دنیای کوچک یک چلچله


بیان دیدگاه

جهت پیگیری

مطلب زیر را در وبلاگ » یک پزشک» خوندم. اینجا ثبتش میکنم چون به نظرم باید بارها و بارها خونده بشه و روش فکر بشه.آگاهی  بزرگترین کمک در رسیدن به رهایی است:

http://1pezeshk.com/archives/2012/09/the-third-wave-experiment.html#axzz27ZjuXYOn

Advertisements


بیان دیدگاه

هفته کتاب

بعد مدتها _حسابش از دستم در رفته _به یه بازی وبلاگی دعوت شدم.http://existance23.blogfa.com/post/13.دعوتنامه عمومی بود البته. به بهانه هفته کتاب.از اون بازی ها که دوستش داشتم و باعث شد بالاخره همت کنم و یه سری به خونه ام بزنم.
طبق قرار بازی میرم سراغ صفحه 52 و بعد جمله پنج از نزدیکترین کتاب دم دست: «میلبران گفت:این پشته وندوی(vandwy) است،سیاهچال شب در الیدور.کوشیده تا تورا نابود کند.
اگرنیرومند نبودی ،هرگز از دایره سنگی خارج نمیشدی.اما تو نیرومند بودی و من می بایست تورا در نظر میگرفتم تا قدرتت را اثبات کنی.

الیدور اثر الن گارنر ،از کتابهایی که در طول سالهای دراز نوجوانی تا امروز همیشه زیر تخت و در کنارم بوده.همیشه تنها کافی بوده با چشمهای بسته دستم را دراز کنم تا در کنار چند کتاب دیگر خودم را در دنیایش غرق کنم. داستان چند نوجوان که به شکلی کاملا» تصادفی درگیر نجات سرزمینی از سیاهی و ظلمت شده و در اخر با پشت سر گذاشتن حوادث نور را به سرزمین الیدور برمیگردونند.


بیان دیدگاه >

تا حالا نمیدونستم چرا از ارتفاع میترسم.ترس ؟نه.وحشت دارم.امروز فهمیدم چرا.چون هیچ وقت صدایی که در ارتفاع بهم میگه :»بپر» رهایم نمی کند…
۹۱۳. وسوسه‎ »

آدم‌ها از ارتفاع می‌ترسند چون می‌دانند چیزی ته وجودشان می‌گوید: بپر! Louie, S03, E05‎
 
 
 
 


بیان دیدگاه

تغییر

دیروز اتاقم رو تغییر دکوراسیون دادم ،بعد سه سال. این برای من که نهایت مدت زمانی که میتونستم یک چیدمان رو تحمل کنم سه ماه بود،اصلا» نشونه خوبی نیست. فقط میتونه یه جور بی تفاوتی و سکون و افسردگی معنی بشه. دیروز ناگهان دیگه نتونستم تحملش کنم. یکی دو هفته ای بود که با خودم کلنجار میرفتم. اینقدر مطمئن بودم باید اینکارو انجام بدم که دست و دلم به ملافه عوض کردن هم نمیرفت.هرشب قبل از خواب میگفتم فردا و فردا صبح باز به فردایی که نمی اومد موکولش میکردم.اما دیروز همه چیز ناگهان شد.کسی هم کمک نبود. فرقی هم نمیکرد وقتی بخوام کاری رو انجام بدم چیزی معمولا» جلو دارم نیست .این شد که ترد میل رفت جای تلویزیون، تلویزیون رفت جای میز توالت ،میزتوالت منتقل شد به جای تخت و تخت با مصیبتی رفت جای رگال لباسها .و لباسها هم البته به کمدی که قبلا خالیش کرده بودم منتقل شد و همه وسایل در جهت و خلاف جهت عقربه های ساعت چرخیدند و چرخیدند تا بالاخره هرکدوم جای مناسب خودشون رو پیدا کردند.و در نهایت زیر تخت و سایر وسایل از غبار و گرد وخاک سه ساله پاک شد(حالا وحشت نکنید البته اغراقه .به هرصورت خونه تکونی ها اجازه جمع شدن غبار سه ساله رو نمیداد ).

سه سال پیش روزی که اومدیم تو این خونه نمیدونستم چه روزهایی برامون اینجا رقم خورده. یک ماه بعدش فکر میکردم در اولین فرصت از اینجا بلند میشیم. بعد خونه روشن و ساکت و آفتابگیر سبحان اینجا تاریک بود و دلگیر.مخصوصا که اسباب کشیم تو فصل زمستون انجام شد و دلگیری زمستون روی همه چیز سنگینی میکرد.اما سکونت یک ساله سه سال طول کشید. به همه جیز عادت کردیم به تاریکیش، به سرو صدای ساختمون سازی های خونه روبرو ،به ساعتهای تعطیلی مدرسه توی کوچه حتا به ختم هایی که گاه و بیگاه توی مسجد سرکوچه گرفته میشد .پارسال که مامان همینجا تنهامون گذاشت و رفت همه میگفتند که شما دیگه اینجا بمون نیستید با یه دنیا خاطره و از همه بدتر اون لحظات آخر. ولی باز هم موندم .تحمل هیچ تغییری رو تو زندگیم نداشتم. دیروز اما احساس کردم دلمردگی و سکون کافیه.زندگیم داره بوی مرداب میگیره.تغییرات سخت بود ولی باید انجام میشد و شد.و نتیجه به همه سختیهاش می ارزید.حالا با وجود درد کمر و ستون فقرات که نمیگذاره حتا راحت بشینم و بخوابم احساس خوبی دارم.احساس میکنم همه چیز دورو برم شفاف شده.دیشب خوابیدن توی ملافه های سفید و خنک انرژی مثبتی بهم میداد و صبح نور خورشید از لابلای پرده ها بیدارم کرد.

احساس میکنم یه شروع تازه دارم. احساس خوبیه