دنیای کوچک یک چلچله


2 دیدگاه

4 April, 2012 20:51

از دکتر قلب برمیگردم.هفته گذشته خیلی اتفاقی فهمیدم فشار خونم بالاست.هفته اخر تعطیلات جهنم شد.حتی یه روز مثل احمقها گریه کردم که دیگه نمیتونم نمک بخورم.سهیل کلی بهم خندید.اشکای من ترس از مرگ رو قایم میکرد و خنده اون هم.
امروز رفتم دکتر.تنها.سهیل رو پیچوندم به بهونه تنها بودن بچه ها.دلم میخواست تنها باشم.دکتر برام دارو شروع کرد .فشارم تو مطب 16 روی 10 بود که البته استرس هم تو این بالا رفتن بی تاثیر نبود.لحظه آخر رومو سفت کردم و از دکتر پرسیدم خطرش در دراز مدته یا کوتاه مدت.جوابش خیلی باب میل نبود البته. امروز یادم افتاد که باید یه نگاه به شناسنامه ام بکنم.مهم نیست که هنوز تو هجده سالگی موندم مهم اینه که باور کنم بیست و یک ساله دیگه هجده ساله نیستم.
امروز از مطب دکتر که اومدم بیرون یه چیز دیگه هم فهمیدم.وقتی داشتم به کسایی که نگرانم بودند زنگ میزدم متوجه شدم ادمای زیادی هستند که من براشون مهمم,برام نگرانند,دوستم دارن.این دوست داشتنها و نگرانیها یه جوری قلبمو گرم کرد,یه حس خوبی داشت.
از فردا باید یه جورایی دیدمو به زندگی عوض کنم.خیلی سخته یهو از هجده سالگی پرت شی تو سی و نه سالگی ولی باید باهاش کنار بیام بیشتر هم به خاطر لیالی که پریشب ها وقتی داشتم چرت و پرت میگفتم و بی خبر از بودنش تو اتاق ناله میکردم بهم گفت مامان میشه حالا نمیری! آره مامان فعلا نه.فقط به خاطر تو

Advertisements