دنیای کوچک یک چلچله


بیان دیدگاه

تهران این روزها

از خونه مامان اینا راهمون کج میکنم طرف پارک وی.شنیدم به برکت اجلاس یه رنگ و صفایی به پارک وی عزیزم دادند.توی اتوبان حواسم بیشتر به خونه هاییه که روی دیوارای سیمانیش در و پنجره کشیدن با یه عالمه باغچه های نقاشی شده با گلهای سفید و سرخ و صورتی نقاشی شده.به نظرم  میاد این روزها تهران بیشتر شبیه خونه یه زنه که قراره براش مهمون برسه .یه عالمه مهمونای رودروایسی دار.یه زن شلخته که مهمنخونه و پذیرایی خونه اش رو آب و جارو میکنه و خاک و آشغالها رو میزنه زیر فرش که معلوم نشه.از اون پولی که تو طول سال با بدبختی و صرفه جویی و کم گذاشتن از غذای خونواده اش توی کشو زیر لباسها قایم کرده میره چند تا خنزر پنزر میخره.روی ترکهای دیوار رو با قاب عکسای ارزونی که خریده میپوشونه وجا به جا هم چند تا گلدون گل میداره که یه صفایی به خونه بده.درو پنجره ها رو میشوره و شیشه ها رو برق میندازه و در همون موقع نگران حال بارونه که مبادا بگیره و هم شیشه ها کثیف بشه هم لوله گرفته کف آشپزخونه آب رو پس بزنه تو خونه.بچه ها رو میفرسته از خونه بیرون و اونایی هم که جایی برای رفتن ندارن میکنه تو اتاقا با تهدید که صدا از تون در نیاد…و یا با تطمیع ساکت باشید تا… .حالا همه چی برای ورود مهمونها آماده است.فقط دلشوره اینکه مبادا این وسط یکی از مهمونا اشتباهی به هوای دست به آب در اتاتق خوابا رو باز نکنه_ که واویلاست و آبرو حیثیت براش نمی مونه بس که همه خرت و پرتها رویا پرت کرده توی کمدی که درش نیمه باز  مونده ویا گوشه اتاق روی هم تلمبار کرده_نمیگذاره که یه نفس راحت بکشه.فقط منتظره مهموناش بیان و برن تا ولو شه روی مبل و باز روز از نو،روزی از نو

Advertisements


۱ دیدگاه

جوجه من

دیروز وقت دکتر چشم داشتم برای لیالی. سنجش مدرسه گفته چشم راستش ضعیفه و باید از دکتر نامه بیاره.دوتایی رفتیم دکترمون. _همونی که گفتم شبیه گریگوری پکه ومن خیلی دوستش دارم.اصلا» مگه میشه همچین آدمی رو دوست نداشت._بگذریم.این روزها با نزدیک شدن به شروع مدرسه لیالی یه جورایی همه چی تکراریه.از رفتن برای سنجش تحصیلی و رفتن برای گفتار درمانی_یا اونجور که خودش میگه دکتر درمانی!_و حالا هم رفتن پیش دکتر چشم.یه تکرار بعد هشت سال که عینا» داره تکرار میشه .حالا گرچه یه جزئیاتی مثل خرید مانتو  و مقنعه  جدیده ولی اونهم زیاد دلخوشی نداره چون دیدن صورت کوچولوی لیالی با اون مقنعه سفید خیلی برام دلچسب نیست.یه جورایی دهن کجیه به من و یاد آوری همه چیزایی که براش نمیخواستم.

تمام مدتی که دکتر معاینه اش میکنه توی دلم میگم نه.لیالی نه.هیچ وقت عینک دوست نداشتم .همیشه حس کردم عینک دیدم و نگاهمو به همه چی محدود میکنه.خدا رو شکر دکتر میگه عینک نیازی نداره.

توی راه یهو به این درک میرسم که این تکرار نیست که این روزها منو خسته کرده یا حتا جلسات گفتار درمانی وفکر اون مقنعه که دوستش ندارم و ترس از تنها سوار شدنش به سرویس.دلم نمیخواددخترک بزرگ شه.دلم میخواد تو همین سن پیش من بمونه.حرف قاف رو مثل سابق بگه  ع .به قاشق بگه عاشع .شبا کتابشو بگیره دستش و دیوونه ام کنه بس که بگه برام کتاب بخون یا منو ببر پارک.حس میکنم مدرسه رفتن شروع جدا شدنش از منه و بخشی از زندگیش که من جایی درش ندارم.

دغدغه این روزهای من مدرسه رفتن لیالی نیست .بزرگ شدنشه و ترس از اینکه از من دورتر و دورتر میشه .و بدتر از همه اینکه مثل پرنده ای که به بچه اش پرواز کردن رو یاد میده باید هلش بدم از لونه بیرون تا بتونه بپره…


بیان دیدگاه

رفته بودم خونه الی.آدم وقتی میره خونه الی کاری برای انجام دادن نداره. نمیشه کمکش کرد .کارهاش رو خودش باید انجام بده با همون نظم خودش .برای همینه هروقت میرم خونشون در همون حال که داره دور خودش میچرخه و لاینفطع حرف میزنه منم دور و اطراف رو میکاوم!یه سرکی تو یخچال میکشم. یه ناخنکی به کشوی خوشمزه شکلاتاش میزنم.تو اون کابینت وسطیه اون سبد خوراکیا رو میکشم بیرون .میدونم الی همیشه یه چیز تاره برای امتحان کردن داره.میگفتم ، داشتم طبق معمول سرک میکشیدم که چشمم افتاد به یه کاغذ کوچولوی رو یخچال با این نوشته :اتاق خودم کشوی میز توالت،اتاق شوان بالای کمد،پذیرایی شستن زمین،آشپزخونه کابینت لیوانا.میپرسم این چیه.میگه کارهای خونه که باید تو این هفته انجام بدم.اون بالاتر بین دو تا عکسی که گذاشته رو یخچال یه نوشته دیگه هست درباره کارهای بیرونش از کوتاه کردن شلوار جین تا لباسهای خشکشویی و حتا بردن صندلش پیش کفاش.راستش نمیدونم مادر پدرمون منو اشتباه از بیمارستان آوردن یا اونو. چطور میشه دو تا خواهر تو یه خونه بزرگ شن و اینقدر با هم فرق داشته باشن.کمد لباس الی دیدنیه(تازه نمیخوام از کمد لباس پریسا تعریف کنم که بیشتر شبیه ویترین مغازه هاست با چیدمانش)کمد لباس من هم البته دیدنیه.ینی هرکی ببینه براش آشنا به نظر میاد چون آدمو یاد کمد آقای ووپی میندازه.مامانم طفلک خیلی سعی کرد این شلختگی رو از سرم بندازه ولی کلن من در عادتهام خیلی پابرجام و تقریبا» کسی حریفم نیست.

به خونه که میرسم تو آشپزخونه ام از جلوی یخچال که رد میشم یه مکثی میکنم. یخچال من نوشته و برنامه هفتگی نداره .در یخچال من پر از عکسهای عزیزایی که دوستشون دارم .بیشتر آدمو یاد یه آلبوم بزرگ میندازه.یه عکس سه تایی بچه ها اون بالاست و پایینتر هم عکسهای خانواده خودم و خانواده سهیل.عکسهایی که هرکدومشون منو میبره به روزهای خوشی که گذرونده شد با کسانی که هستن و نیستن.مابین عکسها هم نقاشی های کوچولویی که لیالی کشیده و همه عکسها و نقاشی ها با مگنت های رنگی یکی از کتابهای داستان لیالی که درباره پریها و جادوگرها بود ثابت شدند.انگشت  اشاره ام رو روی صورت عزیزایی میکشم که پیشمون نیستن.خم میشم و صورت پریسا رو میبوسم و به چشمهای خندونش تو عکس نگاه میکنم و میگم دلم برات خیلی تنگ شده.همه تو عکسا بهم لبخند میزنن.همه تو آشپزخونه با منند.