دنیای کوچک یک چلچله


بیان دیدگاه

بودن

دیشب خواب بدی دیدم.دیشب هم نبود امروز صبح بود.بعد از اینکه به روال هرروز صبح سهیل و بچه ها رو روونه کردم و گرفتم خوابیدم.سالهای اول که امیرعلی میرفت مدرسه خجالت میکشیدم بگم که بعد رفتنش میخوابم.همینجوریش هم این دیر بیدارشدن من بعد اینهمه سال معضلیه برای مردم.یعنی همه مشکلات دنیا و کهکشان حل شده و فقط این دیر بیدار شدن من رو شونه های مردم سنگینی میکنه.تا اون سالی که لاله زن ناصر محمدخانی کشته شده و درتمام گزارشها اومد که بعد رفتن بچه هاش برگشته بوده به تخت تا بخوابه. اونجا بود که دیدم اصلا نمیتونه مسئله مهمی باشه که من ساعت هفت برگردم به تختم و استراحت کنم عوض اینکه از کله صبح مشغول گردگیری و نظافت باشم.اصلا یکی از دلایلی که من رو تبدیل به یک زن خانه دار کرد همین صبح زود بیدار نشدنم بوده… .بگذریم از خواب صبحم میگفتم که خواب دیدم گاز توی آشپزخونه ترکید و سهیلم اونجا بود و صدای فریادهام که اسمشو صدا میکردم و توی دود و آتیش دنبالش میگشتم.از خواب پریدم بدون اینکه اشتیاقی برای خوابیدن درم باقی مونده باشه.از صبح پریشونم. خوابهای بد همیشه اثرات بدتری روم میگذاره. به راحتی میتونه یه روز خوب رو به گند بکشه.از صبح راه و بیراه بهش زنگ زدم بدون اینکه براش تعریف کنم چمه.میدونم که تعریف کردن خواب رو دوست نداره و بعدش هم تعریف کنم که چی بشه.فکر میکنم امشب براش یه شام مخصوص درست کنم و حتا وقتی خسته اومد خونه شاید ماساژش بدم و یا یه شخصیت دیگه از خودم بهش نشون بدم که اینهمه سال ندیده.جوری که شب وقتی چشماش گرم شده و داره میخوابه زیر لب بگه:حالت خوبه؟امروز یه مدلی شده بودی.ومن دلگرم از بودنش موهاشو نوازش کنم تا خوابش ببره.

Advertisements