دنیای کوچک یک چلچله


بیان دیدگاه

پرنده کوچک خوشبختی من

دخترک را اورده ام پارک و طبق معمول مواقع نادری که می آییم پارک عذاب وجدان گرفتم از این کوتاهی هایی که در حقش کردم.هرچند لحظه یکبار دنبالش میگردم و از روی گلسرهای صورتی و موهای دم خرگوشیش پیداش میکنم و نفس راحتی میکشم .پیدا کردنش که چندلحظه بیشتر طول میکشه انواع و اقسام فجایع و اتفاقای ترسناک جلوی چشمام به صورت فیلم سینمایی تمام رنگی رژه میرن-آدم دیوانه ای که من هستم…
دخترک مثل پرنده ای که از قفس رها شده انگار روی ابرها پرواز میکنه و موهاش درباد موج میشن و من اینجا نشستم و به پرنده کوچک خوشبختیم نگاه میکنم.

Sent from Yahoo! Mail on Android

Advertisements


بیان دیدگاه

بهاریه

اینروزهاهمیشه روزهای بهاریه نوشتنه.بهاریه هایی پر از خاطرات گذشته که همیشه درشون رد حسرتهای نهفته رو میتونی پیداکنی..نمیدونم این متن بهاریه است یا مرور سال گذشته.فرقی هم نمیکنه مینویسم برای اینکه همینجا همه خاطرات بد سال گذشته رو دفن کنم.سالی که دوازده ماه برامون نبود دوازده سال طول کشید روزهای بد و شبهای بدتری گذروندیم. عزیزی رو از دست دادیم که یه جورایی دلگرمیمون بود و بودنش برامون باعث ارامش خیال بود و رفت .خیلی ناگهانی تر ازاینکه باورکنیم و هنوز بعد گذشت نه ماه هممون منتظریم که ببینیمش …روزهای بد کمر درد سهیل  ،مریضی و بستری شدن مامان.روزهای دلتنگی .اینقدر همه چیز سیاه و دلگیر بود که الان به نظرم میرسه توشب زمستونی گیرکرده بودیم بدون کورسوی امیدی.وتازه اینها همه مسایل زندگی های داخلیمون بود که در کنار مسایل جامعه تلختر و سیاهتر میشد.خدارو شکر که گذشت وداره تموم میشه. گرچه تا همین یکی دوروز پیش هنوز هم میخواست ضرب شصتشو بهمون نشون بده.و خدایی که تنهامون نگذاشت هرچه هم که شک کردیم و خسته شدیم و غر زدیم بهش و بازهم موند کنارمون.و ازیاد نبرم که تونستیم یکی از بزرگترین مشکلاتی که سالها بود فکر من و سهیل رو مشغول کرده بود پشت سر بگذاریم و امیدوار باشم که تبعاتش  هم با خود مشکل از بین رفته باشه و بعدها برامون مسئله ایجاد نکنه.

سالی که گذشت همه چیز سخت تر شد ولی ما هم یه جورهایی اسفندیار رویین تن شدیم .شاید هم کمرمون اینقدر زیر بار مشکلات خم شده که دیگه سنگینیشون رو خیلی حس نمیکنیم.با اینحال گذشت و بهمون نشون داد اسم سگها بد درفته از جون سختی که ما آدمها پاش که بیفته پوستمون از کرگدن هم کلفت تره…

روزهای خوب و لحظات خوب هم شاید بود،حتمن بوده ولی اینقدر کم و کمرنگ که چیز خاصی به یادم نمونده.شاید همین قد کشیدن امیرعلی و خواندن و نوشتن و مدرسه رفتن لیالی و بودن سهیل و عشقی که امسال بینمون بیشتر شد رو باید از لحظات خوب سال گذشته بدونم.

نمیدونم سال جدید برام چی در خودش پنهان کرده اما احساس میکنم سال پیش رو با توجه به وارد شدنم در چهل سالگی باید برام سال خاصی باشه و شایید باید سعی کنم خاص بشه .تصمیم دارم که درسال جدید یه تحول در زندگیم ایجاد کنم. امیدوارم که اگه بودم سال بعد همین روزها اینجا بنویسم که موفق شدم و سال خوبی بود و…

 اختتامیه نوشت: پرنده گفت : » چه بویی ، چه آفتابی ، آه بهار آمده است

و من به جستجوی جفت خویش خواهم رفت . «

پرنده از ایوانپرید ، مثل پیامی پرید و رفت

پرنده کوچک بود

پرنده فکر نمیکرد

پرنده روزنامه نمیخواند

پرنده قرض نداشت

پرنده آدمها را نمیشناخت

پرنده روی هوا

و بر فراز چراغ های خطر

در ارتفاع بی خبری میپرید

و لحظه های آبی را

دیوانه وار تجربه میکرد

پرنده ، آه ، فقط یک پرنده بود

 

بهاریه نوشت: گاهی ارزو میکنم کاش من هم یک پرنده بودم


بیان دیدگاه

حاجی فیروزم،سالی یه روزم

توی ترافیک پشت چراغ قرمز بلوار قیطریه نشسته ام ،کابوس این روزهای من. لحظات چراغ قرمز که نمیگذرند و چراغ سبز که در چشم بهم زدنی جای خودش رو به قرمز میده و باز انتظارو انتظار.امروز اماگذر زمان رو حس نمیکنم. حواسم متوجه دو تا حاجی فیروزیه که چند تا ماشین جلوتر مشغول تنبک زدن و رقصیدن هستند با لبخندی که روی صورتهای سیاه شده اشون به همه کسانی که تو ماشین های مدل بالا نشستن طعنه میزند.

حاجی فیروز همیشه برام یه دلتنگی می آورد. خنده داره که پیام آور عید و سال نو با خودش غصه به همراه داشته باشه ،حتا با لباس قرمز آتشین و زدن و رقصیدنش.به نظرم هیچ جیز مثل مقایسه بابا نوئل و حاجی فیروز نمیتونه تفاوت فرهنگ ما و غربی ها رو به خوبی نشون بده. بابا نوئل اونها یه پیرمرد چاق و سرخ و سفید با لپهای گل انداخته و شکمی بزرگ که نشان از زندگی مرفه و تغذیه خوب داره ،با لباس قرمز وحاجی فیروز ما سیاه و لاغر و لندوک  ،خنده و شادی که پشتش پر از غصه است و باز با همون لباس قرمز وحتا همین یکرنگ بودن لباسها هم بیشتر تفاوتها رو به چشم میاره.

حاجی فیروز اما همیشه برای من یاد اور دو شخصیته:شخصیت حاجی فیروز توی داستان سیمین دانشور که به زیبایی همه اون غصه های پشت لبخند رو روایت میکنه و بیشتر از اون دلقک داستان مردی که میخندد ویکتور هوگو.مردی که خنده ابدی روی صورتش نقش بسته تا کسی همه اون درد و رنج های توی قلبش رو نبینند.

حاجی فیروز های این روزهای تهران بیشتر از اینکه نویدبخش شادی و پیام آور بهار باشن با اون پیراهن های مندرس قرمز که به سیاهی میزنه و صورتهایی که با دوده سیاه شده اند و رقصی که بیشتر خستگی و بارسنگین روی دوششون رو یاد اوری میکنه در کنار ادمهایی که با سبزشدن چراغ راهنمایی و بی توجه به اونها گاز میدن و دودماشینهاشون رو روی روح و قلب این آدمها مینشونند ،تلخی و سیاهی زندگی رو بهم  نشون میده.

چراغ سبز میشه ومن از کنار دوتا حاجی فیروز که سر به دنبال هم گذاشتن و بی توجه به اطراف با هم شوخی میکنند و قهقهه میزنند رد میشم،حال خوبی که قبلا» هم زیاد نبود به کل رفته و روحم احساس سنگینی میکنه…