دنیای کوچک یک چلچله


2 دیدگاه

هجده سالگی

هجده ساله شدیم من و سهیل.هجده سال از اون روز اردیبهشتیمون میگذره.انگار همین دیروز بود و انگار یک قرن پیش بود. راه درازی بود و نبود.تک تک لحظاتش:اونایی که یادم هست و اونایی که فراموششون کردم و گاهی در ذهنم لحظه ای روشن میشوند را دوست دارم. تمام لحظات خوب و بیشتر از اونا لحظات بدشو که نتونستند ما را از هم جدا کنند.تو تک تک ثانیه هام ،حتا لحظاتی که دوستش نداشتم عاشقش بودم و لحظه ای نبود که احساس پشیمونی کنم از اون بعله ای که همون بار اول بلند و محکم گفته بودم و پوزخندی که به حرفها و پچ پچ های بعدش زده بودم.نمی دونم چقدر دیگه کنار هم خواهیم بود .تو سالهای گذشته یادعزیزایی که تک تک مارو ترک کردند و جای خالیشون درد میکند بهم یاد داده که از لحظاتی که با هم هستیم لذت ببرم تا بعدی که ممکنه خیلی نزدیک باشه حسرتشان را نداشته باشم.
عشقم:از خدا خیلی ممنونم که تورو سر راه من قرار داد .حتمن در زندگی گذشته ام کار خوبی کرده ام یا آدم خوبی بوده ام که بودن با تو پاداشم بوده.
امروز اون قهوه ای که با هم تو این هوای بهشتی اردیبهشت خوردیم برام طعم تمام زندگی هجده سال گذشتمون رو میداد :گرم بود و شیرینی و تلخیش لذیذ ترین مائده زمینی بود ..وطعم عشق حتما" همین است.

Advertisements


بیان دیدگاه

لحظه

تا حالا ساعت پنج و نیم شش یه صبح خنک وابری بهاری ، اون وقتی که هوا تازه روشن شده تنها در حال رانندگی بودید?
اینجور وقتا پنجره ها رو بکشید پایین و یکی از اون عاشقانه های آروم خواجه امیری را هم با صدای بلند پخش کنید تا ببینید چه لحظات عاشقانه ای رو با خودتون تجربه خواهید کرد.

Sent from Yahoo! Mail on Android


بیان دیدگاه

روزم مبارک؟

روز مادر که میشه من پر از تضاد میشم. به عنوان بچه مادرم دوست دارم بهش تبریک بگم .براش هدیه ای بخرم که مدتها پیش از زیر زبونش کشیدم و میدونم بهش احتیاج داره .ولی به عنوان یک مادر علاقه ای به گرفتن هدیه و شنیدن تبریک ندارم. خیلی برام فرق نمیکنه که بهم تبریک بگن یا نه.اینکه از دو سه روز قبل اس ام اس های تبلیغاتی بیاد و مغازه ها جنساشونو به خاطر روز مادر حراج بزنن و بنجلاشونو اون وسط آب کنن یا یهو قیمت گل برسه به عرش و تلویزیون از صبح تا شب کلیپ مادرای جوونی رو پخش کنه که پای گهواره های بچه هاشون نشستن ودارن لالایی میگن روز مادرو برام زیر سوال میبره. به عنوان یه مادر هیچ کدوم از اون جمله های پر طمطراق تبریک و هدیه ها نمیتونه برام مهم باشه چون حس مادریم و نگرانی هام قابل تعریف نیست.چیزی نیست که در وصف بیاد.هرقدر هم درباره فداکاری مادر و شب زنده داریش و نگرانیهاش حرف زده بشه نمی تونه یک سر سوزن هم حال منو تعریف کنه وقتی تا صبح نگران تب کودکم هستم وبا تمام وجودم پاشویه اش میکنم،تبش رو به جون خودم میخرم تا گرمای بدنش پایین بیاد.

همه حرفهایی که درباره بهشت ومقام مادر گفته میشه به نظرم فقط اونو زیر سوال میبره مثل اینکه القا کنیم همه فداکاری ها رو مادر انجام میده تا برسه به بهشت درصورتی که وقتی مشکلی برای جگرگوشه اش پیش میاد مسلما»  هیچ مادری نمیشینه چرتکه بندازه ببینه بره بهشت یا نه.کلا» عقل و منطق رو دور میندازه ودنبال دلش میره.

با همه این حرفها زیباترین لحظه زندگیم پارسال روز مادر بود که امیرعلی با یه دسته گل میخک ،ازاین گلا که سر چهارراه میفروشن،از راه مدرسه رسید و با خجالت گفت ببخشید به سرویس گفتم نگه داره تا اینو بخرم. سرراهم هیچی نبود و من احساس گرما کردم واون گلهای میخک رو،که همیشه ازشون بدم می اومد،تو گرون ترین گلدون خونه گذاشتم.ارزش اون میخکها هنوز برام از هر جواهری بیشتره.

و راستی من امسال دو تا کیت کت بزرگ هدیه گرفتم:)