهایی که شاید هیچ وقت چاپ نشه. اولش با شهری چون بهشت شناختمش.داستانهاش زنده بود .روح داشت.به سووشون که رسیدم در یه دنیای جدید جلوی روم باز شد. سووشون رو سالها،بارها و بارها خوندم.با زری زندگی کردم ،با زری به دیدن دیوونها و زندونی ها رفتم. برای گوشواره های زمردش غصه خوردم. حتی شبی که از خواب پرید و به نرمه صورتی گوش یوسف خیره شد من کنارش بودم.وقتی هم که یوسف مرد وای ،وای ..چه روزی بود ،چه شبی شد.
سالها بعدجزیره سرگردانی بود و بعدتر ساربان سرگردان و من منتظر کوه سرگردان بودم که گفته بود مینویسه.سالها منتظر موندم تا روزی که شنیدم رفت و من هنوز چشم به راه داستانی بودم که همیشه ته دلم میدونستم یه جایی نوشته شده و باز میدونستم که هیچ وقت مجال چاپ پیدا نمیکنه.
مک ماهون برای زری نوشت : درراه که می آمدی سحر را ندیدی؟ و من دلم میخواد الان از سیمین عزیز بپرسم در راه که میرفتی سحر را ندیدی؟

نویسنده: parastookesefid

لونه من قبلا" اينجا بود:parastookesefid.blogfa.com

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصاتِ خود را پر کنید یا برایِ ورود رویِ نقشک‌ها کلیک کنید:

نشان‌وارهٔ WordPress.com

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر )

درحال اتصال به %s