دنیای کوچک یک چلچله


2 دیدگاه

من این روزها

کتاب اشرافزادگان دلباخته رو خیلی تصادفی لابه لای کتابهای بابا پیدا کردم. سالهای الکساندردوما بودو ذبیح الله منصوری.اسم کتاب شبیه کتابهای دوما بود.علاوه بر اینکه عنوان کتاب هم برای یه دختر چهارده پونزده ساله خیلی جذاب بود.کتاب اما متفاوت تر از اونی بود که فکرشومیکردم.داستان یه خانواده ثروتمند یهودی اهل مجارستان در سالهای آخر قبل از جنگ جهانی دوم که محور اصلی داستان دو دختر خانواده  بودند. آمالیا دختربزرگ خانواده با وقار و آروم واوا دختر کوچک تر پر هوس و عاشق پیشه.کتاب منو مسحور خودش کرد.داستان به موازات جنگ و بزرگ شدن عاشق شدن و ازدواج دخترها پیش رفت و هرچه جلوتر رفت تلخ تر و تلخ تر شد.تلخی ها به جنگ محدود نشد.مالی_آمالیا_پسر ها وهمسرش رو ازدست داد و من که عاشقش بودم همراه و پابه پاش اشک ریختم وغصه خوردم…

این روزها توی جمعهامون ،توی مهمونی ها و دور هم جمع شدنهامون زمزمه های جنگ رو بیشتر و بلند تر میشنوی.و هیچ کس نمیفهمه من هروقت این کلمه سه حرفی رومیشنوم چه حالی میشم.هروقت نگاهم به پسرکم می افته که حالا قد کشیده و تازگیها صورتش رو میتراشه میافته قلبم تیر میکشه و توی دلم آشوبه همیشه.

این روزها نمیدونم چرا کتاب اشراف زادگان دلباخته جلوی چشمامه و صدای مالی رو حتا میشنوم وقتی…

این دلشوره منو میکشه…

Advertisements


بیان دیدگاه >

یه جوری شدم.احساس میکنم دیگه مثل سابق از مرگ نمیترسم.یه جورایی این مدت اینقدر بهمون نزدیک بوده که ترسم ازش ریخته.

الان نگاه کردم دیدم پست قبلم هم درباره مریضیه.ولی این پست اصلا ربطی به قبلی نداره.این پست رو برای دل خودم نوشتم .برای مردی که نمیدونستم برام اینقدر عزیزه.درسته که همیشه دوستش داشتم ولی اینقدر همیشه محکم بود که فکر نمیکردم ممکنه یه روز بیاد که نباشه.یه جورایی برای همه ما تکیه گاه بود.فکر میکردیم همیشه هست و بعد ناگهان دیگه نبود و ما همه الان سر در گمیم.هیچ کدوممون حرفی نمیزنیم از دلتنگیهامون براش .اصلا  با وجود جای خالیش برای زن و بچه هاش جای حرفی برای ما میمونه؟و رفتن اون بود که ترس منو از مرگ کم کرد.دیدم که چه راحت میشه رفت.میرم جلوی در یخچال می ایستم نگاه به عکسهای شاد مون میکنم و تو دلم بهش میگم فکر نکردی ما همه با این   حجم خاطرات بی شما چه جوری روزگار وبگذرونیم.