دنیای کوچک یک چلچله


بیان دیدگاه

کودک سینما

سردر سینماها رو که میبینم بی اختیار یاد جمله هایی می افتم که به دخترک دیکته میگم:من مادرش هستم. من همسرش هستم و لابد در آینده ای نزدیک بابا آب داد و سارا انار دارد.
این روزهاسینمای ایران من را یاد فیلم بنجامین باتم میندازه.پیرمردی که به مرور زمان به کودکی رسیده. سینمایی که با وجود سابقه فیلمهایی مثل باشو،ای ایران و دونده در سالهای دور و سارا و هامون و نزدیکتر خون بازی و زیر پوست شهر حالا به اصطلاح فیلمهای هجوی مثل یک فراری از بگبو!!!!رسیده.و مثل همه چیزهایی در چند سال گذشته در مرز پر گهر به سراشیبی افتادند با سر سقوط آزاد میکنه.
و این روزها با وجود سینمای در حال احتضاری که هر لحظه ممکنه به کما بره میبینیم که بازهم گروههایی خودجوش !دستشون رو دور گلوی بیمار گذاشتند تا هرچه زودتر باریکه راه نفسش را هم ببندند.و جالب تر از همه اینکه دلیل و استدلالشون نشون دادن فحشا در فیلمهاست. فحشایی که سرتا سر شهر را گرفته و فقط چشم بینایی میخواد که ببینه والبته چشمهای بینا فعلن وقت دیدن ندارند.
این روزها شنیدن دل مشغولی آدمهایی که معلوم نیست در این سی ساله چطور ناگهان مثل قارچ با نم بارونی سر در میارن و دوباره ناپدید میشن بیشتر باعث تفریحه. آدمهایی که گرسنگی،فقر،دلمردگی و فحشا رو در خیابونهای شهرشون نمیبینند ولی برای نشون دادن بخشی از همون مشکلات در جامعه یقه پاره میکنند.

Advertisements