دنیای کوچک یک چلچله


۱ دیدگاه

10 January, 2013 17:00

صفر کردن ریدر من شرایط خاص میخواد.تو خونه ,روی اپن آشپزخونه ,کنار گاز که دارم برنج کته میکنم نمیتونم ریدرم رو صفر کنم.پارسال توی مترو و اتوبوس که میرفتم و می اومدم شروع میکردم به خوندن.حتا یه بار وقتی به خودم اومدم که ایستگاه رو رد کرده بودم و مجبور شدم کلی پیاده برگردم ,بدون فحش دادن به ریدرم .چون نوشته ای که اینقدر تورو درگیر میکنه که زمان و مکان رو گم کنی حتما ارزش نیم ساعت پیاده روی را هم داره.
امسال ,تو شش ماه گذشته حداقل ,مترو و اتوبوسی در کار نبوده .این روزها همیشه عجله دارم و بیشتر ترجیح میدم راههای نزدیک را پیاده روی کنم و با خودم فکر کنم.احتمالا یه وقتایی با خودم حرف هم میزنم یا اهنگی را زمزمه میکنم.اینه که شماره وبلاگهای نخونده توی ریدرم داره نجومی میشه.و حالا دوهفته است که مکانم رو پیدا کردم با س و به هوای کلاس خطش میام تجریش,برای خودم یه قهوه سفارش میدم ,میشینم تو سالن کافی شاپ قائم,گوگل ریدر مبایلم رو باز میکنم و لذت بخش ترین ساعت هفته ام روبا طعم قهوه و نوشته های بچه ها مزه مزه میکنم…

Advertisements


بیان دیدگاه

شادی

مدتهاست به این نتیجه رسیدم زنی که میخواد ابرو برداره یا بند بندازه دستاش باید سرد باشه.اصلا اگه به من باشه کنار امتحان ارایشگری بخش بند و ابرو یه متمم میگذاشتم که متقاضی باید دستاش سرد باشه.هیچ حسی توی دنیا به دلپذیری خنکی اون دست نیست که صورت ملتهب از فشار بند و موچین رو خنک میکنه.شاید برای همینه که من تحت هیچ شرایطی دلم میخواد کس دیگری به جز شادی ابروهامو برداره چون پوست صورتم با خنکی دستهاش لحظات عاشقانه داره


بیان دیدگاه

تصمیم کبری

وردپرس برام یه ایمیل فرستاده و گزارش کارهای انجام شده تو وبلاگم در سال 2012 را ضمیمه اش کرده. پارسال هم همچین ایمیلی دریافت کرده بودم. یه جورایی مثل کارنامه آخر سال میمونه .پارسال اوضاعم خیلی بهتر بود. امسال روی هم رفته فقط 28 تا پست داشتم. 28 پست تو 365 روز .نه حوصله ضرب و تقسیمشو دارم نه ماشین حساب دم دستمه تا ببینم به طور متوسط هر چند روز؟یه پست نوشتم.با اینحال با توجه به پستهای خونده شده که اکثرا مال سال گذشته بوده بهم توضیح داده که نوشته هام قابلیت موندگاری داده و بنویسم.

چشم وردپرس عزیز. راستش منم خیلی دلم میخواد بنویسم.راستش یه عالمه مطالب عالی بوده که تو کوچه و خیابون و مهمونی و همه جا تو سرم تبدیل شده به پستای بلند و کوتاه دوست داشتنی ولی وقتی دسترسی پیدا کردم به اینترنت اینقدر دستکاریشون کرده بودم  و یا اینقدر کار داشتم که جذابیتشونو برای خودم از دست دادند و بعد یه جاهایی ته همون ذهنم مچالشون کردم و پرتشون کردم تو سطل زباله ای که اونجا یه گوشه است.اصلن من نمیدونم پس این دانشمندا چه غلطی میکنند.چرا یه دستگاه اختراع نمیکنند تا فکرای ته مغز آدم رو خودبه خود تبدیل کنند به پست و بفرستن رو صفحه.اصلا» از اختراع ماشین ظرفشویی تا حالا آیا دانشمندا واقعا»کار مفیدی انجام دادند؟

خلاصه اش این که قراره بعد از این به مدد بخش نوت توی مبایلم اینجا بیشتر نوشته چاپ بشه.البته این تصمیمیه که فعلا» گرفتم و امیدوارم از تصمیم رژیم که الان دو ماهه درگیرشم بیشتر بهش توجه کنم!و البته امان از» کیدالپلاس  » که شاعر درجایی گفته:پلاس کی گذاشت که ما وبلاگ بنویسیم    _حالا یه چیزی تو همین مایه ها نه دقیقا» این شعری که من گفتم_.

در پایان برای وردپرس عزیزم از خدا توفیق روزافزون خواستارم: و من الله توفیق!


بیان دیدگاه

یک قرار عاشقانه

امروزساعت 5یه ملاقات عاشقانه دارم.در من دختری هفده ساله است که امروز بی صبرانه منتظر دیدن عشقش توی یه کافه است.زنی که از صبح مشغول اماده کردن شام و مرتب کردن خونه بود یه جایی خودش رو پنهان کرده .و حالا دخترک با هیجان و گونه های که حتما از تب سرخ شده اماده میشه .جلوی اینه برای اخرین بار نگاهی به دارم خودش می اندازه و از خونه بیرون میزنه .این روزها بی توجه به سالهای پشت سر گذاشته به نظر میرسه داریم به شناخت چیزهایی از هم میرسیم که زمان طولانی در ته وجودمان پنهان شده بود و در این لحظه ها حس عجیب و ناشناسی جریان دارد,هیجانی دوست داشتنی.
امروز ساعت پنج بعد از ظهر در اون کافه من فارغ از همه سالهای گذشته باعشق زندگیم قرار عاشقانه ای دارم

پ ن:این پست روز چهارشنبه نوشته شد و به دلیل تنبلی نویسنده با تاخیر چاپ میشود:)