دنیای کوچک یک چلچله

تغییر

بیان دیدگاه

دیروز اتاقم رو تغییر دکوراسیون دادم ،بعد سه سال. این برای من که نهایت مدت زمانی که میتونستم یک چیدمان رو تحمل کنم سه ماه بود،اصلا» نشونه خوبی نیست. فقط میتونه یه جور بی تفاوتی و سکون و افسردگی معنی بشه. دیروز ناگهان دیگه نتونستم تحملش کنم. یکی دو هفته ای بود که با خودم کلنجار میرفتم. اینقدر مطمئن بودم باید اینکارو انجام بدم که دست و دلم به ملافه عوض کردن هم نمیرفت.هرشب قبل از خواب میگفتم فردا و فردا صبح باز به فردایی که نمی اومد موکولش میکردم.اما دیروز همه چیز ناگهان شد.کسی هم کمک نبود. فرقی هم نمیکرد وقتی بخوام کاری رو انجام بدم چیزی معمولا» جلو دارم نیست .این شد که ترد میل رفت جای تلویزیون، تلویزیون رفت جای میز توالت ،میزتوالت منتقل شد به جای تخت و تخت با مصیبتی رفت جای رگال لباسها .و لباسها هم البته به کمدی که قبلا خالیش کرده بودم منتقل شد و همه وسایل در جهت و خلاف جهت عقربه های ساعت چرخیدند و چرخیدند تا بالاخره هرکدوم جای مناسب خودشون رو پیدا کردند.و در نهایت زیر تخت و سایر وسایل از غبار و گرد وخاک سه ساله پاک شد(حالا وحشت نکنید البته اغراقه .به هرصورت خونه تکونی ها اجازه جمع شدن غبار سه ساله رو نمیداد ).

سه سال پیش روزی که اومدیم تو این خونه نمیدونستم چه روزهایی برامون اینجا رقم خورده. یک ماه بعدش فکر میکردم در اولین فرصت از اینجا بلند میشیم. بعد خونه روشن و ساکت و آفتابگیر سبحان اینجا تاریک بود و دلگیر.مخصوصا که اسباب کشیم تو فصل زمستون انجام شد و دلگیری زمستون روی همه چیز سنگینی میکرد.اما سکونت یک ساله سه سال طول کشید. به همه جیز عادت کردیم به تاریکیش، به سرو صدای ساختمون سازی های خونه روبرو ،به ساعتهای تعطیلی مدرسه توی کوچه حتا به ختم هایی که گاه و بیگاه توی مسجد سرکوچه گرفته میشد .پارسال که مامان همینجا تنهامون گذاشت و رفت همه میگفتند که شما دیگه اینجا بمون نیستید با یه دنیا خاطره و از همه بدتر اون لحظات آخر. ولی باز هم موندم .تحمل هیچ تغییری رو تو زندگیم نداشتم. دیروز اما احساس کردم دلمردگی و سکون کافیه.زندگیم داره بوی مرداب میگیره.تغییرات سخت بود ولی باید انجام میشد و شد.و نتیجه به همه سختیهاش می ارزید.حالا با وجود درد کمر و ستون فقرات که نمیگذاره حتا راحت بشینم و بخوابم احساس خوبی دارم.احساس میکنم همه چیز دورو برم شفاف شده.دیشب خوابیدن توی ملافه های سفید و خنک انرژی مثبتی بهم میداد و صبح نور خورشید از لابلای پرده ها بیدارم کرد.

احساس میکنم یه شروع تازه دارم. احساس خوبیه

نویسنده: parastookesefid

لونه من قبلا" اينجا بود:parastookesefid.blogfa.com

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s